پاییزی
پاییز مست ام میکند، شاید حتی بیشتر از بهار.
پاییزی که بهار عارفان اش گفته اند، اما شاید بهار عاشقان مناسبترش بود. شاعری میگفت: پاییز بهاری است که عاشق شده است.
*
تابستان و زمستان اوج و حضیض اند: اوجِ پختگی و رسیدگی و اثمار، و حضیضِ خمودگی و رخوت و بیحاصلی. هر دو اما بی حرکت اند، که حرکت در ایست نیست؛ چه در اوج بایستی، چه در حضیض. حرکت در جابجایی میان این دو سکون است: سکونِ گرما و سکونِ سرما. از اوجِ گرما که به حضیضِ سرما در آیی، از آشوب و تلاطمِ پاییز میگذری، و چون از حضیضِ رخوت عازم رسیدنی نو شوی، تندی و طراوت بهاری در پیش داری. حرکت حاملگی است: بهار آبستنِ زندگی در پختگی است، و پاییز آبستنِ مرگ در کرختی. پاییز و بهار اما، هم از آن رو که رسیدن –به زندگی کامل یا مرگ تمام- نیستند، بل مسیرِ گذر از یکی به دیگری اند، هر دو سرما و گرما را -و مرگ و زندگی را- در هم می آمیزند: یکی از مرگ بر می آید و می زاید، دیگری زندگی را بر میگیرد و در مرگ آرام اش میدهد. -زایمان و احتضار شبیه نیستند؟-
حد فاصل میان سرما و گرما یکسر تلاطم است: باد و باران، ابر و آفتاب، سرما و گرما به هم می آمیزد.
.
بوها غلیظ میشود، رنگها تیز میشود.
همه چیز عمیقتر و دقیقتر تجربه میشود: بو میشود، دیده میشود، شنیده میشود؛ به جان مینشیند، در یاد میماند.
بگو با این تفاوت که به فصل پاییز این تجربه همواره همراهِ بوی تناهی و حس پایان است، حال آن که به فصل بهار گویی تازه از خواب برخاسته ای و در آغاز ای.
*
وقتی غذای خوب میخورم، وقتی خوب میخوابم، وقتی راحت کتاب میخوانم، وقتی در هوای خوب پاییزی عمیق نفس میکشم، عذاب وجدان رهای ام نمیکند: اکنون در چه حالی اند؟ آیا آنها هم میتوانند؟ آیا حق دارم؟ مگر همین چند روز پیش با هم در هوای خوب و بد شهرمان همنفس و همکلام نبودیم. گاه فکر میکنم آنها هم همین قدر زجر میکشند؟ همان طور که میپندارم ما ساکنین این زندانِ بزرگ و رنجهای اش بیشتر آزرده ایم، یا آنها که از دور، از خارج، به ناچار بند و درد را غیرواقعی و از روی تصویرها تصور میکنند.
بیشتر از آن که آزاد میکنند بازداشت میکنند. و این یعنی تداوم افزایش نگرانی. نگران هر آن که اطراف ات هست بودن.
پاییز مست میکرد، اگر این خیالها، اگر این خوابها، میگذاشت. و تو چه میدانی خوابهای آشفته چیست؟
.
هر چه می اندیشم نمیفهمم کدام قسمت از جان و روان ام مولد و موجد این کابوسها است. ناخودآگاه ام آن قدر ناکاویده یا یله نیست که از پستوها و نهانخانه های اش این همه بیخبر باشم، اما گویا آشفتگی و نگرانی، وحشت و ناامنی، چنان شخمی بر سرزمین روان ات میزند که ناآشناترین گیاههای آشفته ی خواب از پنهانیترین بذرهای ناخودآگاه بروید.
از میان خیلِ خیالهای متصل و مدام، گهگاه چند تصویری در خاطرم میماند –بعضی را عامدانه روان پس میزند، تا دست کم سیاهی و وحشت باقی مانده از یکبار دیدن آنها با تکرارشان مکرر و مدام نشود.
این یکی، بی قبل و بعد، تصویر پلاستیک سیاهی بود –شبیه اینها که در آن آشغال میریزند- که هر کسی از دوستان قسمتی از بدن اش را در آن، میان آشغالها، می انداخت و میرفت. گویی فاسد شده باشد. کسی یک انگشت دست اش را، دیگری که واضحتر به یاد مانده تمامِ یک دست اش را –والبته، عجیب این که، هنوز چیزی از دست اش، شبیه شبحی، باقی مانده بود. من، نگران آدمها و این فاجعه و پوسیدگیها، تنها نگاه میکردم، و به این فکر میکردم که بی این اعضاء چه خواهند کرد، و چرا درد نمیکشند، و چرا میخندند و میگذرند. در این میان، باز هم بچه ای بود که در خوابها مدام مراقب اش هستم، تا به جایی برسد یا از خطری حفظ شود.
صبح، مثل خوابهای پیش، به دو سه نفری که یادم مانده زنگ یا اس ام اس میزنم و حال شان را میپرسم. و میگویم مواظب خودشان باشند.