شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۸

پاییزی

پاییز مست ام می‌کند، شاید حتی بیشتر از بهار.

پاییزی که بهار عارفان اش گفته اند، اما شاید بهار عاشقان مناسب‌ترش بود. شاعری می‌گفت: پاییز بهاری است که عاشق شده است.

*

تابستان و زمستان اوج و حضیض اند: اوجِ پختگی و رسیدگی و اثمار، و حضیضِ خمودگی و رخوت و بی‌حاصلی. هر دو اما بی حرکت اند، که حرکت در ایست نیست؛ چه در اوج بایستی، چه در حضیض. حرکت در جابجایی میان این دو سکون است: سکونِ گرما و سکونِ سرما. از اوجِ گرما که به حضیضِ سرما در آیی، از آشوب و تلاطمِ پاییز می‌گذری، و چون از حضیضِ رخوت عازم رسیدنی نو شوی، تندی و طراوت بهاری در پیش داری. حرکت حاملگی است: بهار آبستنِ زندگی در پختگی است، و پاییز آبستنِ مرگ در کرختی. پاییز و بهار اما، هم از آن رو که رسیدن به زندگی کامل یا مرگ تمام- نیستند، بل مسیرِ گذر از یکی به دیگری اند، هر دو سرما و گرما را -و مرگ و زندگی را- در هم می آمیزند: یکی از مرگ بر می آید و می زاید، دیگری زندگی را بر می‌گیرد و در مرگ آرام اش می‌دهد. -زایمان و احتضار شبیه نیستند؟-

حد فاصل میان سرما و گرما یک‌سر تلاطم است: باد و باران، ابر و آفتاب، سرما و گرما به هم می آمیزد.

.

بوها غلیظ می‌شود، رنگ‌ها تیز می‌شود.

همه چیز عمیق‌تر و دقیق‌تر تجربه می‌شود: بو می‌شود، دیده می‌شود، شنیده می‌شود؛ به جان می‌نشیند، در یاد می‌ماند.

بگو با این تفاوت که به فصل پاییز این تجربه همواره همراهِ بوی تناهی و حس پایان است، حال آن که به فصل بهار گویی تازه از خواب برخاسته ای و در آغاز ای.

*

وقتی غذای خوب می‌خورم، وقتی خوب می‌خوابم، وقتی راحت کتاب می‌خوانم، وقتی در هوای خوب پاییزی عمیق نفس می‌کشم، عذاب وجدان رهای ام نمی‌کند: اکنون در چه حالی اند؟ آیا آن‌ها هم می‌توانند؟ آیا حق دارم؟ مگر همین چند روز پیش با هم در هوای خوب و بد شهرمان هم‌نفس و هم‌کلام نبودیم. گاه فکر می‌کنم آن‌ها هم همین قدر زجر می‌کشند؟ همان طور که می‌پندارم ما ساکنین این زندانِ بزرگ و رنج‌های اش بیشتر آزرده ایم، یا آن‌ها که از دور، از خارج، به ناچار بند و درد را غیرواقعی و از روی تصویرها تصور ‌می‌کنند.

بیشتر از آن که آزاد می‌کنند بازداشت می‌کنند. و این یعنی تداوم افزایش نگرانی. نگران هر آن که اطراف ات هست بودن.

پاییز مست می‌کرد، اگر این خیال‌ها، اگر این خواب‌ها، می‌گذاشت. و تو چه می‌دانی خواب‌های آشفته چیست؟

.

هر چه می اندیشم نمی‌فهمم کدام قسمت از جان و روان ام مولد و موجد این کابوس‌ها است. ناخودآگاه ام آن قدر ناکاویده یا یله نیست که از پستوها و نهانخانه های اش این همه بی‌خبر باشم، اما گویا آشفتگی و نگرانی، وحشت و ناامنی، چنان شخمی بر سرزمین روان ات می‌زند که ناآشناترین گیاه‌های آشفته ی خواب از پنهانی‌ترین بذرهای ناخودآگاه بروید.

از میان خیلِ خیال‌های متصل و مدام، گه‌گاه چند تصویری در خاطرم می‌ماند بعضی را عامدانه روان پس می‌زند، تا دست کم سیاهی و وحشت باقی مانده از یک‌بار دیدن آن‌ها با تکرارشان مکرر و مدام نشود.

این یکی، بی قبل و بعد، تصویر پلاستیک سیاهی بود شبیه این‌ها که در آن آشغال می‌ریزند- که هر کسی از دوستان قسمتی از بدن اش را در آن، میان آشغال‌ها، می انداخت و می‌رفت. گویی فاسد شده باشد. کسی یک انگشت دست اش را، دیگری که واضح‌تر به یاد مانده تمامِ یک دست اش را والبته، عجیب این که، هنوز چیزی از دست اش، شبیه شبحی، باقی مانده بود. من، نگران آدم‌ها و این فاجعه و پوسیدگی‌ها، تنها نگاه می‌کردم، و به این فکر می‌کردم که بی این اعضاء چه خواهند کرد، و چرا درد نمی‌کشند، و چرا می‌خندند و می‌گذرند. در این میان، باز هم بچه ای بود که در خواب‌ها مدام مراقب اش هستم، تا به جایی برسد یا از خطری حفظ شود.

صبح، مثل خواب‌های پیش، به دو سه نفری که یادم مانده زنگ یا اس ام اس می‌زنم و حال شان را می‌پرسم. و می‌گویم مواظب خودشان باشند.

یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۸

پارادوکس بوئینگ و هتل

در حالی که:

"در آستانه سفر احمدی نژاد به آمریکا" شیطان بزرگ به خاک مذلت افتاده و برای پیشنهاد مذاکره هر کاری می‌کند، از جمله "تحویل 20 فروند بوئینگ به ایران"،

با در نظر گرفتن این که: "پيام‌هاي رئيس جمهوري آمريكا به ايران براي تحويل اين هواپيماها" هم همه "بعد از قطعي شدن انتخاب محمود احمدي نژاد به عنوان رئيس جمهور منتخب مردم ايران" بوده،

{که این‌ها همه نشان می‌دهد سیاست‌های دول قبلی چه قدر خائفانه و ضد عزت ملی بوده، و سیاست‌های رو به جلو و تهاجمی دولت فعلی چه قدر کارگر افتاده و عزت بین المللی برای ایران آورده، چرا که بهترین دفاع حمله است}؛

با این حال:

آمریکای نیرنگ باز و سلطه گر، "که در ادوار گذشته با عدم صدور ويزا براي برخي همراهان رئيس جمهور در سفر احمدي نژاد به نيويورك اخلال ايجاد كرده بود"، باز به شیطنت‌های اش ادامه می‌دهد، و با فراموش کردن این که سیاست خارجی مختارش درباره ی ایران -حسب خبر نقل شده ی پیشین- گسترش روابط و مذاکره با ایران پس از قطعی شدن انتخاب احمدی نژاد است، این بار "كارشكني‌ها را از زاويه اي ديگري پيگيري كرده و مشاور ارشد اوباما در امور ايران و نماينده ويژه وي در امور افغانستان" را وا می‌دارد تا همه ی کارهای اش را رها کرده و از تمام ابزارهای ممکن دیگر هم صرف نظر کند و در آخرین اقدام مذبوحانه، "مدير هتلي كه قرار است محل استقرار رئيس ‌جمهوري كشورمان باشد را براي عدم ميزباني از احمدي نژاد تحت فشار" قرار دهد؛ یعنی فی الواقع بوئینگ‌ها را می‌دهد اما هتل را برای مذاکره ی بعد از آن دریغ می‌دارد.

..

خبرنویس محترم نمی گذارد جوهر خبر (و تحلیل) قبلی خشک شود تا بعد خبر (و تحلیل) بعدی متناقض با قبلی را کار کند.

شکر خدا، اگر این داستان‌ها برای ما آبی نداشت، برای کتاب‌های پارادوکس و مغلطه نان و مثال کم نداشت.

(مورد مشهور پیشین: مغلطه ی یازده میلیون)

.

اشک‌ها و لبخندها

عکس دادگاهش را که دیدم، تازه یادم افتاد چه قدر دلم تنگ شده. دل که تنگ می‌شود، خواب‌ها پر می‌شوند؛ از آزادی در خواب و در آغوش گرفتنش تا امروز، که در واقع آزادش ببینم و در آغوشش کشم، یک هفته ای طول کشید. هر چند، نمی‌دانستم از آزادی او باید شادتر باشم، یا از شادی بی‌حجاب پدرش.


بیرون که آمدم، جلایی‌پور پدر را بهتر فهمیدم وقتی که خواندم گفته بوده:

"من تجربه رنج های زیادی را داشته ام. مثلا در دهه اول انقلاب، برادر بزرگ مرا که پس از ۸ ماه از جبهه وارد تهران شده بود، منافقین در تهران ترور کردند. دو برادر جوانم در عملیات بیت المقدس و کربلای چهار به دست عمال صدام شهید شدند و پدر و مادرم با غصه برادرانم در سنین میانسالی بیمار شدند و فوت کردند. همین سال گذشته هم برادر جوان ۳۶ ساله‌ام را که در واقع زیر بار اندوه برادران و پدر و مادرم له شد و سکته قلبی کرد از دست دادم. لذا تجربه درد زیاد دارم. اما هیچ یک از این غم‌ها به اندازه انتظار برای آزادی پسرم... برایم سنگین نبود"

ر این سه ماه، سه جمعه صبح زود، سر خاک برادران شهیدم حاضر شدم، به طور خاص سر قبر برادر کوچکترم حسین، که شهید آخر خانواده بود رفتم و نشستم و از او خواستم که برخیزد و ببیند که برادرش چطور دارد تاوان زحمات و هزینه هایی را که آن‌ها در راه این انقلاب داده بودند با حبس فرزند مومن و جوانش پس می‌دهد.

سر خاک برادرم حسین با او درددل کردم و گفتم: حسین جان! یادت هست یک روز بعد از شهادت تو، آقای خامنه‌ای به خانه پدر ومادرمان برای عرض تسلیت آمده بودند؟ آن وقت محمدرضا تنها ۴ سالش بود، او کودکانه دوید و روی پای ایشان نشست و ایشان هم به رسم معمول، دستی به سر محمدرضا کشید و او را نوازش کرد. حالا نیستی که ببینی بعد از نزدیک به ۳۰ سال چگونه او را ۳ ماه در زندان اوین و همسر و پدر و مادر و خانواده‌اش را هم در بیرون زندان نوازش کردند!"

به امید آزادی باقی اسیران.

جمعه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۸

امام زاده اصلاح طلب

.

زیرزمین امام زاده را داده اند به حاجی امجد. لابد برای آن که دادهای اش بیرون نیاید، تا "همسایه ها را اذیت کند" (توجیهی که انتظامات برای معترضین می‌کند). وقتی می‌رسیم پر شده و درها را بسته اند و جمعیت پشت در جمع شده اند. یکی دو باری در را باز می‌کنند و چند نفری به سختی تو می‌روند. باقی جمعیت بیرون پخش می‌شوند.

مدتی که می‌گذرد، انتظامات، و لباس شخصی های بیسیم به دست، که هم کما و هم کیفا بر انتظامات غلبه دارند، مشغول پراکنده کردن جمعیت و خلوت کردن محوطه می‌شوند. نشسته ها را بلند می‌کنند و ایستاده ها را می‌رانند و جمع‌ها را پراکنده می‌کنند.

یکی از ایستاده ها را که به بیرون هدایت می‌کنند آهسته و معترض می‌گوید "حاج آقا امجد هم دیگه شد خط قرمز نظام"؟

یک خانواده را که نزدیک در بسته ی زیرزمین نشسته اند می‌خواهند بلند کنند که پدر خانواده، که پیراهن و ریش سیاه دارد، نارضایی و اعتراض اش را در لحن طنزش می‌ریزد و به طعنه و خنده می‌گوید "امام‌زاده صالح هم سیاسی شده، آخه صالح و اصلاح و اینا از هم میاد دیگه، این هم لابد اصلاح طلب بوده".

.

پنجشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۸

روزهای خطیر پیش رو

.
دیگر نمی‌خواهم از خوب بودن بیانیه های میرحسین موسوی بنویسم؛ بیانیه هایی که خدا کند آخری‌های اش نباشد.
نقل این بیانیه در این‌جا هم از سر وظیفه ی خبرگزاری یا پیام‌رسانی نیست؛ که هر که این‌جا را می‌خواند آن را هم خوانده است.
این بیانیه را این‌جا آوردم، تا نوشته باشم میرحسین چه شجاعانه و چه هوشمندانه به استقبال "سلسله حوادث سهمگین
تری" رفته است که بی‌خردان و کوردلان در تمهید و تهیئ آن در "روزهای خطیر پیش رو" اند؛ روزهایی که خدا عاقبت همه را در آن‌ها ختم به خیر کند، که گفت:

آب و دریا ای خداوند آن توست

باد و آتش جمله در فرمان توست

گر تو خواهی آتش آبِ خوش شود

ور نخواهی آب هم آتش شود

تو بزن یا ربنا آب طهور

تا شود این نار عالم جمله نور...



***

.
.

بسم الله الرحمن الرحیم


خبر دستگیری برادران عزیز آقایان دكتر سید علیرضا بهشتی و مهندس مرتضی الویری مسئولان كمیته پیگیری امور آسیب دیدگان حوادث ایام اخیر و سردار مقدم مسئول كمیته ایثارگران ستاد انتخاباتی اینجانب موجی از شگفتی و ابهام در دلبستگان به نظام اسلامی ایجاد كرده است. آنان به بند كشیده شده اند در حالی كه جرمی جز پیروی از راه انقلاب و دفاع از اجرای عدالت در مورد خون‌های به‌ناحق ریخته شده و كمك به خانواده بی گناهانی كه پس از انتخابات به زندان افتاده اند ندارند. آنان اینک در زندان به سر می‌برند در حالی که عاملان فجايع اخير آزادند و مسئولان ادعا مي‌كنند حتما به جنایاتي كه رخ داده است رسیدگی خواهند كرد. آیا با از بین بردن اسناد جنایت و در بند کردن کسانی که حقوق قربانيان را پیگیری می‌کردند این کار را انجام مي‌دهيد؟

المرء یحفظ فی ولده. حرمت انسان‌ها در فرزندانشان پاسداری می‌شود. مردم اینك از مدعیان پرچمداری انقلاب اسلامی می‌پرسند حرمت شهید مظلوم انقلاب آیت الله دکتر بهشتی را در خاندان او چگونه رعایت کرده‌اید؟


مردم ایران!

کاملا پیداست که تلاش‌های شما برای بازگرداندن آرامش به جامعه قرار نیست با پاسخی خردمندانه روبرو شود. روزهايي خطير در پيش‌رو قرار گرفته است. دستگيري كسانی چون دكتر بهشتي يك نشانه است كه از حوادثي سهمگين‌تر خبر مي‌دهد. اما باطل رفتني است و آن چيزي كه به مردم سود مي‌رساند باقي مي‌ماند. و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض. آرامش و هوشياري خود را حفظ كنيد. سلسله حوادث جديدي كه آغاز شده است به مانند ديگر تحركات كور اين ايام براي مخالفان شما جز خسارت باقي نخواهد گذاشت. مراقب باشيد كه آنها شما را تحريك نكنند و به هنگام نابود كردن خود به كاشانه و كشورتان لطمه نزنند.

اينجانب به ویژه هتك حرمتي كه از بهشتي مظلوم شده است را به فرزندان آن شهيد و شاگردان و پيروان و دوستداران او و تمامي دلبستگان به انقلاب و اسلام تسليت مي‌گويم و از خداوند آرزومندم ضايعه‌اي كه با اين عمل در قلب مردم ما ايجاد شده است با جاودانه كردن آبروی این خاندان جبران شود.

.
مير حسين موسوي