جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۸

پژوهش کیلویی



وقتی به مسئول خرید سفارش خرید صد تا میز و صندلی میدهی طبیعتا انتظار نداری ده تا بخرد و بگوید این ده تا خیلی خوب است، جای آن صدتا کار می‌کند. یا وقتی سفارش صد کیلو برنج میدهی انتظار نداری ده کیلو برنج -گیرم مرغوب‌تر- با همان پول تحویل ات دهند. اما آیا پژوهش و تحقیق و حل مسئله هم میز و صندلی و برنج و روغن و مرغ و گوشت است؟
وقتی سفارش تحقیق و پژوهش می‌دهی، قاعدتا سئوال یا مشکلی داری که حل آن یا پیشنهاد راه‌حل‌هایی درباره ی آن را به عنوان نتیجه و خروجی سفارش، انتظار داری. اگر چنین باشد، ترجیح می‌دهی به جای این که صدها و بلکه هزاران صفحه راه حل و بررسی ابعاد مختلف مسئله را برای ات ردیف کنند، و دست آخر به راه حل مسئله نرسند، یا راه حل غلط پیش روی ات نهند، چند صفحه نتیجه ی پژوهش و راه حل‌های به دست آمده از بررسی منابع و مآخذ را به عنوان خروجی و راه حل پیش روی ات گذارند، و برای مطالعه بیشتر، در صورت لزوم، به ضمائم ارجاع ات دهند. بگذریم از این که اصولا وقتی راه حل یک خطی مسئله را داری، اعتماد به نفس کم نوشتن را داری؛ در برابرِ وقتی که می‌دانی به جواب مسئله نرسیده ای و نخواهی رسید، و ناگزیر هر چه را که به نظرت می‌رسد، برای اطمینان کار، و به قصد راست‌نمایی، رجما بالغیب و به احتمال اصابت به هدف، در جواب مسئله می‌آوری.

پیدا است که این ماجرا به تحقیق و پژوهش محدود نمی‌شود و هر داستان خروجی محور و نتیجه محور دیگری را هم شامل می‌شود. وقتی در اقتصادی رقابتی و مردم‌سالار (*) فیلم یا سریال می‌سازی، مهم نیست چقدر برای فیلم یا سریال ات تحقیق و تمهید کرده ای یا چقدر فهرست منابع و سیاهه ی هزینه ردیف می‌کنی؛ کیفیت خروجی کار مهم است، که در نهایت مخاطب ات آن را می‌سنجد، و اقبال یا ادبار او ست که ملاک موفقیت یا شکست طرح تو به حساب می آید. در مقابل اما، وقتی در شرایط رانتی و حکومت سالار محصول تولید می‌کنی (مثلا سریال می‌سازی)، مهم‌تر از کیفیت کار و تلاش برای جلب و ارتقای ذائقه بصری مخاطب، سفارش دهنده کار خواهد بود، که باید برای چند میلیارد پولی که از او گرفته ای به او بیلان کاری بدهی، و از این رو، ناچاری به جای تلاش در ارتقای کیفیت کار، مثلا فهرست منابع تحقیق ات را به هر ضرب و زوری شده افزایش دهی، و تا "ابیاتی از پروین اعتصامی" را هم در آن بگنجانی (+).
مقدمه طولانی شد، انگیزه ی آن مقدمه این اظهارات جدید آقای فضلی نژاد بود، که ظاهرا در تور دانشگاه‌ گردی و پایان‌نامه خوانی شان، بعد از دانشگاه تربیت مدرس و شهید بهشتی، این بار به طرح‌های پژوهشی وزارت کشور رسیده اند. با باقی ترهاتی که بافته اند کاری ندارم (که ارزش کاری داشتن هم ندارد، هر چند شاید اهمیت داشته باشد؛ مثل باقی چیزهای بی ارزشی که امروز مهم شده اند و ارزش‌هایی که بی اهمیت). فقط قسمتی از اظهارات ایشان، از آنجا که حکایت از یک نگاه و فضای ذهنی حاکم بر تحقیق و پژوهش در برخی قسمت‌ها داشت، برای ام جالب و به این نوشته مرتبط بود. آن جا که از هزینه شدن بودجه پژوهشی برای یک طرح فقط صد صفحه ای می‌گفت:
... 1میلیون و 920 هزار تومان فقط هزینه حق الزحمه اجرایی این طرح بوده که کل آن 100 صفحه هم نشده. در برآورد هزینه از مجموع 25 میلیون تومان، بخش مهم آن به حسین بشیریه تعلق گرفته بود... (همان جا)
به نظر می‌رسد شرایط رانتی و حکومت سالارانه ای که بر فضای تحقیق و پژوهش ایشان برای نهادهای حکومتی و نظامی حاکم است چنان تقاضای حجم و کیلو در گزارش‌ها و پژوهش‌ها را، به عنوان معیاری برای قوت و ارزش کار پژوهشی، پررنگ و مهم ساخته است که ایشان دیگر تمام جهان تحقیق را با همین متر و معیار بازاری می‌سنجد. که شاید اگر این معیارهای کیلویی با سنجه های کیفی جایگزین می‌شد، آقای فضلی نژاد و امثال ایشان هم بیشتر از این که انگیزه حجم و وزن کار و ارائه بیلان کاری داشته باشند، به کیفیت و خروجی کار و حل مشکلات واقعی دنیای رئال (و نه وهم و خیال) می‌اندیشیدند، و با ارائه ی تحلیل‌های "کیلویی" به تصمیم‌گیران کشوری و لشکری، اوضاع کشور را به این روز نمی‌کشاندند.


(*) "مردم‌سالار" در این‌جا بار ارزشی ندارد: ممکن است با محور قرار دادن مردم و سلائق و علائق و خواسته های شان به ورطه پوپولیسم و عامیانگی بغلطی، به نحوی که کیفیت خروجی کارت در درازمدت برای، مثلا، نخبگان غیرقابل تحمل شود.

جمعه، دی ۱۸، ۱۳۸۸

فانتزی خشم و خشونت و انتقام


"کیل بیل" را که می‌دیدم، برای ام چیزی نبود جز فانتزی. خوش‌ساخت بودن و هنجارشکنی‌های اش برای ام جذاب بود، اما بیشتر از آن که بفهمم اش، یا آن را کاریکاتور بزرگ‌داشت و تعظیم یا هجو و خوارداشت چیزی بیابم، جنبه های فانتزی و خیالی اش پررنگ و جالب بود.
این بار که "بدنژادهای بدنام"را می‌دیدم، با این که همان قدر فانتزی بود، آن را بیش‌تر می‌فهمیدم. فیلم را بعد از وقایع عاشورا می‌دیدم، و گویی در آن زمان و در آن احوال، پرواز خیال بود به آن سمت که مهارش می‌کنی: به سمت "دل"خواه خشم رها شده در قالب خشونت برای انتقام. در همان حال که عقل و تحلیل حس فروخورده ی خشم و خشونت و انتقام را لجام می‌زد، احساس و غریزه به سمت واکنشی عکس العملی و "طبیعی" سر می‌کشید. و تارانیتنو داستان این واکنش غریزی بدون تحلیل و مهار را خوب می‌گفت.
در آن احوال، بزرگ‌نمایی ظلم را در فیلم واقعی‌تر می‌دیدی، بعد از ظلم‌هایی که ملموس یافته بودی؛ بدنمایی اغراق شده ی بدمن‌ها را بد نمی‌دانستی، بعد از بدی‌ها و بدمن‌هایی که دیده بودی؛ خشونت غیرانسانی منتقمین را ناپسند نمی‌یافتی و حتی گاه خوش می‌داشتی؛ و تقابل سیاه و سفید نیروهای خیر و شر را به حساب ناپختگی و عدم بلوغ راوی و داستان نمی‌گذاشتی.
*
سینما عرصه خیال است یا واقعیت؟
دوستی بود که نوع نگاه من به سینما و فیلم‌هایی را که می‌پسندیدم، نمی‌ پسندید. می‌گفت سینما عرصه جولان خیال است، برای دیدن آن چه می‌خواهد ببیند. عرصه ی رئال زندگی به اندازه ی واقعی تلخ و سخت و پیچیده است، نیازی نیست در سینما هم واقعیت را بگویی و تحلیل کنی. نباید فیلم را به واسطه ی دوری اش از واقعیت بد بدانی، یا دنبال فکر و تحلیل در آن باشی. سینما جایی است برای رهایی خیال.
من مخالفتی با این نگاه ندارم. می‌شود خیال را تا منتهای دل‌خواه پرواز داد. مگر چند جا دست مان این قدر باز است؟ بگذار آزادی را لااقل در سینما و، بگو، ادبیات، داستان، شعر، ...- تجربه کنیم. تا کی بند رئالیسم بر پای خسته و بسته ی خاطر نهیم؟ سورئالیسم نه انکار واقع، که تجربه ی فراتر رفتن از تلخی‌ها و ناکامی‌ها و قید و جبرهای واقعیت در تنها مجال آزادی فردی و حقیقی است. بگذار همچون تارانتینو، در خیال لااقل، "پوست از سر" نازی‌های ظالم و بی شرف و بی وجدان به شکل واقعی بکنیم، وقتی در واقع به معنای مجازی پوست از سرمان کنده اند. 
بالاتر، بگذار آن هیتلر و هیتلرهای- قهار و جبار تاریخی و واقعی را در خیال مان، در سینمای مان، بکشیم. بگذار من تارانتینو نشان دهم اگر هیتلرها در جهان واقع دست بالا را دارند و هر چه بخواهند می‌کنند و هر که را بخواهند می‌کشند و کسی نمی‌تواند جلوی شان را بگیرد، لااقل من در فیلم‌های ام، و در عرصه ی قدرت ام که برای مخاطبان ام باشد، او را، خلاف واقع و تاریخ، می‌کشم و جلوی جنایت‌های بیشترش را می‌گیرم. چه فایده از تکرار واقعیتی که در آن هیتلرها دست بالا را داشته اند، دارند و خواهند داشت؟ بگذار میل به رهایی، آزادی و قدرت را فدای واقع‌گرایی نکنیم.
*
من مشکلی با این نگاه ندارم. بگذار به اندازه ی دو ساعت و نیم لااقل خوش باشیم. اما حواس مان باشد وقتی تصویری چنین فانتزی از هیتلرها و نازی‌ها در عرصه ی خیال بسازیم، لاجرم در عرصه ی واقع، سیکل و مکانیسم واقعی تولید و تداوم هیتلرها و نازی‌ها را نخواهیم "شناخت"، و بالطبع و بالتبع جلوی آن را نمی‌توانیم بگیریم. مشابها، اگر در "عمل" خشونتی این چنین را برای مقابله با شرور تصویر و تقدیس کنیم، لاجرم در مقابله با تولید و تکرار خشونت در عرصه ی واقع موفق نخواهیم بود.
گویا جمع میزان رهایی و آزادی در خیال و واقع ثابت است: وقتی واقعیت به ما سخت و تنگ می‌گیرد، میل رهایی و آزادی در آرزوها بیشی می‌گیرد؛ و وقتی خاطر را به سوی راه و روش‌های خیالی پرواز می‌دهیم، در واقعیت کمتر به موفقیت و مقصود می‌رسیم. مشابها، کام‌یابی واقعی  هم با واقع‌نگری نسبت دارد و به همان نسبت تورم آرزو و خیال را کم می‌کند.
من ترجیح می‌دهم نسبت میان بهره های خیال و واقعیت ام متوازن باشد.
*
این نوشته به نوشته ی دو پست پیش ربطی داشت؟ گمان کنم بی‌ربط نبود.

ملاقات



صدا به صدا می‌رسد، دست به دست نمی‌رسد.


*
«... فراق پَزَنده است. در فراق گفته میشود که «آن قدر امر و نهی چه بود، چرا نکردم؟ آن سهل چیزی بود در مقابله ی این مشقت فراق. آن چه نمی‌گفتم و نفاق می‌کردم و هر دو طرف خاطرها را نگه می‌داشتم و معما می‌گفتم، صریح می‌بایست کردن. چه قدر بود آن کار؟» ...
البته فراق پخته می‌کند و مهذب می‌کند. اکنون، مهذب و پخته ی وصال اولاتر یا پخته ی فراق؟ این که در وصال پخته شود و چشم باز کند کجا و آن کجا که بیرون ایستاده بود، تا کی در پرده راه یابد؟ چه ماند به آن که در اندرونِ پرده مقیم باشد؟...»
(مقالات شمس، تصحیح محمدعلی موحد، دفتر اول، ص. 163)


پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸

پرسشی در روان‌شناسی



شاید کسانی دیگر هم مثل من باشند که این روزها گاه و بیگاه خود را درگیر مسائلی در روان‌شناسی سیاسی یا حتی خود روان‌شناسی بیابند.
به موازات باقی فکرها و اندیشه ها و تحلیل‌ها و آینده اندیشی‌ها، چیزی دیگر هم همواره حاضر و در کار است: تلاش برای فهم آن‌ها که نمی‌فهمی شان، و متعاقب و در ادامه ی آن- تلاش برای پیش‌بینی نحوه ی اندیشه و بعد رفتارشان. بعضی از این سئوال‌ها و نفهمی‌ها حتی ارزش و بهت- معرفتی و شناختی شان بر ارزش و اهمیت عملی و راهبردی شان اولویت و ارجحیت دارد؛ چیزی چنان که اگر ندانی و بمیری، گویا واقعا در رنج مرده ای.
این نفهمیدن‌ها البته متعدد، متفاوت و از انواع مختلف است: برای بعضی، موضوع این نفهمیدن وقاحت است؛ نمی‌فهمی چه شخصیتی، چه تربیتی، چه محیطی، چه سازوکار روان‌شناختی ای، و شاید چه ساختار ژنتیکی ای، به آن‌ها اجازه می‌دهد در مقام انسان‌هایی معمولی و نه اژدهاهایی افسانه ای یا موجودات شروری خیالی- هنوز این قدر وقیح و پررو، و بی اصول و اخلاق باشند. برای بعضی، موضوعِ این نافهمی رذالت و سبعیت است؛ سخت است دریابی چه محیطی یا چه عوامل و شرایطی چنین شخصیتی را می‌پرورَد که این طور رذیلانه و وحشیانه، بزند و بدرد و ببُرد و ببَرد.
اما باز این موارد، مواردی که از حس عرفی و عمومی روان‌شناختی و اخلاقی این قدر دور اند، آن قدر ایجاد مسئله نمی‌کند که مواردی که نزدیک‌تر و مانوس‌ترشان می‌یابی و تا پیش از این، گه‌گاه می‌پنداشته ای آن‌ها را می‌فهمی. به عبارت دیگر، ایجاد درجه ای از نافهمی در مسئله ای که پیشتر به نسبت فهمیدنی اش می‌یافتی، شگفتی و به هم ریختگی نظری بیشتری ایجاد می‌کند از مواجهه با مسئله ای که از آغاز و از بنیاد نمی‌فهمیده ای؛ چرا که دومی طرح یک مسئله ی جدید ناشناخته است، و اولی تبدیل مسئله ای شناخته یا نسبتا شناخته به مسئله ای غریب و جدید.
برای مثال، سخت است به کسی که اظهار نظرهایی از این دست اش را صادقانه و فهمیدنی می‌یابی، مدلی نسبت بدهی که باقی سئوال‌ها و تناقضات و ابهام‌های ذهنی و گفتاری و رفتاری اش را با فرض‌های ساده ی دیگر حل کند (فرض‌هایی از جنس فروض لازم برای حل مسائل نمونه هایی که پیشتر نقل شد، فرض‌هایی نظیر عدم صداقت، جهل، جهالت، رذالت، ...):
... هدف و هويّت و مسؤوليت اساسى رهبرى، دفاع از كليّت نظام و حفظ نظام است. چيزى هم بنده ندارم؛ جان و آبرو متاع كمى است براى اين كه در اين راه بذل شود؛ و من كاملاً آماده‌ام اين دو عنصرى را كه دارم، بذل كنم. دوره جوانى ما - كه دوره لذّت بردن از زندگى است - در اين راه گذشته است. امروز هم در دوره پيرى هستيم. بنده امروز در سنينى هستم كه زندگى برايم اين قدر لذّتى ندارد. لذايذ زندگى براى ما، امروز ديگر لذايذ نيست. در آخر عمر، در فصل‌انحطاط عمر، در فصل ضعف قواى جسمانى و بقيه قواى موجود بشرى، دلبستگى‌اى به حيات نيست. آنچه بنده دارم - جان و آبرو - مال اين راه است؛ مال هم كه الحمدللَّه ندارم...
*

آن‌ها که قدری از فضای احساسی فاصله می‌گیرند و سعی می‌کنند منصفانه‌تر و تحلیلی‌تر به وقایع نگاه کنند، گه‌گاه می‌کوشند آگاهانه یا ناآگاهانه تلاش‌های نظری چندی برای توضیح این پدیده بکنند. چنین است که بعضی از نقش ساختار استبدادآور (استبداد، و نه دیکتاتوری؛ تا آن جا که استبداد خوی فرد است و دیکتاتوری خصلت نظام) در تبدیل خوی حتی فرشتگان می‌گویند، بعضی از عوامل فرهنگی و ایدئولوژیک (در اینجا، فرهنگ مذهبی ای که به نوعی از گفتار/گفتمان اجازه و مجال می‌دهد) حرف می‌زنند، بعضی پای عوامل و ساختار اطلاع‌رسانی توهم‌زا و واقعیت‌گریز را (در شرایط تبدیل نظام از ساختاری انتقادی و خوداصلاح‌گر به ساختاری ارادت‌سالار و نه شایسته سالار) پیش می‌کشند، و جز آن و نظایر آن.
اما، با وجود تمام این عوامل، باز هیچ کدام جای تبیین روان‌شناختی را نمی‌گیرد: جهان از منظر "او" چگونه دیده و تفسیر می‌شود (به آن تعبیر مشهور در فلسفه ذهن، مأخوذ از مقاله مشهور تامس نیگل، که به نظر من سئوالِ سئوال‌های فهم است: "او بودن به چه می‌مانَد؟"، یا: اگر جای او بودم چگونه بودم و "می‌دیدم"؟)، و چه عاملی و مهمتر از آن چه "حال"(mood)ی- سبب می‌شود تا نوع خاصی از گفتار و رفتار، که محل سئوال است، دائما و توسط مکانیسمی درونی مستمرا تولید شود.
به عنوان مثال، شاید این نوشته ی نشریه سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در شماره 88 عصر نو (23 شهریور 88) تلاشی در این راستا، البته برای مورد اسدالله لاجوردی، باشد ("نگاه لاجوری و فتنه تطهیر").
تحلیل و تعلیلی که در اینجا از این مورد ارائه می‌شود این است:
... از طرفي مرحوم لاجوردي نيز- به زعم بسياري از افرادي كه با او معاشرت داشته اند- از يك ذهن" دوگانه انگار " برخوردار بود. يعني تفاوت و چندگونگي در انديشه ها را قبول نداشت و مايل بود كه ديگر گروه هاي سياسي دگر انديش نيز دست به سلاح ببرند تا بهانه براي سركوب آنها هم فراهم شود تا به اين بهانه بتوان بساط دگرانديشي را جمع كرد. در ديدگاه او يك فعال سياسي يا يك حزب اللهي فقاهتي با قرائت راست بود يا يك عنصر منحرف برانداز وابسته به خارج. حالت سوم«نفاق» نام داشت.
(البته فکر می‌کنم ذهنیت صفر و یکی/ سیاه و سفیدی/ مطلق انگار/ قطبی اندیش/ ... اصطلاحات بهتری از "دوگانه انگار" باشد؛ چرا که "دوگانه انگار" یا فردی با شخصیت دوگانه را به ذهن می‌آورد، یا کسی که با منطق دوگانه یک بام و دو هوا- و نه یک‌دست با امور برخورد می‌کند.)
و این طور ادامه می‌یابد:
... منظور از تز و تئوري مرحوم لاجوردي همان ذهن دوگانه انگار نسبت به پيدايش جريانهاي سياسي و فكري در جامعه است.گفتيم كه فرد مبتلا به ذهنيت دوگانه انگار به وجود طيفي از انديشه ها و ديدگاه ها باور نداشته و صرفاً به وجود دو قطب فكري متضاد و متخاصم قائل است. يعني«حد وسط» و «الامر بين الامرين (امري بين دو امر) را نمي‌پذيرد و به رسميت نمي‌شناسد. عنصر اصلي در ذهن دوگانه انگار را تز معروف «هر كه با ما نيست بر ماست» يا «هر كه دوست من نيست،دوست دشمن من است» تشكيل مي‌دهد. قائلان به اين تز به حق بودن خود و ناحق بودن هر فرد يا جريان غير از خود اعتقاد دارند و لذا وجود مخالف غيربرانداز و معتقد به روش هاي قانوني و چارچوب هاي آرماني را برنمي‌تابند. معتقدند كه مخالف خوب، مخالفي است كه در جبهه دشمن باشد و تكليف خود را با ما روشن كند تا ما بتوانيم راحت‌تر تكليف خود را با او روشن كنيم. منتقد داخلي كه به انقلاب اسلامي، راه امام و قانون اساسي اعتقاد، اما به حاكميت موجود و حاكمان مستقر انتقاد داشته باشد، مخالف نيست، منافق است. ذهن دوگانه انگار چنين منتقدي را خطرناك تر از معاندان قسم خورده مي‌داند.
البته به عنوان سئوالی پیشتر و پایه ای‌تر، هنوز می‌توان از علل شکل‌گیری ذهنیت قطبی اندیش و خودمطلق‌بین پرسید. 
نوشته ای که نقل شد می‌کوشد برای این پدیده تبیینی سیاسی دهد: میل جناح راست، که با رانت زیسته و از این رو از رقابت در شرایط برابر ناتوان است، برای حذف رقیب خود، یعنی جناح چپ. در شرایطی سیاسی می‌توان به این تبیین و تبیین‌های مشابه دیگر فکر کرد، ولی به نظر من چیزی دیرپاتر و پایه ای‌تر هم در این مسئله وجود دارد. سئوال من باز سئوالی روان‌شناختی است. به نظر می‌رسد عنصری پایه ای‌تر در ذهنیت و روان‌شناسی بعضی افراد موجود است که در شرایط مختلف، آن نوع خاص از گفتار و رفتار را موجب می‌شود. شاید بشود سئوال را در صورت عام و کلی اش چنین پرسید: چه عواملی در شکل‌گیری ساخت شخصیتی و روانی فردی قطبی اندیش و خودمطلق‌بین یا خودحق‌پندار دخیل است؟ علی‌رغم عوامل متعددی که می‌توان (با قدری تامل) برای پاسخ به این سئوال برشمرد، سئوال بزرگ‌تر و سخت‌تر از آن است که قرار باشد این‌جا پاسخ داده شود. فعلا برای سئوال اول این نوشته همین مقدار کافی است که به وجود این گونه عوامل شخصیتی و روان‌شناختی توجه شود.
*
به عنوان مثالی دیگر، شاید بد نباشد به سراغ حوزه قرآن‌پژوهی برویم. به نظر می‌رسد فراتر از بدیهیات هرمنوتیکی درباره اثرگذاری پیش‌فرض‌ها و  پیش‌دانسته‌ها و سئوال‌ها در مواجهه با متن برای فهم آن، "حال" یا احوال فرد (که خصوصیات شخصیتی و روان‌شناختی هم جزء مهمی از آن است) در مواجهه با متن و فهم فرد از آن اثرگذار باشد. از این که آیا عوامل اول می‌توانند در همان حال تاثیرگذار باشند و آن را تغییر دهند، و اگر آری چه قدر و چگونه، می‌گذرم: برای مثال، ممکن است کسی استدلال کند که تغییر سئوال اصلی در خواندن متن یا افزوده شدن دانشی جدید به خواننده، حال او را در مواجهه با متن تغییر می‌دهد؛ اما از سوی دیگر نیز ممکن است استدلالی بدیل به این شکل وجود داشته باشد که گزینش سئوال از متن یا حتی فهم همان دانش افزوده شده نیز متاثر از حال و ساخت‌های پیشین روان‌شناختی خواننده است.
بگذریم؛ کتابی است با عنوان "طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن"، از آیت الله سیدعلی خامنه ای، که اولین چاپ آن آبان ماه 1353 منتشر شده. کتاب، که چاپ بیست و یکم اش دست من است و 136 صفحه دارد، نوعی انتخاب و تقسیم بندی موضوعی آیات قرآن است (حدود 200 آیه، و در چهار موضوع: ایمان، توحید، نبوت و ولایت). هر فصل از تعدادی زیرفصل تشکیل شده، و ابتدای آیاتی که ذیل آن زیرموضوع آورده شده توضیحی در حد دو سه پاراگراف آمده. توضیحات بیشتر ادبی، شاعرانه، احساسی، حماسی و انقلابی است و در چارچوب‌های معمول تحلیل و استدلال نمی‌گنجد.
دو قسمتی که در ادامه نقل می‌شود، به ترتیب، از فصل 21 ( تعهد ایمان به نبوت)، و 22 (ولایت) است.
اولی چنین است:
... نبوت، قلمرو فکری تازه ای به وجود می‌آورد، اندیشه ای و راهی تازه و هدفی تازه مطرح می‌کند، و آن کسی مومن است که آن اندیشه را بپذیرد، آن هدف را بجوید و آن راه را بپوید. برای مخالف بودن، مخالفت کردن لازم نیست، موافقت و همراهی نکردن کافی است. در جبهه بندی میان نبی و معارضانش، هر که در میانه باشد نیز با نبی و از او نیست و هر که «با او» نباشد «بر او» است. این حقیقت ضمن دهها آیه ی قرآن، رسا و تردیدناپذیر، اعلام شده است: ...
که خب، پیدا است مثلا من نمی‌توانم در آیه های نقل شده چنین معنا و تفسیری بیابم.
دومی هم، که درباره ولایت است، چنین است:
... این جمع که تشکیل «جبهه»ی متین و غیرقابل نفوذی را می‌دهند لازم است هر چه بیشتر، وحدت و خلل ناپذیری خود را استوار کرده و قویا سعی کنند که در جریانهای فکری و عملی مخالف، هضم و حل و نابود نشوند. این منظور، مستلزم آن است که از هر گونه اتصال و وابستگی‌های دیگر که موجب تضعیف و کمرنگ شدن جبهه ی مومن خواهد شد- بپرهیزند و در صورت لزوم و امکان، حتی روابط معمولی خود را نیز با آنان بگسلند.
این جبهه گیری و صف آرایی فکری و عملی در عرف قرآن «ولایت» (موالات، تولی) نامیده می‌شود.
همین جمع پیوسته که سنگ زاویه ی جامعه ی اسلامی و پایه ی اصلی امت اسلامی است، آن روزی که به امتی نیرومند تبدیل شد و جامعه ای به شکل و قواره ی اسلام پسند بنا کرد، باز برای حفظ وحدت و یکپارچگی خود و جلوگیری از نفوذ و اخلال دشمنان، لازم است اصل «ولایت» را رعایت کند...
من شنیده ام که میرحسین موسوی هم دستی در قرآن‌پژوهی داشته، و حتی گویا چیزی هم در این زمینه نوشته. دوست می‌داشتم به عنوان نمونه، و برای مقایسه برخوردهای مختلف تیپ‌های شخصیتی مختلف (با احوال، پیشینه‌ها، تجارب، ذهنیت‌ها، سئوال‌ها و عزیمت‌گاه‌های مختلف) با یک متن واحد، آن‌ را می‌یافتم و مقایسه می‌کردم.
عجالتا، به عنوان نمونه ای آماده برای تطبیق و مقایسه، که علی الظاهر در پیشینه و سابقه فکری و نوع نگاه مذهبی قرابت‌هایی هم میان شان موجود است، شاید آقای عبدالعلی بازرگان مورد بدی نباشد. در همین چند روز اخیر، به لطف معرفی دوستی، درس‌های قرآن ایشان را می‌شنیدم. اتفاقا سوره ی مائده را گوش می‌کردم، که بحث مشابهی درباره مفهوم ولایت در همان جا (در تفسیر آیات 48 تا 56، حدود دقایق 25 تا 35) در گرفت و مقایسه آن دو و تفاوت‌ها و فاصله های آن‌ها، در عین مشابهت‌ها و اشتراکات، برای من جالب و آموزنده بود.
اگر به همان بحث قطبی اندیشی و سیاه و سفید بینی و حق‌پنداری و مطلق انگاری و جمود و تصلب برگردیم، شاید وجود لینک نشریه مدارا را در صفحه اول سایت عبدالعلی بازرگان، گویا و نمادین و از جهاتی توضیح‌دهنده بیابیم. 


دوشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۸

دولت و لایحه هدفمند کردن یارانه ها

سایت پارلمان نیوز، قبل از ارسال لایحه هدفمند کردن یارانه ها به شورای نگهبان، گفتگویی کرده بود با آقای جمشید انصاری، رئیس کمیته سیاسی فراکسیون خط امام مجلس، درباره تبعات سیاسی، امنیتی و اجتماعی لایحه، که می‌خواستم قسمت‌هایی از آن را اینجا بیاورم.
امروز، بعد از حدود یک ماه، این اظهار نظر آقای مصباحی مقدم، که گویا دیگر از مواضع حمایتی خود دست برداشته اند و به صف مخالفان و بدبینان پییوسته اند، بهانه ای شد برای یادآوری آن گفتگو و نقل آن قسمت‌ها.

آقای مصباحی مقدم امروز گفته اند:

«من تصور می‌کنم از آنجا که اجرای این لایحه کار بسیار دشواری است، به نظر می‌رسد دولت چندین هدف را از طرح این تقاضا داشته است.
به نظر می‌رسد از آنجا که پیاده کردن لایحه برای دولت سنگین و دشوار است، دولت می‌خواهد شریک جرمی پیدا کند و بگوید مجلس اینگونه تصویب کرد و ما در اجرا ناچار به این روش بودیم
وی ادامه داد: «ممکن است دولت فکر کرده باشد اگر مشکلی پیش آمد به جای آنکه بگویند مشکلات از کیفیت اجرا است، بگوید از کیفیت قانونگذاری است؛ یا اینکه دولت نسبت به اجرای این لایحه پشیمان شده است البته این احتمال بسیار بعید است و احتمال اول را قوی‌تر می‌دانم.»


اظهارنظری که در در نوع خود، از کسی که تا امروز جانب لایحه و دولت را در میان همین مجلسیان منتقد می‌گرفته، عجیب است.

پیش از ایشان آقای جمشیدی، از تردیدها و تعلل‌های دولت برای اجرا، و انگیزه بیشتر مجلس برای اجرا و حسن اجرا گفته بود، و دلایل دیگری را، غیر از هدفمندکردن یارانه ها و اصلاح ساختار اقتصادی، انگیزه واقعی دولت از این لایحه دانسته بود:
الان تنظیم بودجه کشور با توجه به منابع در آمدی و هزینه هایی که دولت ایجاد کرده سخت و تا حدودی ناممکن شده است مگر اینکه منابع جدید در امدی برای دولت تعریف شود. اجرای این لایحه منجر به ایجاد  یک منبع درآمدی جدید است که می تواند بخش قابل توجهی از مشکل تامین بودجه دولت را حل کند. از سوی دیگر دولت قولی را داده و حرفی را زده و در بخش هایی از جامعه توقعاتی را موجب شده است. این توقعات در بخش هایی از جامعه بعنوان راهکاری برای حل مشکلات اقتصادی و معیشتی آنان تلقی شده و دولت نمی تواند  توقعی را که ایجاد کرده است بی پاسخ بگذارد. دولت اگر نخواهد این لایحه را اجرا کند منبع دیگری برای پاسخگویی به توقعات ایجاد شده ندارد. اینکه آیا یارانه ها هدفمند می شود یا نه و آیا ساختار اقتصادی اصلاح می شود یا نه، بحث های ثانویه است. به این دو دلیل  دولت اصرار دارد کار را ازجایی شروع کند.
همچنین، ایشان همان زمان از تردیدها درباره دادن اختیارات به دولت گفته بود:

... معتقد هستم با نوع رفتاری که دولت داشته نمی شد این میزان اختیارات را با اطمینان به دولت داد.اگر دولت در تصمیم گیری اقتصادی رفتار درستی را به نمایش می گذاشت دادن اختیارات به نهاد دولت امر منطقی  بود. اما دولت در عمل و در گرایشات خود نشان داده که اصرار دارد به گونه دیگری عمل کند. شنیدم در جلسه‌ای که برخی از اعضای کمیسیون ویژه با آقای احمدی نژاد داشته اند ایشان قسم جلاله یاد کرده که اجرای این لایحه در ظرف سه سال برای مردم بهتر از پنج سال است.وقتی کسی قسم می خورد یعنی باور دارد. اینکه باورش درست است یا نه بحث دیگری است اما مطمئنا ایشان به دلیل باور به این موضوع  تلاش می کند در همان راستا حرکت کند و شیب اجرا را تندتر کند. با چنین رویکردی من نگران دادن این اختیارات به دولت هستم...

***

 فارع از این مسائل اجرایی و تقنینی، آن مصاحبه حاوی نکات دیگری هم بود که خواندن شان خالی از لطف نبود.
یکی از فرازهای دیگری که مربوط به موضوع مصاحبه، یعنی دغدغه های سیاسی و امنیتی مربوط به لایحه بود، این بخش از گفتگو بود:

... کمیسیون به پیامدهای احتمالی سیاسی، اجتماعی و امنیتی طرح توجه داشت و در همین رابطه جلساتی را با وزرای ذیربط (وزرای کشور و اطلاعات دولت نهم) تشکیل داد و برخی از دغدغه ها و نگرانی ها در آن جلسات مطرح شد. به نظر می آمد وزیر کشور وقت نسبت به عمق و گستره پیامدهای طرح چندان توجیه نبود و برای پاسخ دادن به سوالات آنها را به اطلاعاتی که بعدا باید بدست می آمد ارجاع می‌داد. نحوه پاسخگوئی به سوالات و دغدغه ها از سوی ایشان  نشان می داد صرفا به کلیات  مساله توجه دارد و یک ستاد مشخص که بتواند پیامدهای سیاسی، اجتماعی  و امنیتی اجرای طرح را ارزیابی کند و آمادگی برای کنترل پیامد ها را داشته باشد در آن حوزه مشاهد نکردیم. اما به نظر می‌رسید وزارت اطلاعات توجه بیشتری داشته و نگرانی‌های جدی‌تری در این خصوص داشتند ولی  تاکید داشتد که برای مدیریت چنین شرایطی توان و آمادگی لازم را دارند . البته به نظر ما آنها هم خیلی خوشبینانه به قضیه نگاه می‌کردند. اولا با پاره ای توضیحات که بخش‌های اقتصادی داده بودند و در بسیاری موارد کمسیون هم در خصوص آنها قانع نمی شد فکر می‌کردند ابعاد اجتماعی، سیاسی و امنیتی اجرای لایحه چندان گسترده نخواهد بود و در آن حدی هم  که احتمال  می دادند معتقد بودند آمادگی کنترل و مهار پیامدهای موضوع را دارند...