فکر میکنم گزارشی بود از ایکانامیست، که جاییش از زبان دانشجویی در توصیف احوالش میگفت: ابتدا خشمگین بودم، بعد ناامید شدم، حالا تنها احساس خلاء میکنم.
توصیف بدی نبود. اگر ابتدا شور داشتم را هم به اولش اضافه میکردی، کاملتر میشد.
.
احساس این که نشسته باشی و به خلاء خیره شده باشی. یا زیر پایت خالی شده باشد و مدام در چاهی که گویی تمام نمیشود فروتر بروی. خبر مرگها را هر روز ناباورانه میشنوم. از آزارها و شکنجههای داخل زندان میشنوم، چیزهایی که اگر مستقیم نمیشنیدی محصول شایعه و اذهان بیمار میپنداشتی. آمیزه ی حسی بی بدیلی است از ناباوری، هول و نفرت، و خشم و درماندگی.
.
وقتی دامنه ی قتل و شکنجه و دستگیری به چند نفری از آدمهایی که میشناسیم و حتی خود مسئولان نظام میرسد، وقتی اعلامیههای ترحیم این طور در سطح شهر پراکنده شده اند، وقتی دیگر شهداء به یک دانشگاه و یک دانشکده محدود نمیشود، با فرض یکنواخت بودن توزیع، میشود تخمینی از میزان گستردگی و فراگیری آنها داشت. محسن حتما یکی از خیل این دهها و صدها بوده؛ یکی که خوششانس بوده خبر و جنازه اش به مادر و پدرش، از میان خیل پدرها و مادرهای نگران و بیخبر، رسیده. با این حال، وقتی تصویرش را میبینم و یادم می آید در سایت کامپیوتر دانشکده میدیده امش، خبرهای بیجان، که برای فاصلهداران تنها کلمه اند و آمار، جان میگیرند و مصور میشوند و حالم دیگر میشود.
احمد که زنگ میزند هم، بعد ازخبر، از تصویرها میگوید. میگوید همسایه و همبازی بودیم. مدتی سکوت میکند، گویی کلمه ای برای بیان حال نیابد تا جاخوردگی و ناباوری را نشان دهد. بعد، مقطع و مکرر چند باری تکرار میکند: ای وای... ای وای...
.
آن توصیف اول را این کلمه، با همین حس و حال، تکمیل میکند، تا کلمه ی توصیفِ حالِ این روزها باشد: ای وای.
آمیزه ای از ناباوری، فروریختگی، هول، درماندگی و ناتوانی. انگار نشسته باشی و ناظر هر لحظه فروتر رفتن در خلائی هولناک و دردآور باشی، بی آن که کاری بتوانی بکنی.
خیابان "طالقانی"، روبروی دری که عبدالله نوری را چند سال پیش آنجا گیر انداخته بودند، ایستادهایم و تا نماز تمام شود، روی روزنامه پاره ای که به زور پیدا کرده ایم، از شدت گرمای آسفالت این پا و آن پا میکنیم.
آن نمازجمعه از آخرین نمازهایی بود که، خانوادگی، این طرفها آمدیم. این بار، از کثرت جمعیت، و کثرت نسبی سبزها در آن میان، میپندارم که "پیشبینی"ها محقق نخواهد شد؛ هر چند، گویا قدرت "پیشگویی"های پیامبرانه را دست کم گرفتهام و این بار، شر این "افراد مشکوک"، علاوه بر نوری، دامن کروبی و غفاری را هم خواهد گرفت.
مهاجرانی اما این بار نیست؛ همانطور که آن خانمی که عذر خواسته بود هنگام فرارش داخل جوی افتاده بود دیگر نیست. خدا هر دو را بیامرزد.
*
*
بعد از نماز، بلندگوهایی که نصفه و نیمه روشن میشدند، به تمامی و با قوت تمام روشن میشوند. بلندگو از جمعیت میخواهد به اطلاعیههایی که پخش میشوند و تجمعها، اعتنا نکنند و تنها به او گوش کنند و شعارهای او را تکرار کنند:
بلندگو: الله اکبر
مردم: سکوت
بعد از چند بار تکرار، بلندگو: مرگ بر آمریکا
مردم: مرگ بر روسیه
ب: مرگ بر اسرائیل
م: مرگ بر چین
ب: خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست
م: خونی که در رگ ماست، هدیه به ملت ماست
ب: ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده
م: موسوی آزاده، آماده ایم آماده
بلندگو، بی خیال میشود: الله اکبر
مردم: الله اکبر!
*
**
داخل 16 آذر، میخواهیم از رهنما بپیچیم، اما تا براون (همان انگلیسی "خبیث"ی که معلوم نیست بین انقلاب و کشاورز، چرا سعی میکند 16 آذر را به کارگر برساند) پایین میرویم. از پایین مردم را به بالا میرانند و با آنها که از بالا به سمت پایین میروند، تقاطع 16 آذر و براون ازدحام شده است.
به فاصله چند متری جمعیت، پایینتر در 16 آذر اشکآور میزنند. ازدحام اجازه فرار و متفرق شدن نمیدهد. برای آرامش، شروع میکنم به مسخره بازی که باد هم، که دود اشکآور را سمت ما میآورد، این وسط با آنها است، که سوزش چشم و گلو مجال نمیدهد. راهی برای فرار نیست، بالای نردههای کنج میجهم. سعی میکنم یادم بیاید باید از زمین ارتفاع گرفت یا نه. فرقی نمیکند. پایین میپرم و ترجیح میدهم بایستم و به جای فرار، کمتر نفس بکشم و اجازه بدهم اشک آور واکنش اش را با عرقهایی که شرشر میریزند تمام کند و صورت را هم، علاوه بر دل و گلو، بسوزاند.
م، که جلوتر بود، با چشمان بسته میچرخد و صدا میکند و بسته ی سیگارش را میخواهد. بسته ی سیگار را در میآورم، اما برای روشن کردن اش نه آتشی هست و نه نفَسی. چندتایی که نفس یا آتش دارند میآیند و سیگار بر میدارند. یکی هم به او میرسانم، که باز، جلوتر، اشکآور میزنند. راهی نیست، باید دوید. تند و تند، میان جمعیت اشکآور میاندازند. یکی دو تایی اش را یکی دو نفری بر میدارند و این ور و آن ور میاندازند. میسوزیم و میدویم. مسنترهایی هستند که حالشان بدتر است؛ آخر، این جا نمازجمعه بوده و قرار نبوده تنها چریکهای جوان بیایند. چندتایی سرخ شدهاند و نفسشان بند آمده و مردم سعی میکنند توی صورتشان دود فوت کنند یا نفسشان را برگردانند. چندتایی هم لب جوی نشستهاند و دلشان را گرفتهاند و عق میزنند. باقی را هم، که نمیتوانند بدوند، بقیه سعی میکنند همراه خود بکشند.
*
*
*توی کارگر، موتورهای ضدشورش مانور میدهند. پرایدی را که بوق زده است، به اشارت فرمانده، خدمت میرسند. راننده را، که التماس میکند، پیاده میکنند و سمت موتور میبرند؛ دیگر سواره را روی زمین میخوابانند و میزنند. مردم دورتادور خیابان ایستادهاند و جرئت نمیکنند دم برآورَند. پسری کنارمان هنوز تلفن اش را -برای تماس یا فیلم گرفتن، نمیدانم- بیرون نیاورده که یکی از موتورها -که گویا دیگر وظیفه ی خاص برخورد با "ژورنالیسم موبایلی" به آنها محول شده است- سراغ اش میآید. دختر همراه اش التماس میکند؛ لطف میکنند، تنها موبایل را میگیرند و پرت میکنند و میشکنند.
کارگر را که بالا میرویم، دختری از ته دل جیغ میزند: "مرگ بر بسیجی". سر بر میگردانم، نوجوانی است، روسری اش روی شانه افتاده و آشفته میدود. چند موتوری داخل جمعیت را نگاه میکنند. یکی میگوید دورش را بگیرید، نیابندش. صدایی میگوید مادر، چادرت را بده. م زیر لب زمزمه میکند: "برادر بسیجی، چرا برادر کشی". مردی مسن، که جانمازی دست اش است و ماسکی به صورت دارد و جلوتر با همسرش میرود، بر میگردد و میگوید اینها بسیجی نیستند، وحشی اند، به مردم هم رحم نمیکنند. معلوم نیست آن موقع که ما رفتیم جنگیدیم، کجا بودند که حالا بسیجی شدند. زن میگوید خدا لعنت شان کند، که طاقت شنیدن حرف مردم را هم ندارند.
* *
به پارکینگ طبقاتی فاطمی که میرسیم، آماج اشکآورها شده است. عده ای با باتوم از خروجی ماشینها، که یک ماشین در دهانه اش قصد خروج دارد، میزنند و وارد میشوند. باقی بیرون ایستادهاند و مسلسلوار به طبقات مختلف، که چند نفری از آنها سر بیرون کردهاند، شلیک میکنند. گویا عکس میگرفتهاند.
جلوتر که میرویم، یکی از موتورها به زور خودش را به پیادهروی نزدیک هتل میرساند، و با قیافه ای سرخ و چشمانی اشکریز، از م، که سیگار در دست دارد، به اشاره دود میخواهد. حرف نمیتواند بزند و نفس اش بالا نمیآید. موتوری دیگر، که او هم اشکآور خورده است، نزدیک اش میآید و جلیقه اش را باز میکند، تا راحتتر نفس بکشد. تا او مشغول دود گرفتن است، و تا آتشی برای روشن کردن سیگاری دیگر بجوییم، سی چهل موتورسوار دیگر اضافه میشوند. همه سرخ شدهاند و نفس شان بالا نمیآید و اشک میریزند. اغلب شهرستانی اند.
موتورسواری که مسئول فیلم گرفتن از پیادهرو بود و م از او صورت میپوشاند هم هنوز مشغول فیلم گرفتن از این صحنهها است. نمیدانم فیلمِ نیروهای ضدشورشی که از اشکآورهای خودشان زمینگیر شدهاند، یا فیلم اغتشاشگرهایی که دارند به آنها کمک میکنند، به چه کارشان میآید. باقیمانده ی پاکت سیگار توی چشم و صورت شان دود میشود، و قدری بهتر میشوند. هنگام فوت کردن دود در چشم یکی از سربازها، کسی میگوید ببین، این همان اشکآوری است که پایین به مردم میزدید، ببین چه طور است. میگوید باور کن من نزدم، من اگر بخواهم بزنم اول ماسک خودم را میزنم.
*
شب، چند نفری، توی ایوان خانه ی یکی از دوستان الله اکبر میگوییم.