Tuesday، November 17، 2009

تکثیر تاسف برانگیز احمدی



تلویزیون روشن است و گفتگوی ویژه ی برنامه ی نود را نشان می‌دهد با رئیس سازمان لیگ. 
گفتگو درباره منشور اخلاقی است، که به معضلی تبدیل شده. 
رئیس سابقا سپاهی سازمان لیگ، آقای عزیز محمدی:
فکر می‌کند صدای حق او باید بلندتر از بقیه باشه و توی حرف دیگران می‌پرد؛ از این که همه علیه اش حرف می‌زنند کک اش نمی‌گزد و بدون این که نظرات کارشناسی حقوقی و ورزشی را بشنود حرف خودش را تکرار می‌کند؛ ساختارهای موجود را ناکافی می‌داند و از ساختارهای موازی ای که راه انداخته اند تا قوانین و اجرائیات را آن طور که به زعم خودشان صحیح است پیش ببرند دفاع می‌کند؛ برای همه سوابقی دارد که گر چه حالا "عیب‌پوشانه" پنهان شان می‌کند ولی اگر لازم شود افشاء شان می‌کند؛ برای هر چیز سندی دارد که موجود است، گر چه هیچ کدام را متاسفانه در این لحظه ارائه نمی‌کند؛ لحن بازجومنشانه و نگاه مفتشانه اش را نمی‌تواند پنهان کند (مخصوصا وقتی دست اش خالی می‌شود)؛ به کلمات عامیانه و اصطلاحات غیررسمی علاقه ی زیادی دارد (مخصوصا وقتی ریتم سئوال و جواب‌ها تند می‌شود و دیگر نمی‌شود جریان کلام و جمله ها را خودآگاه کنترل و مرتب کرد)؛ و دست آخر هم، وقتی مقابل استدلال و حرف‌های دیگرانی که علیه اش متفق اند _تقریبا همه_، کم می‌آورد، بدون این که خودش را از تک و تا بیندازد یا تلاش برای بازسازی وجهه کند یا قدری کوتاه بیایید، زیر میزِ همه چیز می‌زند و روی مستبد و خودرای اش را آشکار(تر) می‌کند که می‌توانم، می‌کنم؛ اختیارش دست ماست، نیازی هم به پاسخ‌گویی نیست؛ قاعده و قانون را فراموش کن، سئوال ات را از من بپرس، خودم جوابِ درست را، جواب خودم را، به همه شان می‌دهم (نسخه ی جدیدی از خود-آئینی).



Monday، November 16، 2009

آقای ساعتی



 این متن روز خاک‌سپاری نوشته شد؛ حالا، روز ختم -که می‌گویند پایان است و باور نمی‌کنم-، اینجا گذاشته می‌شود.
*

در میان نام‌های خاص، بعضی این بخت را می‌یابند که از اسمی مشخص برای نامیدن فرد یا مصداقی مشخص فراتر روند و به مفهومی عام، به یک ژانر، تبدیل شوند. چنین است که در مواجهه با این اسامی خاص به جای آن که بکوشی بشناسی شان و تحلیل شان کنی، در آن‌ها غرق می‌شوی و آن‌ها را به عنوان نام‌های ازلی و ابدی، همین طور که هستند، می‌شناسی و می‌پذیری. تاریخ و سنت هم البته در این شکوه‌مندی و رازآمیزی کمک‌کار این اسامی اند: وقتی حرمت و احترام پیشینیان در مواجهه با این نام‌ها انباشته می‌شود، نسل‌های نو بخشی از اختیارشان را در کشف فردی این نام‌ها از دست می‌دهند، و ناگزیر، بارِ معنای جمعی سنت را بر دوش اذهان منفرد امروزی شان حس می‌کنند.
"آقای ساعتی" یا مستر ساعتی- برای من از جمله همین نام‌ها بود؛ نه فقط به خاطر این که همه "آقای ساعتی" را جوری می‌گفتند که لابد باید با مفهوم اش از ازل آشنا می‌بوده ای، که به خاطر همان تصویر و تاثیر اولی که روزهای اول دبیرستان، در ذهن دانش آموز تازه پا به دبیرستان گذاشته، به جا می‌گذاشت.
*
با آن هیکل نیم فربه و قد نه چندان بلند، موهای سفید و نیم طاس، و کت قدیمی و قهوه ای و کیف بزرگِ چرمی، با آن طرز خاص قدم برداشتن که متوازن با تکان‌های کیف اش بود، از همان آغاز پا گذاشتن به کلاس استعداد تبدیل شدن به کاراکتر داشت. خنده ای که از روی لبان اش نمی‌رفت و آرامش و مهربانی ای که در نگاه و حرف زدن اش داشت، دوست داشتنی بودن اش را تکمیل می‌کرد. وقتی شروع به حرف زدن می‌کرد و بعد از مدتی شیطنت، می‌فهمیدیم مثل این که واقعا قرار نیست فارسی حرف بزند، بازی جذاب‌تر می‌شد. وقتی عکس‌های روی کره ی ماه اش را از توی آن کیف جادو بیرون می‌آورد -کیفی که توی اش هر روز سیبی داشت که می‌گفت "مادر"ش به او داده-  دیگر کلاس را نمی‌شد جمع کرد. و ما، بچه‌های پرتاب شده از محیط کوچک و صمیمی راهنمایی به دبیرستان شلوغ و جدی و وحشی، که ساعتی را یافته بودیم برای خنده و آرامش، سختی باقی ساعات را تحمل‌پذیرتر می‌یافتیم. خواندن شعرهای انگلیسی که شروع می‌شد، از وجد در خود و البته کلاس- نمی‌گنجیدیم: پیچ، پر، اپل، پلام، پمگرنت...
وقتی ساعت اول با او کلاس داشتیم و از این که خواب آلوده ایم ناراحت می‌شد و سیب را بو می‌کرد و نشان مان می‌داد و شاداب مان می‌خواست، از غم او بیشتر از خمودگی و ناراحتی خودمان آزرده می‌شدیم: تصویر خندان و آرام او نباید ترک بر می‌داشت.
*
بعدها، که اسم اش این بود که هم‌کار شده ایم، وقتی در وقت‌های استراحت حرف می‌زدیم، وقتی ناهار می‌خوردیم، یا بعد از ساعت درسی با معلم‌ها فوتبال بازی می‌کردیم و او کنار زمین با همان کت و کیف- می‌ایستاد و تماشا می‌کرد و گه‌گاه می‌خندید و چیزی می‌گفت، هر بار از شنیدن فارسی حرف زدن اش ذوق و تعجبی هم‌زمان می‌کردم. هنوز برای ام همان غول سابق بود، با همان فاصله و حرمت، اما دیگر غم چشمان اش، تصویر واقعی اش و صدای عادی اش پنهان نبود.
هر چند باز هم چیز زیادی از او نمی‌دانستم (درباره ی ژانرها که آدم پرس و جو نمی‌کند، ژانرها همین اند که هستند؛ خودشان مرکز عالم اند، برای فهمیدن شان نباید به جایی دیگر رجوع کرد و اطلاع گرفت، باید تنها به خودشان نگاه کرد؛ دیگران را اگر خواستی می‌توانی در نسبت با آن‌ها بسنجی، مثل نسبت خاص با عام). 
حتی نمی‌دانستم که در 66 سالگی هنوز ازدواج نکرده. (آدم‌های فانی به شکل‌های مختلف "باقی" می‌مانند: بعضی در بچه‌های شان، بعضی در آثار و کتاب‌های شان. بعضی هم در شاگردهای شان، و در تصویرها، آهنگ‌ها و شعرهایی که برای آن‌ها باقی گذاشته اند، هر وقت که می‌خوانند: پیچ، پر، اپل...؛ برای اولین بار دمِ آن مقبره، دمِ وداع آخر، احساس کردم علامه حلی را خانواده می‌بینم، خانواده ای که در غم از دست رفتن عزیزی مشترک به هم پیوند خورده اند، و مثل خانواده ای در غمِ از دست رفتن عزیزی از خانواده شان سوگوار اند. ساعتی موهبت شاگردان اش را به عنوان خانواده داشت، یا ما او را و امثال او را- به عنوان شمع جمع و نخ تسبیح مان، نمی‌دانم.)
مجرد ماندن اش را سهیل هنگام خاک‌سپاری گفت. همان وقتی که زنی مویه می‌کرد و می‌نالید که زیر خاک اش نکنید، او را نباید زیر خاک گذاشت... و از همه اشک می‌گرفت (و من، به اشتباه، می‌پنداشتم لابد همسرش است، که می‌گوید همیشه آذرخانم خطاب اش می‌کرده و به او تو نگفته است _این یکی را از ادب و احترام همیشگی اش می‌توانستم حدس بزنم).
بغضی اگر شکست و اشکی اگر جاری شد -مثل الان که می‌شکند و می‌شود- نه به خاطر "آقای ساعتی"، که زیر خاک می‌رفت، که به خاطر مویه و ضجه آن زن بود: مفهوم ازلی و ابدی که نمی‌شکند، غول‌ها که زیر خاک نمی‌روند... زیر خاک رفتنی که باور نشود که اشک نمی‌آورد...
*
این که فلان چیز را ساعتی نگفته، موضوع نزاع و شوخی ای دیرپا میان معلم زبان پیش‌دانشگاهی با بچه ها و آقای ساعتی بود.

من یادم نبود، ولی می‌گویند این هم از او بوده:

The last lesson, remember and never forget: we have to go
Tomorrow, in Qyamat, don’t say Sa’ati nagoft


*

Wednesday، November 11، 2009

استدلال و استنتاج


در این مناظره ی آقای کواکبیان با آقای رسایی، آقای کواکبیان، ضمن حرف‌های خوبی که درباره ی نقض آیین دادرسی و بداعت کیفرخواست عمومی و عدم تفهیم اتهام و باقی عجائب و غرائب قضائی در ماجراهای اخیر می‌گوید، یک حرف خوب دیگر هم می‌زند و آن غیبت هیئت منصفه در دادگاه‌ها است:
آقاي رسايي اگر قرار باشد مسئله انتخابات مطرح شود، ما خيلي حرف‌ها داريم. تا دلتان بخواهد پس از انتخابات بي‌قانوني شده، من در مجلس هم گفتم كه اگر همه‌ي موارد اين دادگاه‌ها درست باشد، اما در قانون آمده كه بايد اين دادگاه‌ها با حضور هيات منصفه برگزار شود. در حاليكه هيچ هيات منصفه‌اي وجود ندارد. بازداشت و تفهيم اتهام بايد بر اساس قانون باشد و 24 ساعت نبايد بيشتر طول بكشد، در آيين دادرسي ما در طول يك قرن اولين بار است كه چيزي به نام كيفرخواست عمومي را مي‌شنويم، اين‌ها همه خلاف قانون بود، اگر نبود كه رهبر معظم انقلاب كهريزك را تعطيل نمي‌كرد و مراجع هم تاكيد نمي‌كردند كه بايد به كوي دانشگاه رسيدگي شود.
که آقای رسایی، به شیوه ی جدلی و سلبی، به جای دفاع از آیین دادرسی در دادگاه های اخیر، به دادگاه های زمان ریاست قوه قضائیه آقای موسوی اردبیلی و دادستانی آقای صانعی حمله می‌کند و می‌گوید:
ايشان مي‌گويند هيات منصفه وجود ندارد و سوال من اين است در دوره‌ي آقاي ميرحسين تا زماني كه آقاي موسوي اردبيلي رييس قوه قضائيه بود و آقاي صانعي دادستان، هيات منصفه كجا بود؟ چرا دادگاه‌هاي آن روز قانوني بودند و امروز بي‌قانون شدند؟
(هر چند معلوم نیست "دوره ی آقای میرحسین" آن وسط چه کار می‌کند؛ گمان می‌کنم سال‌ها پس از مونتسکیوی فقید چیزی به نام تفکیک قوا به وجود آمده است)
آقای کواکبیان هم در پاسخ، قیاس را مع الفارق می‌دانند، چرا که "آنها" برانداز بوده اند، در حالی که "اینها" جرم شان سیاسی است:
كواكبيان درباره صحبت‌هاي رسايي در خصوص دادگاه‌هاي فعلي گفت: آيا شما دادگاه‌هاي فعلي را با دادگاه‌هاي منافقين ضداسلام يكي مي گيريد؟ زيرا در آن دادگاه‌ها افرادي محاكمه مي شدند كه مي‌گفتيم برانداز و منافق هستند و قبل از اين مي‌گفتيم ما زنداني سياسي نداريم. آيا آنها زنداني سياسي بودند؟
اين نماينده مجلس با بيان اين كه كسي كه تا چند ماه پيش وزير بوده و فردي كه در اين كشور خدمت كرده آيا اين‌ها برانداز بودند؟ گفت: در صورتي كه اين گونه نيست و نهايتا ما در مورد آنها مي‌گوييم كه جرم سياسي داشته‌اند.
البته آقای کواکبیان معلوم نمی‌کند که مگر مطابق قانون، محاکمه "ضدانقلاب و برانداز" هیئت منصفه نمیخواهد؛ چیزی که در کمال شگفتی این آقای رسایی است که متذکر آن می‌شود.
هم‌چنین، گویا هنوز آقای کواکبیان متوجه نشده است که دیگر مرجع ضمیر "ما" در "می‌گفتیم" تغییر کرده است، که گویا این رسم تاریخ است که مرجع این ضمیر "ما" که  در برخی نسخ به آن ضمیرِ جانشینِ حق و یقین نیز گفته اند- مدام تغییر می‌کند. گویا هنوز آقای کواکبیان خود را در آن جایگاه می‌داند، که معیار و مناط محکم برای تشخیص و تفریق "براندازی" و "جرم سیاسی" را در دستانِ فهم خود می‌پندارد، و نه در جایی بیرون قوای فهم و قضاوت خود. گویا هنوز ایشان به خلاء نسبیت پرتاب نشده اند تا بفهمند آن کسی که هیئت منصفه را آفریده است نیک آگاه بوده که در هر دعوایی جانبی هست که خود را حق مطلق می‌پندارد، اما رویه ی قضایی برای آن که بیشترین عدل و انصاف را به بار بیاورد باید فرای این مواضع خود-حق-انگار و خود-مطلق-پندار بایستد، و در خلاء این گونه نقاط اتکای ارشمیدوسی، رویه و فرآیندی بسازد که بیشترین تقریب ممکن به حق و عدالت و انصاف را در زمانی که چشم اش بر تمام حقیقت گشوده نیست داشته باشد. کسی که به این نسبیت و نایقینی و تغییر مرجع ضمیر اشاره می‌کند، باز با کمال تعجب، آقای رسایی است، هر چند از این استدلال حق خود قصد استنتاجی ناحق داشته باشد:
در مورد دادگاه‌هاي دوره اردبيلي و صانعي هم بايد بگويم مگر در قانون اساسي آمده كه ضد انقلاب هيات منصفه نمي‌خواهد ولي براي افراد ديگر بايد هيات منصفه گذاشت؟
رسايي با بيان اين سوال كه تشخيص اين كه برانداز كيست برعهده چه كسي است؟ گفت: تشخيص اين امر در آن روز با ولي فقيه زمان بود و امروز هم با ولي فقيه زمان است. در واقع تشخيص براندازي با دستگاه‌هايي است كه ناظر هستند و اگر به آن دستگاه‌ها اعتماد نداشته باشيم، ولايت فقيه است.
وي افزود: در آن زمان مسعود رجوي مي‌گفت من زنداني سياسي‌ام. امروز هم كساني كه در زندانند مي‌گويند زنداني سياسي هستند. در واقع اختلاف از راه قانون‌گريزي پيدا مي‌شود.
*
این مصاحبه ی آقای دعایی هم خواندنی است. از جمله ی این قسمت‌های خواندنی، دو خاطره از امام است، که چه دانسته و عامدانه نقل شده باشند، چه بی قصد و غرض- به کارِ این روزها می‌آید؛ بی آن که قصد مشابه سازی یا شباهت‌جویی در کار باشد.
دعایی دارد از آزادی مطبوعات می‌گوید و این که امام نمی‌گفته که چه بنویسند و چه ننویسند، و تنها دو بار به آن‌ها عتاب کرده. اولی این که:
چند مرتبه‌اي مسئولان را خواستند (مديران مطبوعات خاص را) و فرمودند که من راضي نيستم که به هر مناسبتي شما اسم و عکس مرا در صفحه اول بگذاريد، يا مطلب مربوط به مرا تيتر اول بکنيد، اينها ضرورت ندارد، نکنيد، شما عوض اين که از من چيزي بنويسيد، از يک خدمتگزار صديق گمنامي که در اين مملکت دارد خدمت مي‌کند، يادي بکنيد و اسامي زيادي را هم بردند. من خاطرم هست ايشان از قشر رفتگران زحمتکشي که تميزي شهر را به ارمغان مي‌آورد ياد کردند و فرمودند هيچ گاه اتفاق افتاده شما برويد به سراغ پليسهاي زحمت‌کشي که بر اثر رنج و مرارتي که مي‌کشند، در گرماي تابستان سر چهارراه مي‌ايستد و نظم را فراهم و ترافيک را تنظيم مي‌کند. در حاليکه عرق مي‌ريزد و دود مي‌خورد و به هرحال در شرايط سخت آنجا مقاومت مي‌کند. هيچ گاه شما سراغ آنها مي‌رويد.
يا آن کشاورزي که منشأ خدمت شده و دستاورد ارزشمندي را ارائه کرده است و در بخشي از نياز جامعه شما را به خودکفايي رسانده است، يا صنعتگري که شما را از بيگانه بي‌نياز کرده است. در حقيقت امام (ره) مصداق‌هايي را هم براي اين بيان خود عنوان کردند...
و بعد، نقل می‌کند که می‌روند دنبال این اقشار و مصداق‌ها و چاپ عکس شان در روزنامه.
مورد دیگر که نقل می‌کند وقتی است که:
... امام (ره) ما را خواستند و عتاب کردند و آن هم به خاطر تيتر دلخواهي بود که از سخنان حضرت امام(ره) در زماني که اختلاف شديد بين جريان بني صدر و رياست‌ جمهوري اسلامي اوج گرفته بود و تلاش حضرت امام (ره) اين بود که بين اين دو جريان يک حالت بي‌طرفي و حالت فراجناحي اعمال شود و طوري عمل کنند که هيچ کدام از اين جناح ها خود را منسوب به امام (ره) ندانند و علي رغم اينکه امام (ره) نسبت به برخي منسوبين به جريانات نظر خاصي داشتند. ... منتهي در جريان درگيري‌هاي سياسي و فعاليتهاي اجتماعي آن ايام بنا داشتند طوري حرکت کنند که بهانه دست کسي نياورد و فراجناحي نمود داشته باشد.
دوستان ما از يکي از فرمايشات حضرت امام (ره) ، تيتري را انتخاب کرده بودند که جهت‌گيري خاصي را دنبال مي‌کرد و جهت ديگري را تخطئه . امام (ره) پيغام داده بودند اين تيتر، تيتر من نيست و اين حرفي که شما از صحبتهاي من انتخاب کرده ايد(که البته به نحوي بود که از دو فراز حضرت امام (ره) تيتري را مونتاژ کرده بودند) و امام (ره) به اين تيتر اعتراض کرده بودند و بعد که ما توضيح داديم تفقدي نمودند و بعد هم نصيحت کردند.
هر چند آقای دعایی در اواخر مصاحبه صحبت‌های دیگری هم، شبیه نتایجی که آقای رسایی سعی می‌کرد در انتها به آن‌ها برسد، می‌کنند:
... مهمتر از همه ما در شرايطي هستيم که سکان اصلي نظام و انقلاب در دست عنصر فرهيخته‌اي است که به حق شايسته جانشيني امام (ره) را داشت و کسي چون حضرت آيت‌الله خامنه‌اي است. در هر يک از دوران صحبت‌ها و برخوردهاي مقام معظم رهبري را هيچ گاه تخطئه‌آميز نديديم، بلکه حمايت‌آميز بود و چه در دوره اصلاحات و چه در دوران سازندگي و چه در دوران فعلي که نماد اصول‌گرايي را تبليغ مي‌کند. به هرحال در هريک از اين دوران‌ آنچه هدايت اصلي اين کشتي را و اين حرکت و جريان را به دست داشته، و نظارت هوشمندانه و دقيق بر امور داشته، اين جانشين شايسته و خلف صالح امام (ره) است که به شايستگي نظارت، هدايت و راهبري مي‌کند. ماهيچ نگراني نداريم و نمي‌توانيم بگوييم در هريک از اين دوران انحرافي بوده يا توطئه‌اي در کار بوده تا انقلاب را از مسيرش خارج کند...
*
غرض تکرار این حرف قدیمی و بدیهی بود که استدلال‌های خوب همیشه ره به نتایج درست نمی‌برد، و حرف‌های خوب لزوما متکی بر مبانی و استدلال‌های درست نیستند. میان مقدمات و نتایج فاصله ی منطقی هم بسیار است، چه برسد که عوامل غیرمنطقی و فرامنطقی هم دخالت و وساطت کنند.


Saturday، November 07، 2009

چوب دوسرطلا

OF194_REF_LETTER

سیزده آبان امسال شاید اولین باری بود که دلیلی چنین ملموس داشتم برای آن که "هر چه فریاد دارم، بر سر آمریکا بزنم"؛ هر چند، بیشتر به فریاد زدن بر سر لباس شخصی‌ و یگان ویژه و موتوری‌هایی گذشت که مردم بی‌دفاع را زیر ضربه‌های خود داشتند.
به هر حال، گویا چه در این سرا کتک‌زن باشی و چه کتک‌خور، آتش "تروریسم" خشک و تر نمی‌شناسد، وقتی که می‌نویسند:

Under § 306 of the Enhanced Security and Visa Entry Reform Act, which places restrictions on issuance of visas to nonimmigrants who are from countries that are state sponsors of international terrorism

*
با این حال، عجیب آن که، ناراحت نیستم. دوستی که به سرنوشتی مشابه دچار شده می‌نویسد: ناراحت که نیستی؟ جواب ام همراه قدری تعجب و ناراحتی از اصل سئوال- این است که: معلومه که نه.
شاید به خاطر هیجان است که دوست دارم بمانم، شاید به خاطر احساس احمقانه وظیفه. شاید به خاطر دوری بی بازگشت از خانواده و دوستان است که چندان راغب به رفتن نیستم، شاید به خاطر تنبلی یا حجم کارهای مانده. شاید هم به خاطر سبکی ولنگارمآبانه ای است که این روزها دچارش هستم، و این امکان را می‌دهد که نه به چیزی تعلق داشته باشم و نه از از دست دادن چندان ناراحت باشم و نه به به دست آوردن چندان مایل؛ سبکی ای که از دلِ سنگینیِ افسردگی و بی‌میلی بر می‌آید، و با به هم ریختن تصور هر گونه نظم و پیش‌بینی‌ و آینده، در اثر مشاهده و احساس دیوانگی و بی‌قاعدگی و بی‌نظمی، نسبت دارد.
*
به مسئول تحصیلات تکمیلی اطلاع می‌دهم و بابت چند روز تاخیری که ناشی از اختلال در شبکه ی اینترنت است، عذر می‌خواهم. آخرش پس‌نوشت می‌زنم که: دنیای غریبی است؛ «برادران امنیتی این‌جا» امثال مرا «عامل آمریکا» می‌دانند و «مردان امنیتی شما» مرا «تروریستی ایرانی».
اگر می‌دانستم «چوب دو سر طلا» چه می‌شود، شاید قدری پس‌نوشت ام مفصل‌تر می‌شد.



Friday، October 30، 2009



یک کار خوبی که این سایت دفتر حفظ و نشر آثار آیت الله خامنه ای می‌کند این است که به فراخور مناسبت‌ها، فایل صوتی یا متن سخنرانی‌ها، پیام‌ها و بیانات مرتبط رهبر با آن موضوع و مناسبت را بازنشر می‌کند.
مثلا، هنگام سفر اخیر محمود احمدی نژاد به سازمان ملل، فایل صوتی و متن سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای در اجلاس عمومی سازمان ملل در سال 66 را منتشر کردند. یا به مناسبت روز بزرگداشت حافظ، بیانات در كنگره جهانی بزرگداشت حافظ در سال 67 را روی سایت گذاشتند.
حالا، به مناسبت ولادت امام هشتم شیعیان هم بخش‌های از پیام آقای خامنه ای به کنگره جهانی امام رضا در سال 66 را، با عنوان"شش تدبیر امام رضا علیه‌السلام در نبرد با مامون" گذاشته اند. اگر وقت و حال داشتید، بخوانید. پیام، اول به تدابیر مامون، و سپس به سیاست‌های امام رضا می‌پردازد، و در نهایت نتیجه گیری می‌کند. 
قسمت منتخب من از همین بخش نهایی است:


...مأمون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شيعي خود را به خود خوشبين و دست و زبان تند آنان را از خود و خلافت خود منصرف سازد بلکه حتي علي‌بن‌موسي مايه‌ي امان و اطمينان و تقويت روحيه آنان نيز شده است، در مدينه و مکه و ديگر اقطار مهم اسلامي نه فقط نام علي‌بن‌موسي به تهمت حرص بدنيا و عشق به مقام و منصب از رونق نيفتاده بلکه حشمت ظاهري بر عزت معنوي او افزوده شده و زبان ستايش‌گران پس از ده‌ها سال به فضل و رتبه معنوي پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است.
کوتاه سخن آنکه مأمون در اين قمار بزرگ نه تنها چيزي بدست نياورده که بسياري چيزها را از دست داده و در انتظار است که بقيه را نيز از دست بدهد. اينجا بود که مأمون احساس شکست و خسران کرد و در صدد بر آمد که خطاي فاحش خود را جبران کند و خود را محتاج آن ديد که پس از اين همه سرمايه‌گذاري سرانجام براي مقابله با دشمنان آشتي‌ناپذير دستگاه‌هاي خلافت يعني ائمه اهل‌بيت (عليهم‌السّلام) به همان شيوه‌اي متوسل شد که هميشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند، يعني قتل.
بديهي است قتل امام هشتم پس از چنان موقعيت ممتاز به آساني ميسور نبود. قرائن نشان مي‌دهد که مأمون پيش از اقدام قطعي خود براي به شهادت رساندن امام به کارهاي ديگري دست زده است که شايد بتواند اين آخرين علاج را آسان‌تر به کار برد، شايعه‌پراکني و نقل سخنان دروغ از قول امام از جمله اين تدابير است، به گمان زياد اينکه ناگهان در مرو شايع شد که علي‌بن‌موسي همه مردم را بردگان خود مي‌داند جز با دست‌اندرکاري عمال مأمون ممکن نبود.
هنگامي‌که ابي‌الصلت اين خبر را براي امام آورد حضرت فرمود: "بار الها، اي پديدآورنده آسمان‌ها و زمين تو شاهدي که نه من و نه هيچ يک از پدرانم هرگز چنين سخني نگفته‌ايم و اين يکي از همان ستم‌هائي است که از سوي اينان به ما مي‌شود."
تشکيل مجالس مناظره با هر آن کسي که کمتر اميدي به غلبه او بر امام مي‌رفت نيز از جمله همين تدابير است. هنگامي‌که امام، مناظره کنندگان اديان و مذاهب مختلف را در بحث عمومي خود منکوب کرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همه جا پيچيد، مأمون در صدد برآمد که هر متکلم و اهل مجادله‌اي را به مجلس مناظره با امام بکشاند، شايد يک نفر در اين بين بتواند امام را مجاب کند. البته چنان که مي‌دانيم هر چه تشکيل مناظرات ادامه مي‌يافت قدرت علمي امام آشکارتر مي‌شد و مأمون از تأثير اين وسيله نوميدتر....

Thursday، October 29، 2009

سبزمخفی‌ها




دیروقت بود و تلویزیون فیلم امام رضا را، که با ناشیانه‌ترین کات‌های ممکن از سریال آن ساخته شده بود، نشان می‌داد.
داستان به ماجرای پذیرش ولایت‌ عهدی رسیده بود: مأمون، خلیفه ی وقت، برای حفظ "نظام اسلامی" از خطر تفرقه و آشوب ناشی از معارضه ی قوی‌ترین معترضان و منتقدینِ حکومت عباسی، یعنی اپوزوسیون علوی، پیشنهاد مشارکت در قدرت به امام شیعیان می‌کند. بعد از کش و قوس‌های فراوان، امام پیشنهاد را، بشرطها و شروطها، می‌پذیرد. علویان خوشحال از این واقعه، و در امنیت و آزادی متعاقب آن، بیرون می‌ریزند و نمادهای سبز خود را آشکار می‌کنند. دیالوگ معترضین علوی چیزی است شبیه این: "لباس‌های سبز خود را بپوشید، و به خیابان‌ها بریزید".
شهر که شلوغ می‌شود، حاکم مشوش می‌شود و از اوضاع شهر می‌پرسد؛ کسی می‌گوید علویان سبز پوشیده اند و شهر را پر کرده اند. حاکم، امیدوار به بدنه ی اجتماعی ای که تصورش را می‌کرده و انتظارش را داشته، از تعدادِ طرف‌دارانِ خاندانِ عباسی می‌پرسد؛ هم او جواب می‌دهد برخی که تظاهر به طرفداری خاندان عباسی می‌کرده اند، حالا رنگ عوض کرده اند، و عده ای دیگر هم بهت‌زده و ساکت مانده اند. حاکم از مشاورش مشورت می‌خواهد؛ مشاور می‌گوید مشوش نشوید، بهترین کار این است که "خود حاکم لباس سبز بپوشد و در جمع حاضر شود" !
***
من ندیدم، ولی احسان می‌گفت سری جدید مصاحبه با همسران شهدا را که سیما پخش می‌کرده، خانم امیرانی خاطره ای نقل می‌کند از ایام ازدواج با حمید باکری، قریب به این مضمون که قرار گذاشته بودند تمام وسایل خانه را سبز بخرند؛ گویا با تفصیل و آب و تاب روایت می‌کرده که لوستر سبز پیدا نمی‌کرده اند و در به در دنبال اش می‌گشته اند.
***
دو روز پیش هم جوان مطلبی نوشته بود با عنوان "شازده کوچولو و میرحسین موسوی". کاری ندارم که چه قدر مربوط بود، و با جایگزینی میرحسین موسوی با بعضی دیگر چه قدر نوشته ی مناسب‌تر و مربوط‌تری از آب در می‌آمد. طراح محترم، نمی‌دانم از سهو و نادانی یا از عمد و سبزمخفی‌بودن اش، علاوه بر عکس میرحسین (که آن قدر خوب انتخاب، طراحی و رنگ شده بود که مثل شازده کوچولو دوست‌داشتنی بود، تا هم‌چو "پادشاه متوهم و وسلطان مستبد سرزمین بی‌رعیت" مغرور و نفرت آور یا، دقیق‌تر، ترحم آور)، عکس شازده کوچولوی ماجرا را هم سبز کرده بود.

Monday، October 26، 2009

زبان نفرت و سران فتنه



خب، فعلا که گویا بازارِ خوش‌خدمتی‌ها گرم است، و متناظر و در ارتباط با آن، بازیِ لجن‌مالی‌ها و نفرت‌پراکنی‌ها: امان از عقده‌هایی که هیچ‌گاه گشوده نمی‌شوند، و امان از مردمی که توانِ مهارِ کینه‌ها و حقارت‌های شان را ندارند. به عنوان مشتی -و تنها مشتی- از خروار:
آقای شجونی گفته اند:
{شجونی با ذکر خاطره‌ای از جلسه مشترک خود با موسوی‌خوئینی‌ها در زمان دادستانی کل کشور وی، گفت:} در یک جلسه زمانی که من صحبت کردم ایشان که دادستان کل کشور بود، می‌گفت که این آقای شجونی را باید دستگیر کرد برای اینکه در زمان میرحسین هم، مخالف میرحسین بود. من هم از آن جلسه قهر کردم و گفتم:  بله بنده مخالف میرحسین بوده و هستم. من طرفدار آیت‌الله خامنه‌ای (که آن زمان رئیس جمهور بودند) بودم.
و در ادامه:
در این انقلاب دو نفر فتنه ‌اند یکی موسوی‌ خوئینی‌ها و دیگری بهزاد نبوی و تشکیلات نظام باید به حساب این‌ها برسد و اگر چنین اتفاقی نیفتد من اسم آن‌ها را شاه‌ سلطان حسین خواهم گذاشت.
*
«حمید امیدی» هم در «یادداشت روز» کیهان خط ثابت حمله به طرح وحدت و تقاضای محاکمه "سران اغتشاش" را پی گرفته است، با ادبیاتی که حتی برای اعصابِ میزان شده برای تحملِ سوهانِ روحِ کیهان هم عجیب و جان‌کاه است. فرازهای خواندنی این نوشته کم نیست، اما این گونه، در اوج، تمام می‌شود:
برخي از نخبگان و خواص سياسي در جريان انتخابات و حوادث پس از آن مردود شدند. آنان بايد مراقب باشند كه در آزمون پيش آمده مجدداً نمره ردي نگيرند. «وحدت» جزو اصول اسلامي و آموزه هاي انقلاب و امام(ره) است. «وحدت» امر مقدس و حرف حقي است كه اين روزها طرف باطل از آن به نفع خود برداشت مي‌كند.
شمشير عدالت جوي نظام به عمود خيمه معاندين و فتنه انگيزان نزديك شده است. كاري نكنيم كه كلام حقي چون «وحدت» بر سر نيزه ها رود.
که وقتی کنارِ خوش‌رقصی‌های اخیر کسانی مثل آقای محمدجواد لاریجانی و استفاده ی ایشان از تعابیر غریبی هم‌چون "انتحار سیاسی" و "رویکرد جدید ترور و خشونت" و "خروج بر امام عادل" قرار می‌گیرد، ترسناک‌تر هم می‌شود؛ اگر پای دلایل فرامعرفتی دیگری در کار نباشد.



Thursday، October 22، 2009

دوستان ناباب



یعنی نه از ذات ناپاک، که از بخت بد ما است که با هر که معاشرت می‌کنیم آلتِ دستِ آمریکا و انگلیس خبیث از آب در می‌آید و اغتشاش‌گر و برانداز و توزرد از کار. همین اول گفته باشیم که آن‌ها که کارشان ظنّ بد بردن است، خدای ناکرده، ظنّ بد نبرند، که گفت ان بعض الظن اثم.
.
آن از آن رفیق نارفیق جلای وطن کرده که تازه، به یمن افشاگری‌های برادر ارزشی پ.ف.، فهمیده ایم پایان نامه اش "نقشه عملیاتی کودتای مخملی" بوده و ما نمی‌دانستیم. 
پایان نامه ای که نشد تا آخر بخوانیم بل که کارمان را خوب یاد بگیریم؛ هر چند شاید این که در انتخابات بد عمل کردیم و موفق نشدیم هم به همین خاطر بود که درست آن چه را باید می‌خواندیم نخواندیم. شاید هم تقصیر آن ستادِ فشل بود که جزوه هایی را که باید پخش می‌کردند در گاوصندوق گاو صندوقی لابد به بزرگی مخزن نگهداری از پایان نامه های کتابخانه دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی- نگه داشتند، تا این وظیفه شان را هم مثل باقی وظایف به نحو احسن انجام ندهند.
.
این هم از این یکی رفقا، که خواسته یا ناخواسته، دانسته یا نادانسته، به فرموده ی مولانا مولانا، اسیر "یک توطئه رسانه ای" شده بودند. چرا که "اين فيلم چند ماه قبل از حوادث اخير در کشور طراحي شده" و شک نباید داشت که "تهيه اين فيلم با حوادث اخير کاملاً مرتبط بوده". 
آن وقت ما از همه جا بی‌خبر، می‌رویم و این عناصر معلوم الحالی را که خود برنامه داشته اند برای انتخابات و براندازی، دعوت می‌کنیم که بیا از این ورای ستاد گذری. غافل از این که این که کسی بلند شود برود بنشیند در جلسه ی نقد فیلم و بعد از فیلم با کسی صحبت کند و قانع اش کند و بکشاندش از آن طرف‌ها گذری هم از دسائس و مکائد شیطان‌های بزرگی است که، بلانسبت قادرتر و عالمتر از قادر و عالم متعال، بر هر چیزی دانا و به هر چیزی توانا هستند، و نخِ‌های پندار و گفتار و کردار تو را، بی آن که خود بخواهی و بدانی، چون عروسکی در دست‌های اراده ی خود دارند، تا راهرو، بل راهبر نقشه‌های شوم و شیطانی شان شوی.

.
خلاصه، ما که از اول گفتیم از اول بخت‌یار نبوده ایم؛ به نشانِ بی‌دمی کره‌خر زبان بسته مان، این رفقای ناباب را نه از جاذبه ی جنسِ خراب از برای هم‌جنس خراب‌تر اش، که از بختِ بد و سادگیِ شارلاتان‌پسندمان بدانید.



Saturday، October 17، 2009

گل و قاتل


آقای جنتی، در میان فرمایشات شان در نمازجمعه، به نکته ی خوبی اشاره کرده اند.
ایشان فرموده اند:
«نمي‌شود با كساني كه بدترين دشمني‌ها را به كار بردند و مايه ناراحتي علاقه مندان به جمهوري اسلامي ايران در دنيا شدند با رافت برخورد كرد. كسي به قاتل خود گل تقديم نمي‌كند. كدام رافت؟ آن هم قاتلي كه هنوز دست از جنايت خود بر نداشته است. هر كسي كه در اين قضيه سهمي دارد بايد با روشنگري نقش خود را ايفا كند.»

واقعا به تامل ام وا داشت؛ شاید واقعا حق با ایشان است، و گاهی مدارا خطا است:
"كسي به قاتل خود گل تقديم نمي كند. كدام رافت؟ آن هم قاتلي كه هنوز دست از جنايت خود بر نداشته است."

و البته، هر كسي كه در اين قضيه سهمي دارد بايد با روشنگري نقش خود را ايفا كند. 

Friday، October 16، 2009

برعکس نهند نام زنگی کافور؟



خب، آدمی خوشحال می‌شود وقتی می‌بیند یک خیریه ی دانشجویی، بعد از هشت نه سال، به جایی رسیده که روی پل عابری که هر روز از زیرش می‌گذری بیلبوردی به این اندازه می‌زند. هم از این جهت که کارشان خیریه است، هم دانشجویی.
اما گمان کنم برای مخاطب عام، به کار بردن صفاتی از این دست این قدر رو و گل درشت، روی بیلبوردی به آن بزرگی- در توصیف خود چندان خوشایند نباشد: «جمعیت مستقل و هوشمند دانشجویی ...». مخصوصا اگر ذائقه ی دیداری و شنیداری مخاطب به ترکیب‌های نه چندان خوش‌نامی مثل انجمن مستقل دانشجویی، دولت مهرورز، موسسه مالی و اعتباری مهر، بنیاد مستضعفان، و نظایر آن، عادت داشته باشد، و غیرارادی، از هر دالّی این گونه مدلول معکوس اش را بخواند.
به هر حال، اگر کسی به اندازه ی من خوش‌بین نباشد، ممکن است این نام‌گذاری‌های معکوسِ ظاهری برای اتصافِ ویژگی‌های معکوس باطنی را تعمیم بدهد و فریب‌کاری و تظاهر و دورویی را به قاعده تبدیل کند و این یکی را هم در همان عِداد تلقی کند.

Thursday، October 08، 2009

شب




 ماه پایین و کامل است.
از پله‌های میان دو خیابان که پایین می‌آییم تا به خیابان برسیم من به مهتاب پاشیده بر شب می‌نگرم، که شهر را از چراغ بی نیاز کرده است، و تکرار می‌کنم: و مهتاب پاییزی کفری است که جهان را می‌آلاید.
او به قرص درشت ماه نگاه می‌کند و ماه‌زده می‌خواند: هنگام وصل ما است به باغ بزرگ شب، وقتی که سیب نقره‌ای ماه می‌رسد.
*
ساعت دو نیمه شب است و میدان خلوت است. مدتی منتظر ماشین‌های گذری می‌ایستم و وقتی نمی‌آید، سوار پرایدی می‌شوم که گوشه‌ی میدان ایستاده و تنها دربست می‌برد. راه که می‌افتد و قدری جلو می‌رود، به زنی اشاره می‌کند که در مسیرِ میدان دیده بودم اش، و می‌گوید اگر اجازه دهی سوارش کنم:
. این بیچاره هر شب همین مسیرُ می‌ره، اگر اجازه بدی سوارش کنیم، تو مسیر برسونیم اش.
: چه فرقی می‌کنه برا من، ما که داریم می‌ریم این مسیرُ.
زن میان‌سال است، چادری رنگ‌رفته بر سر دارد و دو کیسه‌ی بزرگ، به نسبت جثه اش، را زیر چادر با خود می‌برد.
داخل ماشین می‌نشیند و با راننده سلام و احوال پرسی می‌کند. کمی بر می‌گردم و غیرمستقیم نگاه اش می‌کنم. چهره اش هم مثل صدای اش ظریف است.
*
مدتی که می‌گذرد، شروع می‌کند خاطره گفتن از امروز و اتوبوسی که سوار بوده و مردی که در آن شعر می‌خوانده، شعری که نقدی بوده بر جوان‌های این دوره و زمانه، و اول با نقل و نقدِ ترانه‌های معمول‌ی که جوان‌ها گوش می‌کنند شروع می‌شده و بعد، با شعری فاخر که مردِ شاعر می‌خوانده ادامه می‌یافته. هنگام نقلِ ترانه‌ها و تکیه‌کلام‌ها، می‌گوید البته من از نقلِ این جور حرف زدن خوش ام نمی‌آید (تکیه‌کلام دقیق یادم نیست اما- چیز معمول‌ی است مثل حال کردن)؛ تنزه‌طلبی ای که به نظرم عجیب می‌آید.
بعد، در مسیر از شعر و شاعری گفتن، نمی‌دانم چه طور، می‌رسد به شب شعرهای گوته، که اگر یادتان باشد قبل از انقلاب فلان جا بود که شاعران و روشنفکران جمع می‌شدند و شعر می‌خواندند -انقلاب هم از همین شعرها شروع شد دیگر- من آن موقع جوان بودم و می‌رفتم. و بعد، باز می‌گردد به داستانِ مردِ شاعرِ اتوبوسی، که متاسفانه بعد از اتمامِ شعرش شروع کرد به طلبِ پول، و من خیلی ناراحت شدم که چرا یک هنرمند باید این طور گدایی کند.
من، با این که لحظه لحظه تعجب ام بیشتر می‌شود، و دقیق‌تر حرف‌های اش را پی می‌گیرم، و سعی می‌کنم خلاءهای معمای شخصیت و سناریو را سریع‌تر پر کنم، به رو نمی‌آورم و رو‌به‌رو را نگاه می‌کنم. مخاطب حرف‌های اش هم من نیستم، راننده ای است که گویی به این جور مکالمه‌ها با او عادت دارد، هر چند چندان حواس اش به مکالمه نیست، شاید هم انتخاب موضوع و واژگانِ زن را چندان مانوس یا جذاب نمی‌یابد.
*
باز مدتی می‌گذرد و این بار، بحث به سیاه‌چاله‌ی مسائل اقتصادی می‌افتد. زن می‌گوید اگر یادتان باشد یک بحثی بود آن اوایل، که می‌خواستند جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی توحیدی درست کنند. البته الان هم درست شده، اما همه را کرده اند در طبقه‌ی فقر.
*
به میدان که می‌رسیم، تشکر می‌کند و می‌گوید امشب زودتر هفت- راه افتادم تا زودتر برسم، ولی باز دیر شد. و پیاده می‌شود.
از راننده می‌پرسم کیست و چه می‌کند و چرا این قدر دیر به خانه می‌رود. می‌گوید زنِ آبروداری است، همسرش فوت شده، و دو بچه دارد. در یک رستوران ظرف می‌شوید و زمین می‌سابد. بعد هم شروع می‌کند به گلایه از مردم، که از ماشین مدل بالا و مدل پایین و راننده‌ی جوان و پیر و تاکسی و شخصی، کسی نیست که شب‌ها که زن به خانه بر می‌گردد، پیشِ پای اش ترمز نزند، به خیال این که این موقع شب...

Saturday، September 26، 2009

پاییزی

پاییز مست ام می‌کند، شاید حتی بیشتر از بهار.

پاییزی که بهار عارفان اش گفته اند، اما شاید بهار عاشقان مناسب‌ترش بود. شاعری می‌گفت: پاییز بهاری است که عاشق شده است.

*

تابستان و زمستان اوج و حضیض اند: اوجِ پختگی و رسیدگی و اثمار، و حضیضِ خمودگی و رخوت و بی‌حاصلی. هر دو اما بی حرکت اند، که حرکت در ایست نیست؛ چه در اوج بایستی، چه در حضیض. حرکت در جابجایی میان این دو سکون است: سکونِ گرما و سکونِ سرما. از اوجِ گرما که به حضیضِ سرما در آیی، از آشوب و تلاطمِ پاییز می‌گذری، و چون از حضیضِ رخوت عازم رسیدنی نو شوی، تندی و طراوت بهاری در پیش داری. حرکت حاملگی است: بهار آبستنِ زندگی در پختگی است، و پاییز آبستنِ مرگ در کرختی. پاییز و بهار اما، هم از آن رو که رسیدن به زندگی کامل یا مرگ تمام- نیستند، بل مسیرِ گذر از یکی به دیگری اند، هر دو سرما و گرما را -و مرگ و زندگی را- در هم می آمیزند: یکی از مرگ بر می آید و می زاید، دیگری زندگی را بر می‌گیرد و در مرگ آرام اش می‌دهد. -زایمان و احتضار شبیه نیستند؟-

حد فاصل میان سرما و گرما یک‌سر تلاطم است: باد و باران، ابر و آفتاب، سرما و گرما به هم می آمیزد.

.

بوها غلیظ می‌شود، رنگ‌ها تیز می‌شود.

همه چیز عمیق‌تر و دقیق‌تر تجربه می‌شود: بو می‌شود، دیده می‌شود، شنیده می‌شود؛ به جان می‌نشیند، در یاد می‌ماند.

بگو با این تفاوت که به فصل پاییز این تجربه همواره همراهِ بوی تناهی و حس پایان است، حال آن که به فصل بهار گویی تازه از خواب برخاسته ای و در آغاز ای.

*

وقتی غذای خوب می‌خورم، وقتی خوب می‌خوابم، وقتی راحت کتاب می‌خوانم، وقتی در هوای خوب پاییزی عمیق نفس می‌کشم، عذاب وجدان رهای ام نمی‌کند: اکنون در چه حالی اند؟ آیا آن‌ها هم می‌توانند؟ آیا حق دارم؟ مگر همین چند روز پیش با هم در هوای خوب و بد شهرمان هم‌نفس و هم‌کلام نبودیم. گاه فکر می‌کنم آن‌ها هم همین قدر زجر می‌کشند؟ همان طور که می‌پندارم ما ساکنین این زندانِ بزرگ و رنج‌های اش بیشتر آزرده ایم، یا آن‌ها که از دور، از خارج، به ناچار بند و درد را غیرواقعی و از روی تصویرها تصور ‌می‌کنند.

بیشتر از آن که آزاد می‌کنند بازداشت می‌کنند. و این یعنی تداوم افزایش نگرانی. نگران هر آن که اطراف ات هست بودن.

پاییز مست می‌کرد، اگر این خیال‌ها، اگر این خواب‌ها، می‌گذاشت. و تو چه می‌دانی خواب‌های آشفته چیست؟

.

هر چه می اندیشم نمی‌فهمم کدام قسمت از جان و روان ام مولد و موجد این کابوس‌ها است. ناخودآگاه ام آن قدر ناکاویده یا یله نیست که از پستوها و نهانخانه های اش این همه بی‌خبر باشم، اما گویا آشفتگی و نگرانی، وحشت و ناامنی، چنان شخمی بر سرزمین روان ات می‌زند که ناآشناترین گیاه‌های آشفته ی خواب از پنهانی‌ترین بذرهای ناخودآگاه بروید.

از میان خیلِ خیال‌های متصل و مدام، گه‌گاه چند تصویری در خاطرم می‌ماند بعضی را عامدانه روان پس می‌زند، تا دست کم سیاهی و وحشت باقی مانده از یک‌بار دیدن آن‌ها با تکرارشان مکرر و مدام نشود.

این یکی، بی قبل و بعد، تصویر پلاستیک سیاهی بود شبیه این‌ها که در آن آشغال می‌ریزند- که هر کسی از دوستان قسمتی از بدن اش را در آن، میان آشغال‌ها، می انداخت و می‌رفت. گویی فاسد شده باشد. کسی یک انگشت دست اش را، دیگری که واضح‌تر به یاد مانده تمامِ یک دست اش را والبته، عجیب این که، هنوز چیزی از دست اش، شبیه شبحی، باقی مانده بود. من، نگران آدم‌ها و این فاجعه و پوسیدگی‌ها، تنها نگاه می‌کردم، و به این فکر می‌کردم که بی این اعضاء چه خواهند کرد، و چرا درد نمی‌کشند، و چرا می‌خندند و می‌گذرند. در این میان، باز هم بچه ای بود که در خواب‌ها مدام مراقب اش هستم، تا به جایی برسد یا از خطری حفظ شود.

صبح، مثل خواب‌های پیش، به دو سه نفری که یادم مانده زنگ یا اس ام اس می‌زنم و حال شان را می‌پرسم. و می‌گویم مواظب خودشان باشند.

Sunday، September 13، 2009

پارادوکس بوئینگ و هتل

در حالی که:

"در آستانه سفر احمدی نژاد به آمریکا" شیطان بزرگ به خاک مذلت افتاده و برای پیشنهاد مذاکره هر کاری می‌کند، از جمله "تحویل 20 فروند بوئینگ به ایران"،

با در نظر گرفتن این که: "پيام‌هاي رئيس جمهوري آمريكا به ايران براي تحويل اين هواپيماها" هم همه "بعد از قطعي شدن انتخاب محمود احمدي نژاد به عنوان رئيس جمهور منتخب مردم ايران" بوده،

{که این‌ها همه نشان می‌دهد سیاست‌های دول قبلی چه قدر خائفانه و ضد عزت ملی بوده، و سیاست‌های رو به جلو و تهاجمی دولت فعلی چه قدر کارگر افتاده و عزت بین المللی برای ایران آورده، چرا که بهترین دفاع حمله است}؛

با این حال:

آمریکای نیرنگ باز و سلطه گر، "که در ادوار گذشته با عدم صدور ويزا براي برخي همراهان رئيس جمهور در سفر احمدي نژاد به نيويورك اخلال ايجاد كرده بود"، باز به شیطنت‌های اش ادامه می‌دهد، و با فراموش کردن این که سیاست خارجی مختارش درباره ی ایران -حسب خبر نقل شده ی پیشین- گسترش روابط و مذاکره با ایران پس از قطعی شدن انتخاب احمدی نژاد است، این بار "كارشكني‌ها را از زاويه اي ديگري پيگيري كرده و مشاور ارشد اوباما در امور ايران و نماينده ويژه وي در امور افغانستان" را وا می‌دارد تا همه ی کارهای اش را رها کرده و از تمام ابزارهای ممکن دیگر هم صرف نظر کند و در آخرین اقدام مذبوحانه، "مدير هتلي كه قرار است محل استقرار رئيس ‌جمهوري كشورمان باشد را براي عدم ميزباني از احمدي نژاد تحت فشار" قرار دهد؛ یعنی فی الواقع بوئینگ‌ها را می‌دهد اما هتل را برای مذاکره ی بعد از آن دریغ می‌دارد.

..

خبرنویس محترم نمی گذارد جوهر خبر (و تحلیل) قبلی خشک شود تا بعد خبر (و تحلیل) بعدی متناقض با قبلی را کار کند.

شکر خدا، اگر این داستان‌ها برای ما آبی نداشت، برای کتاب‌های پارادوکس و مغلطه نان و مثال کم نداشت.

(مورد مشهور پیشین: مغلطه ی یازده میلیون)

.

اشک‌ها و لبخندها

عکس دادگاهش را که دیدم، تازه یادم افتاد چه قدر دلم تنگ شده. دل که تنگ می‌شود، خواب‌ها پر می‌شوند؛ از آزادی در خواب و در آغوش گرفتنش تا امروز، که در واقع آزادش ببینم و در آغوشش کشم، یک هفته ای طول کشید. هر چند، نمی‌دانستم از آزادی او باید شادتر باشم، یا از شادی بی‌حجاب پدرش.


بیرون که آمدم، جلایی‌پور پدر را بهتر فهمیدم وقتی که خواندم گفته بوده:

"من تجربه رنج های زیادی را داشته ام. مثلا در دهه اول انقلاب، برادر بزرگ مرا که پس از ۸ ماه از جبهه وارد تهران شده بود، منافقین در تهران ترور کردند. دو برادر جوانم در عملیات بیت المقدس و کربلای چهار به دست عمال صدام شهید شدند و پدر و مادرم با غصه برادرانم در سنین میانسالی بیمار شدند و فوت کردند. همین سال گذشته هم برادر جوان ۳۶ ساله‌ام را که در واقع زیر بار اندوه برادران و پدر و مادرم له شد و سکته قلبی کرد از دست دادم. لذا تجربه درد زیاد دارم. اما هیچ یک از این غم‌ها به اندازه انتظار برای آزادی پسرم... برایم سنگین نبود"

ر این سه ماه، سه جمعه صبح زود، سر خاک برادران شهیدم حاضر شدم، به طور خاص سر قبر برادر کوچکترم حسین، که شهید آخر خانواده بود رفتم و نشستم و از او خواستم که برخیزد و ببیند که برادرش چطور دارد تاوان زحمات و هزینه هایی را که آن‌ها در راه این انقلاب داده بودند با حبس فرزند مومن و جوانش پس می‌دهد.

سر خاک برادرم حسین با او درددل کردم و گفتم: حسین جان! یادت هست یک روز بعد از شهادت تو، آقای خامنه‌ای به خانه پدر ومادرمان برای عرض تسلیت آمده بودند؟ آن وقت محمدرضا تنها ۴ سالش بود، او کودکانه دوید و روی پای ایشان نشست و ایشان هم به رسم معمول، دستی به سر محمدرضا کشید و او را نوازش کرد. حالا نیستی که ببینی بعد از نزدیک به ۳۰ سال چگونه او را ۳ ماه در زندان اوین و همسر و پدر و مادر و خانواده‌اش را هم در بیرون زندان نوازش کردند!"

به امید آزادی باقی اسیران.

Friday، September 11، 2009

امام زاده اصلاح طلب

.

زیرزمین امام زاده را داده اند به حاجی امجد. لابد برای آن که دادهای اش بیرون نیاید، تا "همسایه ها را اذیت کند" (توجیهی که انتظامات برای معترضین می‌کند). وقتی می‌رسیم پر شده و درها را بسته اند و جمعیت پشت در جمع شده اند. یکی دو باری در را باز می‌کنند و چند نفری به سختی تو می‌روند. باقی جمعیت بیرون پخش می‌شوند.

مدتی که می‌گذرد، انتظامات، و لباس شخصی های بیسیم به دست، که هم کما و هم کیفا بر انتظامات غلبه دارند، مشغول پراکنده کردن جمعیت و خلوت کردن محوطه می‌شوند. نشسته ها را بلند می‌کنند و ایستاده ها را می‌رانند و جمع‌ها را پراکنده می‌کنند.

یکی از ایستاده ها را که به بیرون هدایت می‌کنند آهسته و معترض می‌گوید "حاج آقا امجد هم دیگه شد خط قرمز نظام"؟

یک خانواده را که نزدیک در بسته ی زیرزمین نشسته اند می‌خواهند بلند کنند که پدر خانواده، که پیراهن و ریش سیاه دارد، نارضایی و اعتراض اش را در لحن طنزش می‌ریزد و به طعنه و خنده می‌گوید "امام‌زاده صالح هم سیاسی شده، آخه صالح و اصلاح و اینا از هم میاد دیگه، این هم لابد اصلاح طلب بوده".

.

Thursday، September 10، 2009

روزهای خطیر پیش رو

.
دیگر نمی‌خواهم از خوب بودن بیانیه های میرحسین موسوی بنویسم؛ بیانیه هایی که خدا کند آخری‌های اش نباشد.
نقل این بیانیه در این‌جا هم از سر وظیفه ی خبرگزاری یا پیام‌رسانی نیست؛ که هر که این‌جا را می‌خواند آن را هم خوانده است.
این بیانیه را این‌جا آوردم، تا نوشته باشم میرحسین چه شجاعانه و چه هوشمندانه به استقبال "سلسله حوادث سهمگین
تری" رفته است که بی‌خردان و کوردلان در تمهید و تهیئ آن در "روزهای خطیر پیش رو" اند؛ روزهایی که خدا عاقبت همه را در آن‌ها ختم به خیر کند، که گفت:

آب و دریا ای خداوند آن توست

باد و آتش جمله در فرمان توست

گر تو خواهی آتش آبِ خوش شود

ور نخواهی آب هم آتش شود

تو بزن یا ربنا آب طهور

تا شود این نار عالم جمله نور...



***

.
.

بسم الله الرحمن الرحیم


خبر دستگیری برادران عزیز آقایان دكتر سید علیرضا بهشتی و مهندس مرتضی الویری مسئولان كمیته پیگیری امور آسیب دیدگان حوادث ایام اخیر و سردار مقدم مسئول كمیته ایثارگران ستاد انتخاباتی اینجانب موجی از شگفتی و ابهام در دلبستگان به نظام اسلامی ایجاد كرده است. آنان به بند كشیده شده اند در حالی كه جرمی جز پیروی از راه انقلاب و دفاع از اجرای عدالت در مورد خون‌های به‌ناحق ریخته شده و كمك به خانواده بی گناهانی كه پس از انتخابات به زندان افتاده اند ندارند. آنان اینک در زندان به سر می‌برند در حالی که عاملان فجايع اخير آزادند و مسئولان ادعا مي‌كنند حتما به جنایاتي كه رخ داده است رسیدگی خواهند كرد. آیا با از بین بردن اسناد جنایت و در بند کردن کسانی که حقوق قربانيان را پیگیری می‌کردند این کار را انجام مي‌دهيد؟

المرء یحفظ فی ولده. حرمت انسان‌ها در فرزندانشان پاسداری می‌شود. مردم اینك از مدعیان پرچمداری انقلاب اسلامی می‌پرسند حرمت شهید مظلوم انقلاب آیت الله دکتر بهشتی را در خاندان او چگونه رعایت کرده‌اید؟


مردم ایران!

کاملا پیداست که تلاش‌های شما برای بازگرداندن آرامش به جامعه قرار نیست با پاسخی خردمندانه روبرو شود. روزهايي خطير در پيش‌رو قرار گرفته است. دستگيري كسانی چون دكتر بهشتي يك نشانه است كه از حوادثي سهمگين‌تر خبر مي‌دهد. اما باطل رفتني است و آن چيزي كه به مردم سود مي‌رساند باقي مي‌ماند. و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض. آرامش و هوشياري خود را حفظ كنيد. سلسله حوادث جديدي كه آغاز شده است به مانند ديگر تحركات كور اين ايام براي مخالفان شما جز خسارت باقي نخواهد گذاشت. مراقب باشيد كه آنها شما را تحريك نكنند و به هنگام نابود كردن خود به كاشانه و كشورتان لطمه نزنند.

اينجانب به ویژه هتك حرمتي كه از بهشتي مظلوم شده است را به فرزندان آن شهيد و شاگردان و پيروان و دوستداران او و تمامي دلبستگان به انقلاب و اسلام تسليت مي‌گويم و از خداوند آرزومندم ضايعه‌اي كه با اين عمل در قلب مردم ما ايجاد شده است با جاودانه كردن آبروی این خاندان جبران شود.

.
مير حسين موسوي

Wednesday، September 09، 2009

به استقبال "مهر" ماه





وقتی یکی از دوستان این خبر جرس را برای ام فرستاد، اول باورم نمیشد که از اصل صحت داشته باشد، و بعد می‌پنداشتم که دست کم در تنظیم خبر، جانب‌دارانه و غیرواقعی‌تر از صورت اصلی روایت شده:

شبکه جنبش راه سبز (جرس): فرمانده سپاه استان تهران از تدارک سپاه پاسداران و بسیج برای برخورد با اعتراضات دانشجویی و سرکوب فعالان دانشجویی در آستانه آغاز تحصیلی خبر داد، و گفت که این هماهنگی و تدارک براساس تقاضا و توقع «مولا» در حال انجام است.

سرتیپ پاسدار علی فضلی روز دوشنبه در جمع اعضای بسیج دانشجویی گفت هفته آینده فرماندهان سپاه در جلسه ای با مسئولان دانشگاه تهران به دنبال هماهنگي در خصوص چگونگي برخورد با اين اعتراضات احتمالي دانشجویان خواهد بود.

علی فضلی همچنین به دفاع از حمله به کوی دانشگاه پرداخت و گفت «حوادث كوي دانشگاه فرآيندي بوده است كه از جريان كوي دانشگاه 78 به اين مرحله رسيده است، خداوند عنايت كرد و با آبرويي كه مولاي‌ ما گرو گذاشتند، آرامش به ام‌القراي جهان اسلام بازگشت.»

فضلی که فرماندهی یکی از دو سپاه ویژه تهران را بر عهده دارد خطاب به اعضای بسیج دانشجویی گفت«هم‌اكنون زمزمه‌هاي تحركاتي در مراكز آموزشي شنيده مي‌شود و ما بايد در اين خصوص با وحدت رويه‌اي كه مولاي‌مان از ما توقع دارند در اين زمينه هوشيار باشيم و برخورد مناسبي در اين خصوص بنماييم.»
وی همچنین اعتراضات پس از انتخابات را«فتنه بزرگ» نامید و گفت«ما فتنه بزرگي را پشت سر گذاشتيم كه شبيه آن را در تاريخ انقلاب نديده بوديم.» وی مدعی شد«همان طور كه مقام معظم رهبري فرموده‌اند اين رويه آتش زير خاكستر است و اگر ما در اين زمينه بي‌غفلتي كنيم و از تاريخ عبرت نگيريم شايد كه بايد منتظر حوادث ديگري باشيم.»
علی فضلی که بهانه تجلیل از یک گروه کوهنوردی بسیج دانشجوی و در حضور ناظمي از اعضاي شوراي عالي انقلاب فرهنگي و كاظميان‌فر مسئول بسيج دانشجويي استان تهران و در نشست تشكيلاتي مسئولين و اعضاي بسيج دانشجويي دانشگاه‌هاي استان تهران پیش از آغاز سال تحصیلی وعده سرکوب فعالان دانشجویی داد، در اظهارات دیگری که خبرگزاری ایسنا منتشر کرد گفت که به دلیل علاقه آیت الله خامنه ای به کوهنوردی «باید یک نهضت کوهنوردی راه بیاندازیم.»

*

این بود که مجبور شدم نگاهی به اصل گزارش کاملِ ایسنا از نشست آموزشی تشکیلاتی بسیج دانشجویی دانشگاه‌های استان تهران (از اظهارت دانشجو، تمدن، حسابی، فضلی، ناظمی و کاظمیان‌فر) بیاندازم.

گزارشی که با حرف‌های دانشجو و کنار هم قرار دادن "دو دیدگاه توحیدی و لیبرالیسم در مورد انسان" شروع می‌شود، البته بدون توضیح درباره ی این که چه طور این دو دیدگاه قسیم همدیگر شده اند. این بی‌دقتی نظری و نظریه پردازی من‌عندی بر همین نمط پیش می‌رود تا به این جا برسد که:

در مكتب ليبراليسم بايد و نبايدي وجود ندارد و آنچه كه هست، هست و آنچه كه نيست، نيست و اين تفكر ضد ارزش‌ها و آرمان‌خواهي است و مخالف عدالت‌خواهي به حساب مي‌آيد و همچنين نظريه‌پردازان عام بدون دغدغه اين را مي‌گويند كه فساد و تبعيض را بايد به رسميت شناخت؛ چرا كه معتقدند واقعيت و حقيقت بر هم منطبق هستند پس آنچه كه واقعيت دارد، حقيقت است و بايد آن را به رسميت شناخت.

نیز:

اصول عدالت‌خواهي در اين مكتب واژه‌اي نامفهوم است و اگر از تفكيك دين از سياست صحبت مي‌شود با اين بهانه دلسوزانه اين اتفاق مي‌افتد كه در صورت مخلوط شدن دين و سياست، دين ضرر مي‌كند.

بعد از این مقدمه درباره ی مکاتب فلسفه ی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و اخلاقی، دانشجو این بار به سراغ فلسفه ی علم و مسیر آن می‌رود:

در اين مسير آنچه كه بوده، آنچه هست و آنچه خواهد شد اهميت دارد و در اين نگرش مبدا غايي وجود ندارد و براي خلقت هدفي قائل نيستند و نه تنها اين سوال را مطرح نمي‌كنند كه چرا انسان آفريده شده است و هدف از خلقت انسان چه بوده، چه برسد به آنكه بخواهند جوابي براي اين سوال جستجو كنند.

پس:

محصول مسير افقي علوم، نظام غربي است كه در اوج آن آمريكا حضور دارد.

اما مسیر علم اسلامی متفاوت از آن "مسیر لیبرالیستی علم" است:

در ديدگاه اسلامي علاوه بر سوال‌هاي چه بود، چه هست و چه خواهد شد، دو سوال اساسي ديگر مطرح است كه آن دو عبارتند از اين كه چه كسي آفريد و براي چه آفريد.

مسیر و دیدگاهی که در ادامه تبعات آن برای علوم انسانی و دانشگاه‌ها مشخص می‌شود:

در نگرش جهان اسلام هويت انسان خالي نيست و انسان با جهان‌بيني توحيدي نمي‌تواند علوم با جهان‌بيني سكولار و غيرديني داشته باشد، پس نمي‌شود عقايد اسلامي داشت و در عمل، اقتصاد، سياست خارجي، سياست داخلي و دانشگاه به مدرنيته گرايش يابد. بنابراين نمي‌شود با يك ادبيات انقلاب كرد و با ادبيات ديگر حكومت كرد؛ چرا كه اين نظام محصول انقلاب است و بايد ارزش‌هاي انقلاب حفظ شود تا پويايي داشته باشد.

بدین ترتیب، دانشگاه‌ اسلامی معنا پیدا می‌کند، دانشگاهی که:

دانشگاه اسلامي اين است كه سير علوم در دانشگاه‌ها اسلامي شود و نگرش مبنا اسلامي باشد و اساتيد با اين نگرش سر كلاس حضور بيابند و در اين صورت است كه فضا، فضاي اسلامي مي‌شود و علم با هدف خلقت همسو مي‌شود و همچنين در نتيجه‌ي آن علم در مسير تعالي بشريت قرار مي‌گيرد، نه به عنوان يك ابزار سلطه.

اين‌كه دانشگاه اسلامي شود به اين معنا نيست كه درس‌هاي ديگر را كنار بگذاريم و فقط معارف خوانده شود و يا دانشگاه‌ها را تبديل به نمازخانه كنيم؛ چرا كه اين اقدامات لازم است، اما كافي نيست پس ما بايد دغدغه‌ي دين داشته باشيم و در اين صورت است كه كار درست مي‌شود.

از این جا به بعد، پای "دشمن" به میان می آید و نقش و وظیفه ی "دانشجو"های ولایت‌مدار مشخص می‌شود:

دانشجو اجازه نمي‌دهد bbc‌ فارسي و راديو آمريكا براي ما خط و مش تعيين كند، چرا كه دانشجويان ما دشمن را خوب مي‌شناسند و bbc‌ فارسي، راديو آمريكا،‌ انگليس و آمريكا و مزدوران آنها را مي‌شناسند و اجازه نمي‌دهند كه دشمنان ما از برخي مسائل سوء استفاده كنند و به اميال خود دست يابند.

دانشجويان و دانشگاهيان، فرهيختگان ولايت‌مداري هستند كه به احدي اجازه نمي‌دهند كه در مسائل داخلي خانوادگي دخالت كنند و نگاه‌شان به انگشت اشاره مقام معظم رهبري است.

*

از این جای گزارش به بعد به نحوی است که هر چیز عجیب یا آزاردهنده ای که پیش از این بود، لحظه به لحظه معقول‌تر و پذیرفتنی‌تر می‌شود، چرا که لااقل در مقایسه با آن چه پس از آن می‌آید صورتی تئوریک و اقناعی داشته، و دست کم در لحن و زبان می‌کوشیده انتقادی و استدلالی باشد.

ابتدا پروازی، یکی از فعالین بسیج دانشجویی استان تهران، "پیرامون آینده و چهار سال آینده وزارت علوم" به بیان "مطالبات دانشجویان از وزیر علوم" (بله، "دانشجویان" به همین کلیت، به همان کلیتی که "مردم" و "ملت" کار می‌کنند) می‌پردازد (یا، دقیق‌تر، "می‌پروازد")، و در مورد "توجه به دفاع مقدس، مديريت دانشگاه آزاد و حمايت مالي و معنوي از بسيج دانشجويي" مطالبه می‌کند (که معلوم نیست این صداقت موجود در تقدم عنصر "مالی" بر عنصر "معنوی" جرم را باید به صداقت ناخودآگاه نسبت داد یا به بی‌پردگی و صراحت خودآگاه).

این جا است که دانشجو، که ممکن بود پیشتر حرف‌های اش غریب یا نامعقول بنماید، در نقشی یکسر متین و معقول –در تقابل و مقایسه- ظاهر می‌شود:

در مورد دانشگاه آزاد صرف نظر از ارزش‌گذاري براي حضور در اين دانشگاه، من دانشگاه آزاد و دولتي را مقابل هم نمي‌دانم، بلكه آن دو را در كنار هم براي نيل به اهداف كشور مي‌دانم و بايد بگويم كه من در دانشگاه آزاد حضور نداشتم و فقط براي سه سال كه استاندار تهران بودم عضو هيات امناي دانشگاه آزاد بودم، البته به عنوان فردي حقوقي و نه حقيقي .

در مورد اين‌كه دانشگاه آزاد زير نظر وزارت علوم قرار گيرد بايد بگويم كه اين موضوع خيلي مهم نيست، بلكه دانشگاه آزاد بايد در كنار دانشگاه دولتي نقش خود را بازي كند و بر كيفيت، نظارت مناسب صورت پذيرد.

وي با بيان اينكه در مقابل همه تشكل‌ها خود را مسئول مي‌داند، گفت: حمايت مادي و معنوي از تمام تشكل‌هاي دانشجويي را وظيفه خود مي‌دانم و انشاءالله در اين مسير حركت خواهم كرد.

*

پس از آن نوبت به تمدن، استاندار تهران، می‌رسد تا از چشم فتنه بگوید و از ادامه ی تحرکات کسانی مثل میرحسین موسوی، که خود را باخته می‌دانند و در کما رفته بودند، اما حالا در شروع دانشگاه‌ها بیدار شده اند:

از چند روز قبل رسانه‌هاي گروهي بحث بازگشايي دانشگاه و مدارس را توام با احتمالاتي براي ادامه جريان فتنه در كشور دانسته‌اند تا فرصتي براي جبران ناكامي‌هايي كه تاكنون داشته‌اند، فراهم بياورد و مقام معظم رهبري نيز در ديدار خود با دانشجويان با توجه به اين امر گفتند كه نسبت به آن بايد مواظبت كامل بشود.

پس از مدتي كه فعالين اين جريان مدتي در كما بوده‌اند، برنامه آن‌ها در قالب جريان جنبش سبز و با بيانيه هشت، نه صفحه‌اي آقاي موسوي آغاز شده است.

اين بيانيه محملي است براي بروز يكسري رخدادهاي جديد كه مقارن است با بازگشايي مراكز آموزشي.

گر چه، باز با تمام این لحن و مواضع مهرورزانه، دست کم نگاه او (یا دست کم آن چه به زبان می‌آورد) امنیتی و نظامی نیست؛ که از "تقویم آموزشی بدون تاخیر در سال تحصیلی جدید" می‌گوید، و از نگاه غیرامنیتی در بازگشایی، و "گفتمانی از جنس دانشجو و مسائل دانشگاهی":

رويكرد ما در بازگشايي مراكز آموزشي به هيچ وجه رويكردي امنيتي نخواهد بود و كساني كه در صدد رواج چنين رويكردي به اين موضوع هستند، بايد بدانند كه ما عكس آن عمل خواهيم كرد و هيچ نقطه‌اي را كه بخواهد ما را به انجام چنين عملي وا دارد،‌ مشاهده نمي‌كنيم.

فضاي تهران و ديگر شهرهاي استان همين خواهد بود كه هست و اگر بخواهيم گفتماني در اين خصوص داشته باشيم، گفتمان ما از جنس دانشجو و مسائل دانشگاهي خواهد بود.

*

پس از تمدن (یا "پیش از تمدن"؟) است که، پس از میان پرده ای کوتاه از ایرج حسابی، درباره ی فرهنگ احترام گذاشتن به معلم و احترام گذاشتن به فرهنگ، و مدح و مداهنه های مرسومی که لازم است به فامیل "حسابی" او اضافه شود تا آب باریکه ای قطع نشود، نوبت به علی فضلی، فرمانده سپاه حضرت سیدالشهداء تهران، می‌رسد. تا دریابی که خبر ابتدایی نقل شده گویا این بار از بزرگ‌نمایی‌های مشابه و معمول بی‌بهره بوده و متاسفانه عین واقعیت است؛ واقعیتی که دیگر رنگ و بوی نرم و نظری و گفتمان دانشجویی هم ندارد، بل‌که با صراحت و قاطعیتی که از یک نظامی انتظار می‌رود از حضور در دانشگاه مطابق توقعات مولا می‌گوید (این قسمت، نظر به اهمیت، کامل نقل می‌شود):

ما فتنه بزرگي را پشت سر گذاشتيم كه شبيه آن را در تاريخ انقلاب نديده بوديم.

سردار علي فضلي كه در نشست آموزشي تشكيلاتي مسئولين و اعضاي شوراي بسيج دانشجويي دانشگاه‌هاي استان تهران كه در سالن بصيرت لانه جاسوسي برگزار شد، سخن مي‌گفت، با بيان اين مطلب و اين‌كه اين فتنه تنها شبيه به حوادث صدر اسلام بوده است، افزود: حوادث كوي دانشگاه فرآيندي بوده است كه از جريان كوي دانشگاه 78 به اين مرحله رسيده است، خداوند عنايت كرد و با آبرويي كه مولاي‌ ما گرو گذاشتند، آرامش به ام‌القراي جهان اسلام بازگشت.

وي اظهار كرد: هم‌اكنون زمزمه‌هاي تحركاتي در مراكز آموزشي شنيده مي‌شود و ما بايد در اين خصوص با وحدت رويه‌اي كه مولاي‌مان از ما توقع دارند در اين زمينه هوشيار باشيم و برخورد مناسبي در اين خصوص بنماييم.

وي افزود: همان طور كه مقام معظم رهبري فرموده‌اند اين رويه آتش زير خاكستر است و اگر ما در اين زمينه غفلتي كنيم و از تاريخ عبرت نگيريم شايد كه بايد منتظر حوادث ديگري باشيم.

فرمانده سپاه حضرت سيد الشهداء استان تهران گفت: در هفته‌ آينده در جلسه‌ي اتاق فكري كه با مسئولان دانشگاهي استان تهران خواهيم داشت، به دنبال هماهنگي در خصوص چگونگي برخورد با اين حوادث احتمالي هستيم.

وي اظهار كرد كه در يك هفته قبل از ماه رمضان به همراه 1800 نفر از بسيجيان استان تهران صعودي به قله‌ي دماوند داشته است كه نزديك به 300 نفر از آن‌ها به قله اين كوه رسيده‌اند. ما بايد در راستاي آمادگي جسماني خود قدم برداريم.

وي در ادامه با بيان خاطراتي از مقام معظم رهبري مبني بر علاقه ايشان به ورزش كوهنوردي گفت: با توجه به اين‌كه ما در ارتباط با 540 هزار نفر از دانشجويان استان تهران هستيم، بايد يك نهضتي كوهنوردي را در دانشگاه‌هاي استان پايه‌ريزي كنيم.

*

هر چند اکنون اوج "نشست تشکیلاتی بسیج دانشجویی دانشگاه‌های استان تهران در سالن بصیرت لانه جاسوسی" با این فراز تمام شده، اما خواندن فرازهایی از حرف‌های دکتر ناظمی، "دبیر کارگروه هماهنگی و مدیریت کلان دستگاه‌های فرهنگی دبیرخانه شورای عالی انقلاب فرهنگی" نیز خالی از لطف نیست. آن جا که با ارجاع به بیانات مقام معظم رهبری در سال 79 مراحل انقلاب را تشریح می‌کند، که پس از مرحله ی اول، یعنی "ایجاد یک انقلاب"، و مرحله ی دوم، یعنی مرحله ای که "هندسی نظام جديد بايد مشخص شود كه قانون اساسي ما به قول مقام معظم رهبري هندسي نظام جديد را مشخص مي‌كند" نوبت به مراحل سوم و چهارم و پنجم می‌رسد:

مرحله سوم تشكيل دولت اسلامي است كه به همت كارگزاران نظام اسلامي به وجود مي‌آيد و مرحله چهارم ايجاد كشور اسلامي و مرحله پنجم تشكيل دنياي اسلامي است كه انجام آن رسالتي است بر دوش اين انقلاب و با وابستگان آن.

مسئله ی کنونی ما اما، به تعبیر مقام معظم رهبری، مرحله ی چهارم است:

بايد امروز پرسيد ساختن كشور اسلامي يعني انجام طرح‌هاي كلان اقتصادي؟ كه بايد در جواب گفت اين مهم در كشورهاي بسياري چون كشورهاي صنعتي اتفاق افتاده است ولي ما شاهد تحقق چنين امري در آن‌ها نيستيم.

منظور از ساختن كشور اسلامي، تشكيل ساختارهاي آن، سازگار با فرهنگ اسلامي است به گونه‌اي كه بتواند الهام‌بخش كشورهاي ديگر در جهان امروز باشد كه در چشم‌انداز 20 ساله هم اين موضوع عنوان شده است.

"این مهم در کشورهای بسیاری چون کشورهای صنعتی اتفاق افتاده است" مجوزی است برای این که از چیزهایی مثل طرح‌های کلان اقتصادی بگذریم، حتی اگر به آن نرسیده باشیم، چرا که دون شأن ما است هم‌چون کشورهای صنعتی لیبرال باشیم، یا در افق حیوانی بی‌روح آن‌ها بخواهیم به توسعه ی مادی فکر کنیم. ما کارهای مهم‌تری داریم؛ بعد از تشکیل دولت اسلامی، که بحمدالله اکنون حاصل است، حالا نوبت ایجاد کشوری اسلامی است و بعد تشکیل دنیایی اسلامی. اسلامی که در نه در رفع فقر و جهل و عقب‌ماندگی یا نفی دروغ و ریا و تبعیض، که فقط در "فرهنگ اسلامی" و "انقلاب فرهنگی" فراچنگ خواهد آمد.

و در این "جنگ فرهنگی" هم ریشه مقابله در علوم انسانی وارداتی غربی است:

وي با بيان اين مطلب كه امروز بايد يك رويكرد انقلاب فرهنگي در همه شئون جامعه ما حاكم باشد، گفت: ريشه مقابله و چالش با فرهنگ اسلامي در علوم انساني وارداتي غربي است چنين علوم اصل انقلاب اسلامي را نمي‌تواند برتابد با اين وجود نمي‌توان از آن‌ها تداوم اين انقلاب را انتظار داشت.

ناظمي با بيان اين مطلب كه امروز پس از آغاز دهه چهارم انقلاب شاهد مقاومت‌هايي در برابر جريان تداوم انقلاب اسلامي هستيم، گفت: آنچه تحت عنوان انقلاب مخملي اتفاق افتاد، مقاومت در برابر جريان تداوم انقلاب اسلامي بوده است و اين به دليل آن است كه انقلاب اسلامي در طول عمر خود همواره در حال بالندگي بوده و امروز نيز در مرحله چهارم و پنجم انقلاب قرار دارد و جوامع متعددي از آن در حال الگوگيري هستند.

برای این منظور –مقابله با علوم انسانی وارداتی غربی- هم لازم است تا در اولین قدمِ نهضت نرم افزاری "یک نهضت نقد" در دانشگاه‌ها راه بیافتد:

ناظمي با بيان اين مطلب كه مخاطب اصلي نهضت نرم‌افزاري، دانشگاه‌ها و نيروهاي متعهد به انقلاب اسلامي هستند، گفت: اولين قدم اين نهضت ايجاد يك نهضت نقد است به شكلي كه هر آنچه كه ديگران براي جوامع مختلف عرضه كرده‌اند را ما بتوانيم با معيارهاي اسلامي بسنجيم و آن‌هايي را كه با معيارهاي ما سازگارند را قبول و آن‌هايي را كه سازگار نيستند را نوسازي كنيم.

هم‌چنین، و در همین راستا، برای مقابله با "هجوم نرم" و برای ورود بسیاری از "اساتيد و دانشجويان به جبهه‌ فرهنگي انقلاب" پیشنهاد شکل‌گیری "هسته‌های مقاومت فرهنگی در درون هر دانشگاه" ارائه می‌شود:

وي با پيشنهاد تشكيل هسته‌هاي مقاومت فرهنگي در درون هر دانشگاه گفت: مي‌بايست در درون اين هسته‌هاي مقاومت كساني كه داراي بصيرت و ايمان به انقلاب اسلامي هستند، حضور داشته باشند.

زیرا که امکان دارد:

در ابتداي سال تحصيلي آتي دشمن بخواهد خوراكي را براي جنگ نرم خويش عليه نظام جمهوري اسلامي ايران تهيه كند پس ما بايد در اين زمينه مراقب بوده و با حركتي مردمي و متعهدانه و عالمانه به مقابله با آن برخيزيم.

*

هر چند، بسیج دانشجویی با دعوت امثال فضلی‌ها (و لابد فضلی‌نژادها) به مراسم استقبال از ورودی‌های جدید سعی خواهد کرد از همان ابتدا، چه در بعد سخت افزاری و چه از حیث نرم افزاری، قوی عمل کند؛ همان طور که کاظمیان‌فر، مسئول بسيج دانشجويي دانشگاه‌هاي استان تهران، در تشریح برنامه‌های بسیج می‌گوید:

كاظميان‌فر گفت: استقبال از ورودي‌هاي جديد در دانشگاه‌هاي استان از ديگر برنامه‌هاي ما مي‌باشد كه در آن‌ها احتمال مي‌رود كساني چون سردار فضلي و ديگر مسئولان استاني شركت نمايند.

*

.

بله، بسیج و سپاه این چنین به استقبال "مهر" رفته اند. این را کنار اقدامات اخیر دادستانی که بگذاری (پلمب دفاتر و دستگیری کسانی مثل بهشتی و الویری)، تصویری از غلبه ی هسته ی سخت و تندروی اقتدارگرایان بر گرایش‌های معقول‌تر و معتدل‌تر پیش چشم می‌بینی. هم‌زمان، هم مقابله با فعالان یک سطح بالاتر رفته (و تا یک قدمی میرحسین و کروبی رسیده است)، و هم دانشگاه‌ها به صراحت تهدید نظامی و امنیتی می‌شوند. و این چیزی بود که از سیر و مسیر حوادث و وقایع بعد از انتخابات می‌شد حدس زد: هر بار میان دو حرکت معقول و سنجیده یا تندروانه و نابخرد از سوی حاکمیت تردید داشتیم، دومی را در کمال حیرت مشاهده کردیم. حالا دیگر به تجربه یا از روی استقرا آموخته ایم که فرض هر گونه عقلانیت یا اخلاق را در تحلیل‌ها کنار بگذاریم، و کیهان و فارس را، هر چند نامعقول و کوته‌نگر و بدون پایبندی به هیچ قاعده ای جدی‌تر بگیریم، و مسیر آینده ی لوکوموتیو "انقلاب" را با فرض اختیار فرمان در دست این نابخردان پیش‌بینی کنیم. حتی اگر پاسخ سئوال‌هایی از این دست با چنان فرضی جواب‌هایی خوشایند نباشد:

تا کجا پیش می‌روند؟ آیا میرحسین و کروبی (و هاشمی و خاتمی و ...) دستگیر و محاکمه می‌شوند؟

آیا برخورد سخت امنیتی –و/یا نظامی- در آغاز دانشگاه‌ها با دانشجویان خواهند کرد؟

اراده ی سرکوب تا کجا وجود دارد؟

نسبت میان سپاه و رهبری چگونه است؟

و سئوالات دیگری از این دست.

.

Wednesday، September 02، 2009

پدیده ای مهم در تاریخ وبلاگ نویسی


فارس، پس از هک شدن وبلاگ ابطحی، این بار وبلاگ او را نه در صفحه ی شخصی ابطحی که در سایت خود به روز کرد.

این نوشته ی مسخره، که به عکس‌های مسخره‌تر و مهوع‌تر آراسته است، از زبان ابطحی یا به وساطت او (ابطحی به مثابه ی رسانه، میانجی، مدیا) هک شدن وبلاگ قدیمی او را عملی غیراخلاقی می‌خواند، اما توضیحی درباره ی اخلاقی یا غیراخلاقی بودن فیلترینگ بی‌ضابطه و دل‌بخواهی هزاران سایت و وبلاگ فارسی، و محدودیت بی نظیر گردش اطلاعات و رسانه ها، نمی‌دهد.

در این نوشته هم، باز به سیاق مرسوم، بر نکاتی که خود القاء کنندگان پذیرش شان را سخت می‌دانند تکیه و تاکید می‌شود؛ مثل این که:

"خيلي القا كردندكه اين‌ها نوشته‌هاي خودم نيست و بازجويان فشار آورده‌اند كه وبلاگ بنويسم و يا آنان نوشته‌اند. گمانم بر اين است كه خود آنان هم مي‌دانند كه من ادبيات خاص خودم را دارم و كسي نمي‌‌تواند به جاي من بنويسد."

ادبیات خاصی که در این نوشته و نوشته های پیشین هم متجلی است. از "ما را چه کار به سیاست" نوشته ی پیشین، تا جملاتی از این دست در نوشته ی اخیر: "اين فراخوان عمومي به هك كه خود از پديد‌ه‌هاي غير قابل ما در دعوت به سانسور از سوي كساني است كه هميشه از سانسور نالان بوده‌اند" یا "همين نكته اميددارم زودتر آزاد شوم تا همين مطالب را در فضاي آزادي بنويسم تا تاثيرفراوانتري داشته باشد"، که بیشتر به سیاق نوشتاری مغلوط و پراشتباه خبرگزاری‌هایی از این دست شبیه است، تا چیز دیگر. وبلاگ ابطحی، وقتی "خود" او در آن می‎نوشت، هر چه بود دست کم پر از این گونه اغلاط یا آن گونه اصطلاحات نبود.


البته در یک مورد حق با این نوشته است، آن جا که می‌نویسد:

"پس از آن‌كه از هفته گذشته تمهيداتي ايجاد شد كه در درون زندان اوين بتوانم وبلاگم را بنويسم و با متوليان امر به اين نتيجه رسيدم كه آنها فقط بتوانند بگويند نكاتي را حذف كنم و موضوعات را من خود انتخاب كنم و بنويسم. اين كار آنقدر مورد استقبال قرار گرفت كه پديده‌اي مهم در تاريخ وبلا‌گ‌نويسي شد. مراجعه مستقيم به سايت روزانه از صد هزارنفر فرا رفت."

به راستی، این کار "پدیده ای مهم در تاریخ وبلاگ نویسی" شد. فضای مجازی، به طور عام، و وبلاگ نویسی، به عنوان رسانه ی دنیای جدید در عصر ارتباطات، به طور خاص، زمانی نوید بخش تحقق آرمان‌هایی مثل دموکراسی و آزادی و نقادی به وساطت خود بودند. حال با این پدیده، با نمایش آخرین درجه ی از سلب آزادی، پدیده ای مهم در تاریخ وبلاگ نویسی اتفاق افتاد: آن امید و نوید با پدیده ای جدید مواجه شد، و ظرفیت‌های وبلاگ نویسی نه فقط در خدمت آزادی و نقادی، که به همان اندازه در خدمت سرکوب و تحدید و انقیاد هم قابل استفاده شد.

اگر حد پایین نفی آزادی بیان منع انسان است از گفتن آن چه می‌خواهد و می‌پندارد (تحدید منفی یا سلبی)، حد اعلای این نفی واداشتن آدمی است به گفتن آن چه دیگری می‌خواهد و می‌پندارد (تحدید مثبت یا ایجابی). وبلاگ، به عنوان فضای نمادین ابراز خود و عقاید خود، به عنوان آن چه واسط و میانجی "خود" و عقایدش با مخاطب عام در سپهر مجازی است، نه تنها نفی می‌شود، که در نفیی فراتر، به تمامی از آن دیگریِ حاکم، و ابزار بیان او می‌شود. نه تنها ذهن و محتوای اش باید در ادامه ی ذهن حاکم و باورها و خواسته‌های اش باشد، که زبان و رسانه ات هم باید در ادامه ی دستگاه یکپارچه و فراگیر رسانه ای او شود. نه تنها باید جسم و ذهن ات را در اختیار بازجو بگذاری، که این بار رسانه و واسط تو با دیگران نیز در اختیار قادر مطلق است، برای آن که از زبان تو، و به وساطت تو، به وساطت رسانه ی تو، تسلط مطلق خود را بر تو به دیگران نیز نشان دهد. تو به تمامی از آنِ او و جزئی از او هستی: هر "شهربند" یک "رسانه".

به راستی "پدیده ای مهم در تاریخ وبلاگ نویسی" اتفاق افتاده است. گر چه، تفکر فارسیون همان طور که معنای "فراتر رفتن مراجعه به سایت از صدهزار نفر" را در این شرایط نمی‌فهمد، معنای این پدیده ی مهم را هم نخواهد فهمید. آن‌ها تنها به زور و زر –و البته تزویر- برای پیشبرد مقاصدشان فکر می‌کنند، و این سه را در عریان‌ترین شکل خویش برای رسیدن به مقصود کافی و وافی می‌دانند، بی آن که نیازی به تامل و تفکر احساس کنند.

مرگ، ابتذال و شکنندگی


.
دو سه هفته پیش گفتند بستری شده. زنگ زدم و احوال پرسیدم. گفتند جدی نیست، به زودی مرخص می‌شود. زود را چنان گفتند که از بیمارستان رفتن گذشتم.

چند روز پیش زنگ زدم که دوباره احوال بپرسم و قراری کاری بگذارم. قرار شد در چند روز آینده سری به شان بزنم؛ گفت شاید تا آن روز مرخص هم شده باشد و وقتی بیایی ببینی اش.

دیروز که رفتم، وقتی دیدم نیست، تعجب کردم که چرا هنوز مرخص نشده و به دفتر نیامده، و نگران شدم که نکند مریضی جدی باشد. پرسیدم حال شان چه طور است؟ دوست و همکارش، که حالا چشمان بی‌دقت ام می‌دید صورت همیشه اصلاح شده اش ته ریش یکی دوروزه ای دارد، سری تکان داد و گفت: تمام شد. ریه را که باز کرده بودند، سرطان با چنان سرعتی عود کرده بوده که پیش از آمدن نتیجه ی نمونه برداری قلب ایستاده بوده.

و من حتی نمی‌دانستم چه باید بکنم، یا چه احساسی باید داشته باشم، یا به کدام خاطرات فکر کنم، یا چه طور میان باور و ناباوری رفت و آمد کنم تا به تعادل برسم، یا چه طور پاکتی را که قرار بود خودش بدهد بردارم و بروم، یا چه طور آن همه طرح و برنامه و آرزو برای گسترش کارش را فراموش کنم، یا این که به این فکر نکنم که چه طور به او بگویم ممکن است دیگر آن جا نروم.
و این چیزی است که از بس این روزها پیش می‌آید، دیگر حتی بی‌احساسی و سنگ‌شدگی اش هم آزارت نمی‌دهد. حتی اگر از این آزار ندیدن دومی در رنج و آزار باشی.

.
.
.
شاید بی‌ربط:

این روزها به این فکر می‌افتم (با این که سعی می‌کنم از سر بیرون اش کنم) که نسل پیش اگر با آرمان شهادت به استقبال مرگ می‌رفت، مواجهه ی نسل ما -و به خصوص جوان‌ترها- بیش از آن که مواجهه ای حماسی و آرمانی و معنادار باشد، پوچ انگارانه و از سر بی‌معنایی و حس ابتذال است.

هر دو دسته از مرگ نمی‌هراسند: اولی برای آن که آن را پلی به سوی بهشت (چه این‌جهانی، و چه آن‌جهانی) می‌یافت و در این پل‌بودگی معنای اش را می‌جست؛ دومی اما نه برای بهشتی که دیگر به آن باور ندارد، که به خاطر جهنمی که هر روز می‌بیندش و زندگی اش می‌کند، از آن پل (بل که از هر پلی که به جایی دیگر جز این جا ببردش) استقبال می‌کند.
اگر برای دومی، با چنین نگاهی، فعالیت و مبارزه معنا می‌یابد، مبارزه و فعالیتی صرفا نفیی و پوچ انگارانه است. شاید شبیه چیزی که هیوبرت دریفوس در بررسی "از نفس افتاده" ی گدار آن را نهیلیسم فعال (
active nihilism) می‌نامد، و به نیچه اش نسبت می‌دهد (از پادکست‌های درس "اگزیستانسیالیسم در ادبیات و فیلم"، این جلسه).


تا "راه سبز امید" با این "سیاهی"ها و "نومیدی"ها چه کند، و به کدام فردای شان راه نماید.

.

Saturday، August 29، 2009

خطر مهندس موسوی؟!