چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۸

به همان صهیونیسم فکر کنید



جوانی را که مدت‌ها است تهدید به قتل می‌شود، در روز عاشورا هدف‌گیری شده ترور می‌کنند. معنای این حرکت چیست؟
معنای این که یکی از نزدیک‌ترین خویشاوندانِ معترض اصلی حکومت در روز روشن کشته شود چیست؟
خواهرزاده ای که می‌گویند جای پسر مهندس بوده، جای پسرهای نداشته ای که آن روحانی برکشیده و مرجع حکومتی شعارش را می‌سازد و از طلاب جوان می‌خواهد در درس‌های اش تکرار کنند، تا رفعت اش بخشند و بالای اش کشند: یرفع الله الذین امنوا منکم و الذین اوتوا العلم درجات؛ و آن‌ها که از این نعمات بی بهره اند باید چشم از خدا برداشته و امید از فضایل خود برگرفته، به هزار جهد چشم به دست ترفیع خلق خدا بدوزند.
و باز کاش در جعل شعارها قدری می‌اندیشیدند یا قدری تاریخ اسلام را، خلاف سایر دروس، دقیق‌تر و عمیق‌تر می‌خواندند تا درمی‌یافتند آنچه به میرحسین اش نسبت می‌دهند همان بود که دشمنان رسول خدا به او نسبت می‌دادند: مشرکین بت‌پرست و پسرپرست در جامعه ای مردسالار می‌کوشیدند انگ دخترزایی به محمد بزنند، و به واسطه قطع نسل و اعقاب اش (نسل و عقبه ی مادی ای که تنها در پسر ادامه و بقا می‌یابد) ابترش بخوانند، حال آن که قرآن دشمنان پیامبر را، با تمام پسران و اموال و عِدّه و عُدّه شان (که درباره اش می‌گفت: فلاتعجبک اموالهم و لا اولادهم، انما یرید الله لیعذبهم بها...)، ابترهای حقیقی می‌خواند: عقبه ی حقیقی عقبه و میراث معنوی است، گو آن که چه بسا خیر کثیرِ همان عقبه ی مادی هم در فرزند دختر و فرزندان او باشد.
بی‌راهه رفتم، به سئوال اصلی برگردم: چه طور می‌شود در روز روشن، ظهر عاشورا، ماشینی به سمت تو بیاید، و تویی که انتظار ترور را پس از هفته ها تهدید می‌کشی هم خود آگاه باشی از آن که به قصدِ تو می‌آیند، دخترت را به برادرزن بسپاری و تا او بر گردد تیر خورده باشی و در خون بغلطی و روی زمین بیافتی و تا بیمارستان برسی در آغوش همان همراه جان داده باشی، و با این حال ماموران امنیتی و اطلاعاتی، که پشه ای دور از چشمان تیزبین شان نمی‌جنبد، ندانند آن ماشین از آنِ که بوده و راکبین اش که بوده اند و ضاربین اش از کجا بوده اند و از کجا اجازه ی ترور داشته اند. قتیل الاجنه؟ یا باز قرار است به جای جنیان، دست‌های "منافقین" و "صهیونیست"‌ها و امپریالیسم بین الملل در کار کشف شود؟
کدام بخش، با کدام تحلیل، می‌تواند دست به این کار بزند؟ فکر می‌کنند با این کار میرحسین تهدید می‌شود؟ فکر می‌کنند با این کار عقب می‌نشیند؟ فکر می‌کنند با این کار ساکت می‌شود و صبر پیشه می‌کند و دنباله ی کار خویش می‌گیرد؟ (در این‌جا، آن تحلیل پیچیده را، که می‌گوید کار کار محافل تندرو است، به قصد قطع امکان و امید هر گونه مصالحه و آشتی، و به قصد افزایش شکاف‌ها و اختلاف‌ها،کنار می‌گذارم. نه فقط به این خاطر که اطلاعات به اندازه کافی در دست نیست، و نه فقط به این خاطر که امکان این کار را از سوی کسانی دیگر نامحتمل نمی‌دانم، بلکه به این خاطر که اگر چنین بود، باید نسبت به آن دو سه ماه تهدید از سوی مقامات امنیتی و انتظامی واکنشی نشان داده می‎شد.)
به هر حال، کار از دو حال خارج نیست: یا کار تندروهای موسوم به "خودسر" است، که طلیعه و نویدبخش آینده ای مثل افغانستان و پاکستان و عراق، و ترورها و بمب‌گذاری‌های افراطیون مذهبی است. یا، خدای نکرده، نه امری اجتماعی و در میان "بسیج توده" ها، که کاری حساب شده و هماهنگ، و اقدامی سیاسی و امنیتی از سوی محافل حکومتی است. بگذریم از این که با هر نوع حسابی در این حالت این اقدام صرفا یک اشتباه سیاسی و امنیتی بوده است که برای طراحان و مجریان آن جز ضرر و زیان مطلق نخواهد داشت. از این اشتباه استراتژیک که بگذریم، این یکی طلیعه و نویدبخش چه آینده ای است، و چه مدلی را به ذهن می‌آورد؟ نکند، خدای نکرده، شبیه به جوخه های ترور دولتی و یادآور آن‌ها باشد، چیزی که مدام در تبلیغات مان محکوم اش می‎کنیم. اگر چنین باشد، شاید مجبور شویم مقاومت‌ها و جنگ و گریزهای این روزها در خیابان‌ها را هم با مقاومتی در همان جا، و در برابر همان دولت، مشابه سازی کنیم: مقاومت سنگ در برابر تفنگ، که به آن انتفاضه می‌گوییم، و مدام در تبلیغات مان ممدوح اش می‌دانیم.



این روزها ما، "مغلوبین" انتخابات، با چشمانی گریان و دل‌هایی پردرد، می‌کوشیم دندان به جگر خسته بگذاریم و بکوشیم در خشونت همانند دشمنان و مخالفین مان نشویم؛ کاش شما هم بکوشید روز به روز به دشمنی که هویت و موجودیت تان را از مخالفت و معارضت با او می‌گیرید شبیه‌تر نشوید.
آدمی تنها با فحش و ناسزا گفتن به آنچه بد و پلیدش می‌داند از آن دور نمی‌شود، و با این که هر که را با او نیست صهیونیست بخواند از زمره صهیونیسم و اخلاق صهیونیستی خارج نمی‌شود. می‌گویند در آن خانه ای که پدر و مادر شهیدش شهیدی دیگر داده بودند، و نوه‌های شان در نوجوانی پدر از دست داده و یتیم شده بودند، و میرحسین شان عزیز از دست داده بود، همان خانه ای که همه را هنگام خروج از آن پلیس امنیت بازرسی می‌کرده، صدای ضجه و شیون از کسی بلند نمی‌شده، هر کسی آرام گوشه ای گریه می‌کرده و سوز دل را در خود نگاه می‌داشته. اگر صدای مظلومیت آن خانواده را (مثل صدای مظلومیت صدها خانواده دیگر) نشنیده اید، دست کم به این عکس نگاه کنید،
 




نگاه کنید، بلکه سوز دل را در چهره ای که حزنه فی قلبه بود و بُشره فی وجهه، بخوانید، تا دیگر دهان وقاحت این طور به خروش نگشایید:



راستی، آقای شریعتمداری شنیده اید که مهندس میرحسین موسوی برای خواهرزاده اش بیانیه نداده و نمی‌دهد؟ آیا چیزی در این باره در اسناد ارتباط ایشان با صهیونیستم و دستورگرفتن مستقیم از آنان خوانده بودید؟ خودتان چی، حدس یا تصوری دارید؟ اگر ندارید، باز هم به همان صهیونیسم فکر کنید.


پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۸

زندان و آبرو



یکی دو روز پیش از دستگیری، چهار نفری در ماشین بودیم، که بحث به زندانی‌های سیاسی و از آن میان به بهزاد و مرخصی و بازگرداندن اش با آن وضع پزشکی به زندان رسید. سجاد با شور نقل می‌کرد که می‌گفته جز این که حربه ای ندارند، آن قدر زندان می‌رویم تا این هم بی اثر شود.
*
از دوستان و نزدیکان، یا از دورترها و غریبه تر ها، هر کسی می‌شنید (یا می‌شنود) که سجاد را گرفته اند باور نمی‌کند.
مثل منی را اگر می‌گرفتند، ده نفری از ریخت و قیافه ام خوش شان نمی‌آمد، ده نفر دیگر اخلاق ام را خوش نمی‌داشتند؛ ده نفری را جواب سلام نداده بودم، ده نفر دیگر را آزار داده بودم؛ با ده نفری آب مان توی یک جو نمی‌رفت، با ده نفر دیگر اختلاف سیاسی یا سلیقه ای داشتم. بعد هم، هر کسی می‌توانست برای این دستگیری توجیهی بیابد: شر بودم، غدی می‌کردم، بالاخره سیاسی بودم، گاهی تند می‌شدم، چه بسیار که از مرزهای تعادل و انصاف می‌گذشتم، ...
برای او اما متاسفانه یا خوش‌بختانه- هیچ کدام این‌ها کار نمی‌کند:
مامور پارک می‌گوید: اِ، او که آزارش به کسی نمی‌رسید، آخرین کسی که می‌توانستم تصور کنم بگیرند او بود.
از میان خیل کسانی که نگران و دنبال کارش هستند، اگر چند نفری انجمنی هستند، دو نفری هم بسیجی هستند: دوستی می‌گفت چند نفری فکر می‌کرده اند بسیجی است و از دستگیری اش متعجب شده بودند.
چند نفری، که تا همین اواخر هم به هیچ صراطی مستقیم نبودند و با هیچ دلیلی قانع نمی‌شدند، بعد از شنیدن خبر، دچار تغییر گشتالتی شده اند: چیزها و کسانی که پیش از این می‌ستوده اند را نقد می‌کنند، و به همان چیزها یا کسانی که مستحق مدح شان می‌دانسته اند فحش می‌دهند.
نه امروز، که یلدا را در زندان گذرانده و تاسوعا و عاشورا را هم می‌گذراند، که از همان روز اول یا دومی که نبود، نه تنها نزدیکانی مثل ما، که علی الاصول معمول است جای خالی و عکس‌های اش را ببینیم و در خلوت یا جلوت اندوه خوریم، که دیگران هم در جمع‌های دیگر جای خالی اش را حس می‌کردند و یادش می‌کردند.
*
خلاصه این که، بعضی زندان‌ها آبروی افراد را می‌برند، بعضی آبروی زندان را.


یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۸

تصور کن، حتی اگر سخت است




من ندیدم، اما شنیدم که بازجویی به پدر و مادرهای حاضر در شعبه بازپرسی، بر سبیل تحقیر و تمسخر و استهزاء لابد، گفته این مراحل بازداشت و بازپرسی و دادگاه و صدور حکم که تمام می‌شود و می‌گذرد، بروید به فکر بعدش باشید که تازه مشکلات شروع می‌شود: مشکلات روانی، بهداشتی، خونی، عفونی...
برای من تصورش سخت است یک انسان به پدر و مادر نگران فرزندی که تا به حال پای اش به کلانتری باز نشده، و حالا دو هفته است که معلوم نیست در کجای زندان اوین زندانی است و در این مدت، تنها دوبار هر بار چند ثانیه فرصت اعلام صحت و سلامت داشته، چنین پاسخی بدهد.
سخت‌تر از آن تصور این است که بعد از چنین برخوردهایی (که تنها نمونه ای است از سردواندن‌ها و جواب سربالا دادن‌ها و عدم شفافیت‌ها و عدم پاسخ‌گویی‌ها)، کسی به دنبال عوامل سیاه‌نمایی و تخریب چهره نظام و تبلیغ علیه نظام در خارج از خود مجموعه، در عوامل نامعلوم و دست‌های پنهان، بگردد.



انقلاب، سیاست و خانواده


این قسمت از این مصاحبه آقای یزدی با رادیو زمانه برای ام جالب بود:


... انقلاب اسلامی ایران موجب تغییر و تحولی بسیار کلیدی و اساسی در وضعیت زنان ما در ایران شده است.
میلیون‌ها زن ایرانی جایگاه تاریخی خودشان را در منزل ترک کردند و به خیابان‌ها آمده و سیاسی شدند. زنان جوانی که در هنگام انقلاب سیاسی شده‌اند، امروز مادران این نسل جدید و جوان ما هستند.
آن آرمان‌ها، آن باورهایی که برایشان انقلاب کردند، امروز به فرزندان خودشان منتقل کرده‌اند. میلیون‌ها زن ایرانی در آن شرایط آمده و حالا می‌بیند که به آرمان‌هایشان پشت شده است، آرمانشان منحرف شده و به آن خیانت شده است؛ و این را در خانه‌ها به بچه‌هایشان منتقل کرده‌اند.
بنابراین مرکز اصلی جنبش سبز در خانواده‌ها است. شما می‌بینید که پدر و مادر می‌روند در تظاهرات شرکت می‌کنند. دختر و پسرشان در تظاهرات شرکت می‌کند. این یک امر خانوادگی شده است. این را نمی‌شود با گرفتن یک یا دو نفر حلش کرد.


این روزها، در گشت و گذار میان حراست دانشگاه و دادگاه انقلاب و زندان اوین، گه‌گاه حس اش می‌کنم.


پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۸

عاملان حقیقی تحریک و تحرک



این را باید زودتر می‌نوشتم؛ وقت و حال اش نبود:
مراسم 16 آذر امسال، که با چند روز تاخیر سه روز پیش در سالن چمران دانشکده فنی دانشگاه تهران برگزار شد، در کنار باقی قسمت‌های قابل توجه، برای من دو مورد ویژه داشت. اولی عکس‌ها و درخواست‌های آزادی سجاد در سالن (در کنار باقی عکس‌ها و درخواست‌ها) بود، و دومی حضور دکتر نوابی (استاد دانشکده برق و کامپیوتر) در صف‌ اول مراسم، و نشستن روی صندلی‌های جلو.
این دو مورد، گر چه به خودی خود هم برای من مهم و مستحق توجه بودند، اما آن چه شایسته نقل شان می‌کند نه خود این موارد به عنوان مصادیق خاص، که واقعیت عامی است که این‌ها تنها نمونه ها، نشانه ها و نمادهایی از آن هستند.
*
یادم هست در مراسم صمیمی با استادی که پنج شش سال پیش برای دکتر نوابی برگزار کردیم جمله ای گفت قریب به این مضمون که من رادیو و تلویزیون نگاه نمی‌کنم و روزنامه نمی‌خوانم تا ناامید نشوم و به کار و درس ام لطمه نخورد. اساتیدی مثل او، به خصوص در رشته هایی مثل همین رشته های فنی، البته کم نیستند، اما وقتی کار به فهرست کردن نام اساتید دور از مسائل سیاسی و اجتماعی می‌رسید او جزء اولین‌ها بود: جدیت و دیسیپلینی که برای درس و کارش داشت، اجازه امور متفرقه ی ساده تر را هم به او نمی‌داد، چه برسد به درگیری سیاسی و دغدغه اجتماعی.
در ایام انتخابات که شنیدم فعال شده بوده و حتی روی ماشین اش پوستر زده بوده، تعجب کردم، و آن را نشانه ای از فراگیری ماجرا دانستم. بعد از انتخابات شنیدم که در تجمعات شرکت می‌کرده و حتی کتک خورده. حالا در مراسم 16 آذر می‌دیدم اش که جلوتر از خیلی دانشجوها و اساتید سیاسی‌تر در صف اول مراسم نشسته.
*
در تمام مدتی که ما مشغول فعالیت‌های انتخاباتی بودیم، سجاد ترجیح می‌داد به کارهای شرکت برسد. از همان اولین جلسه که جمع شدیم تا درباره انتخابات و چه می‌شود کرد و چه باید کرد ها حرف بزنیم، و از همان زمان که با بخشی از بچه ها مشغول کارهایی شدیم، به شوخی و جدی می‌گفت که راه افتادن این جلسات سیاسی و اجتماعی، جلسات کاری و اقتصادی را بی رونق کرده و جلوی پیشرفت کارها و سرعت شان را گرفته. اولین باری که جدی به ما پیوست، بعد از آن شب مناظره بود، که با هم به خیابان رفتیم. به قول بچه ها، در میان ما سه برادر، اصول‌گراترین بود، و همین، وقتی به میانِ ماجرا می‌آمد، درگیرترش می‌کرد. درگیر شدن او هم برای من نمونه ی دیگری از فراگیری ماجرا، و غلبه ی کامل سیاست و انتخابات بر تمام شئون زندگی در ایران بود. بعد از انتخابات، به خصوص پس از ماجرای روح الامینی و حکم عاشوری، مشغولیت اش بیشتر شده بود، هر چند هنوز پی‌گیری کارهای شرکت و پروپوزال‌ها و پروژه ها اولویت اصلی اش بود.
طبیعی بود که وقتی 16 آذر می‌دید عده ای با چوب و چماق و اشک آور ریخته اند در دانشگاه، و هم‌کلاسی‌های اش را می‌زنند و شیشه های دانشکده اش را می‌شکنند و داخل می‌ریزند و به اتاق انجمن حمله می‌کنند، بایستد و تند شود و چیزی بگوید و دفاعی بکند؛ هر چند، شاید تصورش را نمی‌کرد که به جای متجاوزین به دانشگاه و مهاجمین غیردانشجو، او را و دانشجوهای دیگر مثل او را- بگیرند و بزنند و ببرند، تا امروز وقتی با صدایی نگران از صدای خسته اش می‌پرسی می‌تواند بند اش را بگوید، بگوید نه، و وقتی می‌پرسی انفرادی هستی یا نه، سریع پاسخ دهد نه. پاسخی که به اندازه پاسخ آن چند نفری که همان روزهای اول آزاد شده بودند، و در هر مکالمه، اولین صحبت شان این بود که شرایط خیلی خوب بود، مسخره و غیرقابل باور است.
*
این دو مورد برای من تنها نمونه ها و نشانه هایی هستند از واقعیتی عام، یعنی سیاسی شدن و تحریک و تحرک بدنه منفعل یا غیرفعال جامعه. در این نمونه ها، برای اهل بصر و بصیرت نشانه هایی است تا به واقعیت‌های جامعه و فضای ذهنی و سیاسی ای که در اثر اقدامات امنیتی و انتظامی و فضای پلیسی به وجود آمده، پی ببرند. هر چند، آن‌ها که از دیدن نشانه‌ها و نمونه هایی بزرگ‌تر و صریح‌تر عاجز اند به طریق اولی از درک و دیدن دلالت‌های پیچیده تر و ریزتر ناتوان اند.
اگر می‌توانستند پرده های جهل و توهم شان را کنار بزنند در می‌یافتند که بزرگ‌ترین عامل در تحریک و تحرک فضای دانشگاهی و دانشجویی، نه عاملی بیرونی یا برنامه ریزی پیچیده "فتنه" انگیزان داخلی، که اقدام ناشیانه کسانی از "خودی‌ها" برای "فتح" دانشگاه بود؛ کسانی که فضای دانشگاه و تفاوت‌های اش را با محیط‌های نظامی و انتظامی نمی‌شناسند، و لاجرم، نمی‌فهمند که با این اقدام تهاجمی و تجاوزی، حتی اساتید و دانشجوهای غیرسیاسی و غیرفعال را هم تحریک و به نفع حرکت‌های اعتراضی بسیج می‌کنند. کسانی که نمی‌فهمند دستگیری هزار نفر در دو روز (که لزوما نه خود و نه خانواده شان سیاسی نیستند) یعنی افزودن نیم میلیون معترض و مخالف جدید، به مخالفان و معترضانی که پیش از این رویانده اند.
اگر این‎ها را می‌فهمیدند و "می‌دیدند"، آن گاه در می‌یافتند که چه کسانی را به جرم اقدام علیه امنیت ملی و ایجاد جو  ناامنی و بی اعتمادی (آگاهانه یا جاهلانه، عامدانه یا ناخودآگاه) باید بگیرند، یا دست کم جلوی شان را بگیرند.

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۸

این محرم و صفر




طبعا انتظار داشتیم که امسال سخت‌گیری‌ها به هیئات مذهبی شدیدتر از سال‌های پیش باشد، تا مبادا بعد از هر "یاحسین"ی "میرحسین"ی در کار باشد.
پیشتر شنیده بودم گفته اند نوحه ها و دم ها را باید بیاورید چک شود.
امروز یکی دیگر از دوستان می‌گفت گویا به این هم بسنده نکرده اند، برای اطمینان بیشتر، برای هیئات مداح و سخنران می‌فرستند، و برای هر کدام هم هر هیئت باید یک میلیون و خورده ای به حساب بریزد.
این کار هم در صورت صحت- باز از نظر من نشان از فقدان استراتژی امنیتی و فکر مدیریتی پشت کنترل‌ها و بگیر و ببندها و "جمع کردن"‌ها است. بعید نیست بسیاری از این هیئات طرفدار حاکمیت باشند و حاکمیت بتواند به آن‌ها به عنوان زمین بازی و برگ برنده اش نگاه کند. بسیاری دیگر با این که با حکومت نیستند، اما ممکن است سیاسی شدن را خوش نداشته باشند و دوست داشته باشند راحت و آرام به عزاداری غیرسیاسی و بی دردسر شان برسند. با آن باقی که ممکن است سرشان بوی قرمه سبزی بدهد هم راه‌های کم‌خطرتر و "مردمی"‌تری برای مقابله می‌تواند وجود داشته باشد. از تقویت هیئات "خودی" برای مهار و کنترل آن‌ها (سرمایه گذاری روی بدنه ی ایدئولوژیک و حامی) گرفته تا تلاش برای القاء این تصور که این "سبزهای اموی" مناسک و شعائر مذهبی را سیاسی یا لوث کرده اند (سرمایه گذاری روی بدنه ی سنتی و عامی). 
احتمالا این حیله‌ها و بازی‌ها هم از دید برادران امنیتی و انتظامی و بل که نظامی دور نمانده. اما مسئله این جا است که این گونه اقدامات مخصوصا پول زور گرفتن و مداح و سخنران زوری تحمیل کردن- دقیقا همان نقاط قوت احتمالی حاکمیت را هم به نقاط ضعف و تهدید تبدیل می‌کند. حتی اگر این محرم و صفر هم "جمع" شود و اتفاقی نیافتد، این گونه اقدامات به بیشتر رمیدن و موضع گرفتن اقشار سنتی و مذهبی در قبال حاکمیت سیاسی خواهد انجامید. البته شاید برای حکومتی که فتح نظامی خیابان‌ها را به فروریختن هر روزه خاکریزهای اش در وجدان‌های مردم ترجیح می‌دهد، این گونه مسائل هم دیگر محلی از توجه و اهمیت نداشته باشد. 
مشکل آن جا است که نگاه امنیتی چنان ترسیده است که تمام امکانات کنترلی خود را برای مهار آن چه که از دست خود بیرون می‌بیند (یا تصور می‌کند) به کار بسته است، غافل از آن که هر سفت‌تر بستن و هر محکم‌تر گرفتنی هزینه و تبعاتی دارد و در واقعیت اجتماعی تاثیر می‌گذارد؛ تاثیری که به نوبه و به تبع خود باعث ایجاد واکنشی از سر ترس و ناامنی از موضوع کنترل می‌شود، و این چیزی است که خود عامل امنیتی را بیشتر می‌ترساند و وادار به اقدامات امنیتی و کنترلی بیشتر می‌کند. از این منظر، هر اقدام امنیتی غیرضرور در تحلیل نهایی خود اقدامی ضدامنیتی است، و از این رو باید کنترل و بگیر و ببند تنها به اندازه لازم و متناسب با خطرهای امنیتی و انتظامی "واقعی" (و نه توهمی و احتمالی) باشد. متاسفانه گویا کوچکی، ترس و بی‌خردی حاکم بر مجموعه قوای امنیتی و انتظامی اجازه درک این دور باطل را، که ترس و بی‌اعتمادی را روز به روز رو به تزاید می‌برد، نمی‌دهد.

شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۸

سفله آن مست که باشد خبر از خویشتن اش



برادر کوچک‌تر میل زده:
"توی این سایت recent بودم گفتم بذار ببینیم از 6236 آیه چه آیه ای رو رندوم می‌ده ما بخونیم، این اومد:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ 
بالاخره حداقل ارزش آماری که داره!"
*
نیمه شب قبل، مادر بزرگ زنگ می‌زند. دیروقت است و معمولا این وقت زنگ نمی‌زند. گوشی را جواب نمی‌دهم. صبح پدر می‌گوید به او هم زنگ زده و او گفته باقی خواب اند. می‌گوید درست می‌پرسیده.
چه طور فهمیده بوده؟ لابد همان طور که همیشه مادرها و مادربزرگ‌ها در این جور مواقع می‌فهمند.
*
عصر، یکی که نباید می‌فهمیده، و حالا که فهمیده نباید می‌گفته، به دیگری که نباید می‌فهمیده، زنگ می‌زند و پرس و جو می‌کند.
حالا یکی باید بلند شود برود هر دو شان را جمع کند.
*
شب، با پدر و درد قفسه سینه اش راهی درمانگاه می‌شویم.
توی اورژانس، زیر دستگاه مانیتورینگ نشسته ام و آزمایش می‌کنم: وقتی کسی اشک می‌ریزد، ضربان و نوار قلب اش چه طور تغییر می‌کند؟
روی تخت کناری، دختر پنج شش ساله ای زبان گرفته و نمی‌گذارد مادرش روی تخت دراز بکشد، از خوابیدن مادر در این حالت می‌ترسد. به صورت سرخ شده اش لبخند می‌زنم، هر چند شاید نفهمد به خودِ کودک و گریان ام لبخند می‌زده ام.
توی سی سی یو، دکتر بخش می‌گوید 16 آذر همین سال؟ بروید خدا را شکر کنید که ازش خبر دارید. می‌گویم بله، کرده ایم.
*
البته به قول حافظ: هر که ترسد ز ملال انده عشق اش نه حلال.
اما با این ملال و سرگردانی میان زندان و بیمارستان، اگر ملال و اسارت دارالمجانین را هم به دوگانه ی قبلی بیافزاییم، فقط مرحوم فوکو را کم خواهیم داشت، تا موارد مورد نظرش را یک جا مطالعه کند.

جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸

دعا و عمل



از سخنان آیت الله منتظری، در مراسم اعطای "تندیس تلاشگر حقوق بشر" به او:
..
«‏همه ما بر اساس آيات قرآن وظيفه داريم كه امر به معروف و نهي از‏ ‏منكر كنيم. صرف دعا كردن كافي نيست و فايده ندارد و نبايد‏ ‏دلمان را به اين كه گوشه اي بنشينيم و دعا كنيم خوش كنيم، بلكه‏ ‏علاوه بر آن بايد در جاي خودش وارد شد و به وظيفه عمل كرد.‏ ‏امر به معروف و نهي از منكر هم مربوط به امور جزئي نيست بلكه‏ ‏مربوط ميشود به امر جامعه و حكومت.»

سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۸

روز دستگیری دانشجو




باران می بارد و برف پاک کن روی دور تند کار می‌کند.
سعی می‌کند آرام ام کند و می‌گوید فعلا مواظب باش تند حرف نزنی تا جای اش را پیدا کنیم. 
دو سه جمله رد و بدل نشده خودش تند می‌شود و به این جا می‌کشد که "مملکت صاحاب داره" یا نه.
خیابان ژاندارمری، زیر باران، ساعت 11 شب، سی چهل نفری از بستگان ایستاده اند؛ ده پانزده نفری دم باجه ی پلیس پیشگیری جمع شده اند و پرس و جو می‌کنند.
این بار من جلو می روم. از خستگی کار روزانه یا پاسخ دادن به این همه آدم یا هر چیز دیگر جواب سر بالا می‌دهد. می‌گویم قاتل که نیستند، یک لیست نام نمی‌توانید از شان اعلام کنید، بدانیم تا صبح توی این شهر دنبال شان بگردیم یا نه؟ می‌گوید دست ما نیست، پلیس امنیت اعلام نمی‌کند. اعتراض ام که ادامه می یابد، پیشنهاد می‌دهد من را هم به جمع شان اضافه کند. وقتی می‌بیند مقاومتی نمی‌کنم، قدری مردد می‌شود، و باز جدی‌تر پیشنهاد می‌دهد، و نشان می‌دهد که می‌خواهد قصدش را عملی کند. چند ثانیه ای فکر می‌کنم جواب بدهم چند ماه است از همین می‌ترسانیدمان، و چه ترسی، و دست کم این طوری می‌توانم بروم تو و ببینم هست یا نیست، که فکر می‌کنم اگر این جا نباشد چه، و اگر من را پیش آن چهل نفری که داخل اند نبرند چی؟ جوابی نمی‌دهم، گر چه با پیشنهادش مخالفتی هم نمی‌کنم. چند نفری سعی می کنند ماجرا را آرام کنند. آرام‌تر که می‌شود باز می‌پرسم چه کنیم پس؟ می‌گوید اعلام مفقودیت کنید!
مدتی که می‌گذرد، چند سرباز می‌آیند و جمعیت را می‌تارانند.
*
خانه ی یکی از بچه ها در همان نزدیکی می‌رویم، و باز خبر دستگیری‌ها و حمل دستگیرشده ها به خیابان مظفر را می‌خوانیم.
حدس علی درست است، سربازِ دفتر پیگیری که گویا مودب‌تر از سربازان نیروی انتظامی است- غیرمستقیم می‌گوید همان جا است.