دعای خاک
آروز کرده ای کاش خاک باشی، کاش خاک بشوی؟
جمعه صبح به بهانه ی رفتن به سوی بهشت زهرا رفتیم شاه عبدالعظیم. سه راه ورامین. آدرسی که داده بود را جستیم. اما نیافتیم. دو سه ساعتی گشتیم. پیاده و سواره. دست آخر دست از پا درازتر برگشتیم خانه.
شنبه شب حوالی هشت دوباره رفتم پاساژ. تا نه و نیم پی اش گشتم. هر جا که احتمال بودن اش را می دادم. حوالی ده ناامید زنگ زدم به برادرم که نیافتم اش امشب هم. قبل از بازگشتن رفتم دور آخر را بزنم که دیدم از پله های طبقه ی بالا دارد می آید پایین. خوش حال شدم. در آغوش ام کشید و شروع کرد به در آوردن اصوات مبهم. دوباره کاغذ گذاشتم جلوی اش و نوشت که منتظر بوده و فهمیده که آمده بودیم پی اش.
سوار اتوبوس شدیم. نوشت اگر با ماشین برویم زودتر از مترو می رسیم. گفت دل اش شور می زند. به تر است با ماشین برویم چون می ترسد دخترش را آورده باشند خانه و نبیندش. شوش می ایستیم تا برادرم –که علی رغم اصرار من به بی فایده بودن آمدن اش، گفته بود دل ام می گوید به تر است با تو بیایم- هم به ما ملحق شود.
از ماشین پیاده می شویم و در راه رسیدن به اتاق شش متری روی پشت بام اش گه گاه می ایستد و چیزهایی می نویسد یا سوال هایی را با نوشتن پاسخ می دهد. در میدان قبل از سوار شدن، و زیر پل بعد از پیاده شدن گفته بود دل شوره دارم. و قلب اش را نشان داده بود. میان این دو، جایی با شعف نوشته بود امروز، بیست و هشت اردی بهشت، تولدم است. و حساب کرده بودم از سال تولد، سن اش را و شده بود سی و پنج ساله.
بعدها نوشت که پنج سال پیش مادرش فوت کرده. از داغ او قلب اش گرفته و سکته کرده. یک سال بعد همسرش رهای اش کرده. –و تاکید می کند محق بوده در این ترک کردن اش، چون توانایی درآوردن خرج زندگی را با آن احوال نداشته- پیش از بیماری کفاشی می کرده. می نویسد آن قدر فامیل داشتیم که من حتی نام همه شان را هم نمی دانستم. پول دارهای شان بعد از این احوال رهای شان کرده بودند. تنها خاله اش –که عزیز می خواندش- مانده که برای شان مادری کرده. نگذاشته جای خالی مادر را حس کنند. کار می کرده خانه ی مردم. قند داشته. واریس هم. و پای اش گاه گاه خون ریزی می کرده از شدت واریس.
***
از ساختمان چند طبقه ای که اتاق اش پشت بام آن است که می خواهیم بالا برویم پارچه ی سیاهی روی سر در چشم ام را می گیرد. به طبقه ی آخر که می رسیم اعلامیه زده اند. نام فامیل زنی که فوت کرده آشناست. شبیه همان نام فامیلی که روی کاغذ برای مان نوشته بود.
آشفته می شود. سراسیمه این سو و آن سو می گردد و می گوید-می نویسد نگفتم دل ام شور می زد. طول می کشد تا به خود بیایم و بفهمم اعلان فوت خاله اش بوده.
_لالمانی گرفته ای و رنج را فریاد کنی اما صدایی از گلوی ات در نیاید؟
بی زبان مانده ای تا واژه های درد و گلایه در سینه ات گیر کنند و فقط اصواتی شیهه مانند از دهان ات در آید؟_
می گیرم اش در آغوش تا سرش را به دیوار نزند. می نویسد "هیچ گی را دیگر ندارم." دست اش را نشان می دهد و می فهماند که رگ اش را خواهد زد. سر به آسمان تاریک بلند می کند و مبهم چیزهایی فریاد می کند. می نویسد آن روز که سکته کردم هم می خواستم همین کار را کنم ولی به خاطر بیتا چنین نکردم.
_در آغوش استخوانی و نحیف اش گم می شوم.
و در گریستن یکی می شویم._
قلب مریض اش درد می گیرد _قلب مریض ام مرگ می گیرد.
***
خاله ات حتما آرام خواهد بود بس که سختی شما را کشیده و محبت تان کرده.
مراسم ختم اش خوب برگزار خواهد شد با این پول و وقتی تمام شد مراسم تماس بگیر برای جور کردن پولی برای کارَت.
کارَت درست می شود و دیگر _از این که من هم جوان ام و غرور دارم و به خدا مغازه دارها می گویند چرا فقط شب ها می آیی اما من فقط می روم داخل مغازه ها و سه هزار تومان پول غذای روزانه را که بگیرم بیرون می آیم و می روم و به خدا طمع نمی کنم_ ناراحت و غرور شکسته نخواهی بود.
خانه اجاره خواهی کرد و می روی دنبال زن ات _که گفتی گفته اند هنوز دوست ات دارد_ و بر می گردد و با هم با بیتا زندگی خواهید کرد.
می روی کلینیک گفتاردرمانی و حرف زدن ات _مثل همان کسی که گفتی به خدا یکی گفته یکی از فامیل های شان این طوری شده بود و خوب شد و الان حرف می زند_ به خواست خدا خوب می شود...
در ماشین که می نشینیم و دور می شویم و دست تکان می دهد و دست تکان می دهم که برو برسی به خانه ات، بیش از قبل برای احوال اش، برای امشب اش، برای فردای اش دل نگران ام. و درد می کنم.
به پاهای واریسی خون ریزی فکر می کنم که امشب اولین شب آرامش شان خواهند بود، و فردا در گور شروع می کنند به خاک شدنی که لابد زیاد خواسته بودندش.
به هوای این اردی بهشت و خرداد لعنتی که امسال هم _افزون بر سنگینی خاطرات_ باز تیره و تنگ است.
به زندگی ای که برای تداوم اش اشک و نسیان و قساوت کم آورده ام...
***
-این چاه های مجازی درد هم با واژه های رنج پر نمی شود.
و من از خود بیزارم که تهوع و درد را واژه می کنم.
*
شده تا به حال بخواهی خاک باشی یا کم تر از آن؟
شده تا به حال آرزومند هر چه زودتر خاک شدن، هر چه زودتر نبودن باشی؟
*
پ.ن.
من دشمن درجه یک پُست های بلندم. اما چاره ای نبود. متاسف ام.
0 comments:
ارسال یک نظر