ماهیت وجودی امر سیاسی
2. ترجمه اش به خوبی خود متن نمی شود؛ خواندن خودش به تر است. (هر چند خودش هم ترجمه است.)
3. گمان نمی کنم همه ی دغدغه های وجودی انسان قابل فروکاستن به امر سیاسی و تحقق یافتن اراده ی معطوف به دولت در سپهر سیاسی باشد؛ هر چند این وجه از آن بسیار مهم است، خاصه در جایی که سنت عرفان و معنویت اش، بسیار واقعیت گریز –چه واقعیت سیاسی، چه واقعیت حقوقی و قضایی- است.
به هر روی این برداشت وجودی از اندیشه و امر سیاسی را یاسپرس خیلی خوب بسط می دهد. _و البته متاثر از نیچه.
4. این یاسپرس 1931 است. یاسپرس بعد از نازیسم هم البته به کار می آید وقتی از زود بودن دموکراسی برای ملت آلمان می گوید و آموزش و هدایت را مقدم بر دموکراسی می داند در جامعه ای که هنوز بلوغ کافی برای دموکراسی پیدا نکرده است.
هر چند قبول دارم که مصیبت آن ها بزرگ تر بوده است. (البته هنوز.)
"To be able to think politically denotes the attainment of so high a level in the human scale that we can scarcely expect every one to reach such a level. There are two opposing possibilities, two opposing ways along which man may renounce his political possibilities.
[1] He may decide to refrain from participation in the course of event... For him the whole is nothing more than the affairs of others...
We find this or that unjust or unmeaning. But those who have adopted the evasion of responsibility... look upon it as something foreign to themselves, something which is no business of theirs. If they are consistent, they do not complain... Their ‘unpolitical’ behavior is the renouncement effected by those who do not want to know what they will, because they do have no will but that of realizing themselves in an unworldly selfhood- as if they existed apart from time and space. They accept the historical destiny of man with passive toleration because they have faith in salvation of the soul_ which has no historical validity...
He [who surrender to a blind political will] is inspired, now with hatred, now with enthusiasm, but above all with the instinct of the will to power. Although he does not know what he might know if he would, and does not know what he really wills, he talks, he chooses, and he acts as though he knew. By a short-circuit he passes abruptly from a quarter-knowledge to the license of fanaticism...
It is easy to understand, therefore, why almost all of us renounce the attempt. Bolshevism and fascism present themselves as easier possibilities. Let us learn once more to obey without question; let us content ourselves with a list of easy catchwords; let us, meanwhile, leave action to some all-powerful individual who has seized the reins of government!...
Man in the modern age, Karl Jaspers, pp. 95-98
***
سر پیری و دیلماجی!:ء
"تواناییِ سیاسی اندیشیدن، نشان گر دست یابی به سطحی چنان متعالی در مقیاس بشری است که به ندرت می توان انتظار داشت همگان به آن مرتبه برسند. دو امکان متقابل وجود دارد، دو راه متفاوت و در تقابل با یکدیگر که انسان می تواند با قدم گذاشتن در هر کدام از آن ها امکانات سیاسی خود را انکار کند.
(1) او می تواند از مشارکت در وقایع و دنبال کردن آن ها اجتناب کند... برای او آن کل، چیزی جز امور مربوط به دیگران نیست. (اما شکی نیست که همواره) ما برخی چیزها را ناعادلانه یا بی معنا می یابیم. آنان که از تقبل مسئولیت خود سرباز زده اند... به این قبیل امور به شکل چیزی بیگانه ی با خود نگاه می کنند، چیزی که پیشه ی آن ها نیست. اگر آن ها بخواهند سازگار (و بدون تناقض در گفتار و کردار) باشند، نباید اعتراضی کنند... رفتار "غیرسیاسی" آنان نوعی کناره گیری و چشم پوشی نسبت به امور است که از جانب کسانی اعمال شده که نمی خواهند بدانند چه چیز اراده می کنند و می خواهند؛ زیرا در واقع آن ها هیچ اراده ای ندارند مگر محقق ساختن خویش در فردیتی آن جهانی، آن چنان که گویی آن ها جدای از زمان و مکان وجود دارند. این افراد سرنوشت تاریخی انسان را با مدارا و تحملی منفعلانه می پذیرند، زیرا به رستگاری روح باور دارند_ چیزی که هیچ اعتبار تاریخی ای ندارد...
(2) روش بدیل دیگری برای کناره گیری از یک زندگی سیاسی درست، تسلیم شدن به یک اراده ی سیاسی کور است...
کسی که چنین می کند... اکنون سرشار از نفرت وهواداری است، اما بالاتر از همه از غریزه ی اراده ی به قدرت سرشار و ملهم است. گر چه او اکنون نمی داند که چه می داند، و نمی داند که در واقع چه چیز می خواهد اراده کند و بخواهد، با این حال جوری سخن می گوید و انتخاب می کند و عمل می کند که گویی می داند. او از طریق مسیری میان بر، ناگهان از دانش نصفه و نیمه خود جواز تعصب و هواداری را نتیجه می گیرد...
آن کسی که باطنا درک می کند که بر عهده ی اوست تا هر چه می تواند در این حوزه (ی اندیشه و عمل سیاسی) انجام دهد، با مسئله ی وجود بشری رو در رو شده است. این جاست که او به سپهری دست می یابد بیرون از توهمات کسانی که آرزوی حیاتی هماهنگ را دارند، حیات هماهنگی که از طریق سازمان دهی مناسب جهان قابل کسب است. او به این درک می رسد که هیچ حقی برای توهم و خیال بافی در این باره ندارد که ممکن است دانشی قطعی در باره ی طبیعت دولت وجود داشته باشد، و نیز دانشی در باره ی آن مخلوق عظیم الجثه ای که خود را به صورت قانون بروز می دهد و متجلی می کند...
بر این اساس چندان دشوار نیست که بفهمیم چرا تقریبا همه ی ما چنان مجاهدتی را وا می گذاریم. بلشویسم و فاشیسم امکان هایی ساده تر هستند که می توان برگزید. بگذار یک بار دیگر بیاموزیم بدون پرسیدن اطاعت کنیم؛ بگذار خود را با فهرستی از شعارها و کلام های سهل و بی زحمت راضی کنیم؛ بگذار بدین طریق، کنش و عمل را به افرادی که دارای قدرت تام هستند و زمام حکومت را به دست گرفته اند وا گذاریم!...