دوشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۷

دو و نیم.

.

پیش می آید در جلسه ای باشی که، در حالی که انتظار چاره جویی برای وضع خراب و راکد علمی یا اقتصادی یا اجتماعی یا جز آن را داری، مسئولان حاضر را ببینی و بشنوی که از تمدن سازی و گام های بزرگ در عرصه ی جهانی می گویند. (مثلا تو به این فکر می کنی که افق چشم انداز در فلان حوزه چه قدر دور و دست نیافتنی است و چه می شود کرد که با میانبُرهایی عقب ماندگی ها را بیشتر جبران کرد، اما می شنوی که طرف مقابل ات، با مفروض گرفتن تحقق چشم انداز در افق زمانی گفته شده، از طرح هایی بلندتر برای پنجاه سال آینده، برای تمدن اسلامی شکل گرفته به مرجعیت ایران، حرف می زند.)

تا جایی می توان سعی کرد این "دوری از واقعیت و بلند پروازی" ها را تحمل و توجیه کرد: 1) این که منطق موقعیت توی منتقدی که کنار گود نشسته ای و فقط کاستی ها را می بینی و سلباً اظهار نظر می کنی با آن که وسطِ گود است و سازندگی ها را می بیند و مجبور است ایجابی عمل کند فرق می کند؛ 2) این که هر چه در سلسله مراتب قدرت مطلقه بالاتر می نشینی، به واسطه ی اطرافیانی که دوره ات کرده اند و تنها خبرهای خوشایند طرح ها و آمال ات را از فیلتر خود می گذرانند، خبرهایی که می شنوی و تصویری که از دنیا می بینی کانالیزه تر و غیرواقعی تر می شود*؛ 3) این که عوامل ساختاری ای مثل اقتصاد متمرکز دولتی و پول نفت، که مسئولان را مستقل از پاسخ گویی و نهادها را بی نیاز از رقابت می کند، (به خصوص در زمان افزایش قیمت) به حاکمان اجازه ی بلندپروازی در پیشبرد طرح های خیالی و آسمانی شان را می دهد، بی آن که نیازی باشد این حرف ها و خیال ها روی زمین واقعیت بیاید و قیدهای واقعی اش معلوم شود و به محک تجربه ی مدیریتی، در شرایط منابع محدود، بخورد؛ 4) این که، باز به دلایل ساختاریِ اداری، و بعضاً فرهنگی، و البته اقتصادی، همان مسئولان رده های پایین تری که معقول تر می اندیشند و عقب ماندگی ها و واقعیت ها را می فهمند وقت حضور در جلسه ها یا محافل عمومی مجبور اند همان حرف های شعاری را بزنند و تأیید کنند، و با این کار بی اطلاعی و دوری از فضای واقعی مسئولان رده های بالاتر را، که امری شایع و طبیعی است، تشدید و تثبیت کنند؛ و چیزهای دیگری از این دست.

اما وقت هایی هم هست که بی تحمل می شوی و ناتوان از توجیه: اگر در ترافیک شهری اخبار تکراری رادیو پیام را، که با تفاوت های اندکی می توان از باقی بخش های خبری هم شنید، چندین و چند باره می شنوی، ترافیک دیگری از هم نوع بوروکراتیک در کار است که مجبور ات می کند بنشینی و برای گذرانِ وقت کیهان و اطلاعات و ایران بخوانی، و از فضای گلخانه ای اینترنت دور و وسطِ واقعیت های اجتماعی پرت شوی، و به نوشته هایی از این دست، حتی شده با تأخیر، برسی.

نویسنده، پس از مقدمه چینی تاریخی و نظری برای افول نظام های مختلف، تصویرهای مختلفی از پیشرفت های ایران را که این روزها عرضه می شود در قسمت پایانی یک جا جمع کرده است، و از این جهت، مستقل از این که نویسنده خود به آن ها معتقد است یا این که مقاله سفارشی است، خواندنی است:

.

«... همزمان با اين وقايع در نظام اقتصادى و سياسى جهان شاهد ظهور و اوج گيرى قدرت برخى كشورهاى جهان سوم از جمله كشور ايران هستيم كه به تدريج در طول چند دهه اخير جايگاه خود را در نظام اقتصاد بين الملل و نظام سياسى جهان باز نموده اند. به نظر مى رسد دنيا شاهد يك چرخش قدرت و دگرگونى سياسى اقتصادى به ضرر قدرت هاى قديمى و روبه اضمحلال نظام سرمايه دارى غرب و به نفع قدرت هاى روبه رشد جديد است و نظام اقتصادى سياسى بين المللى در آستانه يك تحول اساسى است. با پيروزى انقلاب اسلامى، نظام جمهورى اسلامى ايران در سه دهه قبل شكل گرفت و به تدريج و على رغم تحميل ۸ سال جنگ و حدود سه دهه تحريم اقتصادى از سوى ابرقدرت هاى استثمارگر، كشور ايران در حال حاضر به يك قدرت اقتصادى و سياسى بين المللى تبديل شده است. در شرايطى كه ركود اقتصادى در تمامى ابعاد آن جهان سرمايه دارى را در بر گرفته و رشد اقتصادى آنها صفر و يا منفى شده است، نرخ رشد اقتصادى ايران از ۷ درصد نيز فراتر رفته و ما شاهد روند روبه رشد و شكوفايى نسبى اقتصاد ايران در صحنه داخلى و بين المللى هستيم. حضور پرقدرت اقتصادى و سياسى ايران در قاره امريكاى مركزى و جنوبى كه زمانى حياط خلوت ايالات متحده امريكا محسوب مى گرديد، درخواست و حضور مشتاقانه هيأت هاى بلندپايه اقتصادى سياسى كشورهاى مختلف از آسيا، آفريقا، امريكاى لاتين، خاورميانه و حتى شركت هاى بزرگ اروپايى در ايران براى مشاركت همه جانبه اقتصادى، توسعه بى سابقه صادرات غيرنفتى و صدور خدمات فنى مهندسى به اقصى نقاط جهان، گسترش فناورى هاى صلح آميز هسته اى، دانش بيوتكنولوژى، صنايع هوافضا و ساير پيشرفت هاى صنعتى، علمى و فنى بى نظير توسط متخصصان داخلى نشان از روند روبه رشد قدرت اقتصادى و سياسى جمهورى اسلامى ايران دارد. همچنين توافق اخير كشورهاى صادركننده گاز براى ايجاد اوپك گازى كه با ابتكار عمل ايران صورت گرفته سبب مى گردد كه نبض انرژى دنيا، به عنوان موتور رشد و توسعه اقتصادى، در اختيار كشورهاى عضو اوپك گازى قرار گيرد كه ايران به دليل داشتن حداقل ۱۶ درصد ذخاير گاز جهان از مهمترين اعضاى آن به شمار مى رود. حضور پرقدرت ناوهاى جنگى ايران براى مقابله با دزدان دريايى و حفاظت از خطوط كشتيرانى بين المللى براى حفظ جريان تجارت جهانى كه براى اولين بار در چند صد سال اخير صورت مى گيرد و نيز درخواست برخى قدرت هاى غربى براى استفاده از تجربه حفاظت فرودگاهى و هواپيمايى ايران نشان ديگرى از قدرت روبه رشد جمهورى اسلامى ايران دارد. در چنين شرايطى كه نظام اقتصادى سياسى دنيا در حال دگرگونى و چرخش به نفع كشورهاى جهان سوم و بخصوص ايران است مسئوليت دولتمردان نظام جمهورى اسلامى بيش از پيش سنگين است و بايد روند مديريت امور اقتصادى و سياسى به گونه اى تدبير و سازماندهى شود كه كشور ايران آمادگى كامل جهت ايفاى نقش مهم و تاريخى خود به عنوان يك قدرت بزرگ بين المللى در عرصه جهانى را بيش از گذشته داشته باشد.»

.

.

* البته عوامل دیگری هم تصویرها را غیرواقعی می کند، که تکرارشان تکرار مکررات است، از جمله این که ذهنیت پیشاعلمی شنیده ها و دیده های شخصی و محدود را جایگزین آمار و داده های عمومی در برنامه ریزی و عمل کند، یا اخلاق نزدیک-بین و ذهنیت کوته-نگر پاداش های کوتاه مدت و ملموسی که از رفتارهای با بُرد محدود (زمانی و مکانی) می گیرد را جایگزین رفتارهای با بُرد بیشتری کند که آثار و تبعات فراگیرتر دارد اما مثل دیدنِ خوشحالی لحظه ای یک دختربچه یا پیرمرد به عامل اخلاقی لذت نمی دهد، یا ...

.

شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷

دو.

.

در حالت عادی هم مقاومت غیرممکن است. وقتی چشم ات می افتد به بچه ای که بند نمی شود و بازیگوشانه این ور و آن ور را نگاه می کند و پی بهانه ای برای شیطنت می گردد، یا کودک هنوز ناتوان ای که سرش را روی دوش پدر یا مادر گذاشته و فقط مستقیم را نگاه می کند. صورت ات در هم می ریزد، زبان تا محل چشیدن ذائقه ی مُرّه بیرون می آید، دست ها روی هم و روی دماغ علم می شوند و به این ور و آن ور حرکت می کنند. تا نزدیکان و بستگان بر گردند ببینند چه چیز بچه را متعجب یا کودک را خندان یا گریان کرده همه چیز تمام می شود.

چه برسد به چنین حالت غیر عادیِ در مرزِ جنونی (که شاید تنها به کار عشاق جوان، که از معدود سوارانِ خودروهای غیر تک سرنشین اند، بیاید): مدت ها است در ترافیک مانده ای و تاریخ موسیقی را دو سه بار دوره کرده ای و رادیو پیام هم با تقریب خوبی تنها تکرار می کند که مسیرها بسته است و آرامش تان را حفظ کنید. این همه ماشینی که دوره ات کرده اند هم احتمال برخورد با بچه ها را بالا می برد.

ممکن است حتی از فرط خستگی و جنون به این فکر بیافتی که بیایی و جواب سوال های کانتی را، در ترافیک و بچه گانه، بدهی: "چه چیز"، در این ترافیک، "می توانم بدانم"؟ دانستن هر چه ممکن باشد دانستن زمان گشایش ترافیک گویا از محدوده ی خرد نظری بیرون است و در حوزه ی متافیزیک است. "به چه می توانم"، در ترافیک، "امید داشته باشم"؟ احتمالا بچه ها. "چه باید"، در ترافیک، "بکنم"؟ آموزش بچه ها برای فردای بدون ترافیک؟ طبعا نه: ادا در آوردن در ترافیک برای بچه ها.

خانه که رسیدی هم، برای تکمیلِ موزیکالِ جنون و یافتن همدل و همزبان، می توانی ژیژی بگذاری و ببینی، یا دست کم این را بشنوی، که:

Each time I see a little girl

Of five or six or seven

I can't resist a joyous urge

To smile and say:

Thank heaven for little girls

for little girls get bigger every day!

Thank heaven for little girls

they grow up in the most delightful way!

Those little eyes so helpless and appealing

One day will flash and send you crashin' thru the ceilin'

Thank heaven for little girls

thank heaven for them all,

no matter where no matter who

for without them, what would little boys do?

Thank heaven... thank heaven...

Thank heaven for little girls!

*

حالا که به موسیقی فیلم رسید، کار دیگری هم می توانی در این ترافیک بکنی: می توانی این اجرای گروه فاگز را، که کوئن ها در این فیلم اخیرشان روی تیتراژ پایانی گذاشته اند بگذاری و، به یاد همه ی اعضای انجمنِ سی آی اِی مَن های شریفِ بدونِ مرز، در هر کجای دنیا و در هر لباسی، لاینقطع گوش کنی:

Who can kill a general in his bed?

Overthrow dictators if they’re red?

...

Who can buy a government so cheap?

Change a cabinet without a squeak.

Who can train guerillas by the dozens?

Send them out to kill their untrained cousins?

Who can get a budget that's so great?

Who will be the 51st state?

Who has got the secrets as Service?

The one that makes the other service nervous?

Who can take the sugar from its sack,

Pour in LSD and put it back?

Who can mind the habas Nicaragua?

Out hit all the hitman of Chicagua?

Who can be so overtly covert?

Sometimes even covertly overt?

Who’s the agency well known to God?

The one that copped his staff and copped his rod?

FUGSing-a man! CIA Man!

اگر خواستی، می توانی این را هم، که ظریفی به آن افزوده، آن لابلاها جایی خودت اضافه کنی و ناخوانده بشنوی:

Who'll hand-feed a Zionist with a spoon?

And kick the Palestinians to the moon?

*

حالا که به فیلم کوئن ها رسید، کار دیگری هم می توانی بکنی: اگر قرار است پدیده های محیطی-اجتماعی ای که با آن ها زندگی می کنیم، واقعی یا نمادی، در آثار هنری و غیر هنری و ادبی و بی ادبی مان حضور داشته باشند*، لابد ما هم باید از ترافیک، به عنوان یکی از مهمترین پدیده هایی که با آن زندگی می کنیم، واقعی یا نمادی یاد کنیم. یاد می کنیم یا نمی کنیم، عجالتا بگذار از همین فیلم سوء استفاده کنیم و خودمان را بگذاریم به جای آزبورن کاکس مست و مطرودِ به جان آمده از دستِ "خائن" ها و "احمق" ها، و "انسداد" را با "حماقت" جایگزین کنیم و خطاب به ترافیک بگوییم:

You represent the BLOCKADE of the time!

.

.

* من، بدون آگاهی از نیت مولفِ حی و حاضر، دوست دارم حضور هوشمندانه و مکرر پدیده ی موثر و فراگیری مثل تلویزیون را در فیلم های، مثلا همین، برادرانِ کوئن یا جیم جارموش از این منظر ببینم و تفسیر کنم. (چرا همه شان یهودی شدند؟)

پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۷

تکه هایی بی ربط در باره ی ترافیک ای که جان و وقت مان را، همراهِ هیولاهای دیگر، می خورَد

.

یک.

انتظار نداریم این ساعتِ شب ترافیک نیایش، و بعدْ ونک، این قدر سنگین باشد. خوب است دو نفر ایم، این قدر اراجیف می گوییم تا ترافیکِ ونک را رد می کنیم و می افتیم توی حقانی. شادیِ رهایی دیر نمی پاید: قدری بعد از متروی میرداماد ماشین ها ایستاده اند و فلاشر می زنند. عجیب است بعد از خلوت ای این چنین ای، شلوغی ای آن چنان ای. کند می کنم و ترمز آخر را که می زنم تا ماشین بایستد، چرخ ها کج است و ماشین به سمت چپ می پیچد و در همین حال لیز می خورد و جلو می رود. جا خورده ام اما سعی می کنم آرام باشم: ترمز را ملایم تر می کنم و فرمان را با تمام سرعت و توان به راست می پیچانم تا به سمت چپ لیز نخورد. موفق می شوم و نزدیک گارد ریل و ماشین مقابل می ایستد.

یک ساعت ادامه را با پاهای لرزان کلاچ و ترمز، بل نیم کلاچ، می کنم و با بدنی نزدیک به فرمان سر می کشم که چرخ ها را در خط حرکت ماشین های جلویی بیاندازم تا کمتر لیز بخورند. ماشین هایی که با فاصله ی چند متر از همدیگر حرکت می کنند تا لیز خوردن و کج شدن گاه به گاه ماشین های کناری و جلویی و عقبی باعث نشود به هم بخورند. هر از گاهی، گوشه و کنار، ماشین ها کنار می زنند و پارک می کنند یا چند تایی به هم می زنند. طولانی ترین تست اعصاب ای است که داده ام: چرخ ها باید حتی المقدور صاف بماند تا ماشین به این سو و آن سو لیز نخورد و کج نشود، نباید آن قدر تند کرد که به ترمز شدید نیاز شود، در حالی که ایستِ کامل مشکلاتی در شروع مجدد با خود دارد.

کند و لرزان، مسافت چند دقیقه ای را چند ده دقیقه ای طی می کنیم. وارد همت که می شویم، با این که چند برابرِ همیشه شلوغ است، خدا را شکر می کنیم که لااقل ترمز داریم و چرخ مان روی زمین سفت است. دیگر هر چه قدر می خواهد طول بکشد.

***

خانه که می رسیم کورش در قاب تلویزیون، پیش آقای معمم خوش سیمایی، نشسته و، با ملاحت و شادمانی ای که مدت ها است بیرونِ این قاب در او ندیده ام، از زیبایی های برف، با وجود سختی های اش و به رغم این که باعث شده مهمان شان نرسد، می گوید، و از "همکاری های مؤمنین" که همین الان در این شرایط سخت در حال انجام است و آن سختی ها را زیبا می کند.

چه می خوانْد؟: "آه، که این طور!"؟

.