چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۸


.

وارد که می‌شوی روی تابلویی نوشته این اراضی سال 61 از دست متجاوزان بعثی پس گرفته و آزاد شده. حدود بیست هزار هکتار است. روی ضلع غربی زمین که می‌رانیم جاده ی اهواز خرمشهر موازی مان است. پنجاه کیلومتری خرمشهر است و عمود بر جاده که بروی چند دقیقه ای به مرز می‌رسی. جاده پرتردد است، ترددی که بخش زیادی اش به خاطر کاروان راهیان نور است. دور و نزدیک بازمانده‌های خاکریزها پیدا است. خود زمینِ زیرِ کشتِ نیشکر هم چند وقتی است تمیز شده. هر چند هنوز، مثل هفته ی قبل، باقی‌مانده‌هایی مثل گلوله ی قدیمی توپ در آن پیدا می‌شود.

از سر پست‌های برق که بر می‌گردیم، از طرح‌های هاشمی تعریف می‌کند و از زمین که بیابانی ناامن و لم‌یزرع بوده و بیست سال زحمتی که کشیده شده تا به این جا رسیده و هفت هزار نفری که سر کار آورده. از دولت می‌نالد که بودجه را کم کرده، و این که بدون نظر کارشناسی فکر می‌کند این جا به درد نمی‌خورد و باید جمع شود، و از افتِ تولید و شکرهایی که همین طور وارد می‌شود. به سفرهای استانی و وعده‌ها که می‌رسد، از گنجینه ی حکایات عامیانه، حکایت پادشاهی را تعریف می‌کند که به اهواز آمده بوده و شاعری که در مدح اش شعر می‌گفته و شاه خوش اش می‌آید و وعده ی پول و زمین به او می‌دهد. بعد که از وعده‌ها خبری نمی‌شود و شاعر پی‌گیر می‌شود، پادشاه در مشاعر شاعر شک می‌کند و می‌گوید تو چیزی گفتی که من خوش ام بیاید، من هم چیزی گفتم که تو خوش ات بیاید، دیگر پی‌گیری ندارد.

*

.

به شهر بر می‌گردم و تا ساعت پرواز، در شهر پرسه می‌زنم. وضع عجیبِ خاک _زمینی که دیروز با خون پس اش گرفته‌اند، و امروز مین و گلوله ی توپ پنهان اش را می‌روبند و آب شور اش را می‌کِشند تا در آن کار کنند، و از آن شکری بگیرند که به دلایل مختلف* وارد می‌شود تا اشتغال و تولید از بین برود_ باید در هوا هم ادامه پیدا کند. صبح هوا خنک بود و صاف، حالا اما گرما و خاک و طوفانی که نوید اش را داده بودند کم کم شروع می‌شود.

به پارکی رسیده‌ام که تندیس شهدای شهر را در ورودی اش گذاشته‌اند. ایستاده‌ام و تاریخ تولد جهان آرا و دقایقی و علم‌الهدی و دیگران را از تاریخ وفات شان کم می‌کنم، که طوفانِ خاک بالا می‌گیرد. سینمایی رو‌به‌روی پارک است، بلیطی می‌خرم و در تنها مأمن پاک و خنک آن حوالی می‌خزم. تنها یک چیز می‌تواند این آشفته بازار را تکمیل کند: ملتقای لمپنیسم و ابتذال و تهوع، در چیزی که مسعود ده‌نمکی فیلمِ دفاع مقدس اش نامیده، و با اصرار سریال اش را ادامه می‌دهد.

پس از چند دقیقه دل‌آشوبه ی اولیه، سعی می‌کنم از فیلم فاصله بگیرم و فیلم‌ساز را تحلیل کنم:

جابه‌جا به این فکر می‌کنم که چه قدر پوپولیسم و لمپنیسم فیلم با گفتار رئیس جمهور فعلی هم‌سو و هم‌خوان است. چه مشابه هر دو به جنگ می‌نگرند (مشابهتی که بخشی اش از حاشیه‌ای بودن هر دو در آن واقعه بر می‌آید). چه قدر نظرشان درباره ی ناسیونالیسم باسمه‌ای که تبلیغ اش می‌کنند شبیه است (ناسیونالیسمی که فقط وسیله است و در واقع برای چیز دیگری می‌خواهند اش). چه شبیه به هر چیز عامه‌پسند و جالبِ مخاطب، از فوتبال و حواشی اش تا رقص و آواز و الفاظ و شوخی‌های مبتذل و حتی رکیک، متوسل می‌شوند (تا چند دقیقه باور نمی‌کردم آقای ده‌نمکی، در سینمای جمهوری اسلامی، برای جذب مخاطب، به این حد از وقاحت تن دهد؛ هر چند از کوزه همان برون تراود که در او است).

هر چند البته تفاوت‌هایی هم هست. ده‌نمکی هنوز جوانی است که (شاید) صادقانه به دنبال هویت می‌گردد، هر چند این هویت‌جویی اش به اندازه ی افق فکری و شخصیتی و ظرفیت و فهم کوچک اش از جنگ باشد، و هر چند این هویت‌جویی با تاییدات معنوی و سیاسی و مالی بارگاه الوهی موید و محکم شده باشد. بر ده‌نمکی خرده نمی‌توان گرفت اگر در تصویر اش از جامعه و جنگ دانشجو تنها به شکل "منافق" مضحک و کلیشه‌ای وطن‌فروش ظاهر می‌شود. که دانشگاه ندیده است و افق فکری و شخصیتی اش را تنها همان حضور نیم بند اش در جنگ شکل داده، و از همان منظر هم همه ی جهان را می‌بیند و تفسیر می‌کند. گیرم با همین افق محدود و تجربه ی ناقص نهایت تلاش اش برای حضور عقاید و زندگی متفاوت دیگران این باشد که آن‌ها هم "اگه خوب نگاه کنی می‌بینی ته دل شون به اون چیزایی که من و تو اعتقاد داریم یه اعتقادکی دارن". اما احمدی‌نژاد، گر چه موید به همان تاییدات معنوی و سیاسی و مالی است، نه دغدغه ی هویت‌جویی جوانی را دارد که شخصیت اش شکل نگرفته است (که، برعکس، چنان شکل‌گرفته و متصلب و معتمد به نفس است که هیچ گمانِ ضعف و خطا بر دل اش نمی‌گذرد، حتی اگر در خیابان یک طرفه ای باشد که همه از روبه‌رو می‌آیند)؛ نه می‌توان این گفتار و رفتار مشابه و همسوی اش را شخصی و بدون برنامه‌ریزی دانست؛ و نه دانشگاه ندیده است. هر چند او هم، به شکلی دیگر و در سطح و مقامی دیگر، فکر کند که تمام دنیا ته دل شان به چیزهایی که او اعتقاد دارد اعتقاد یا اعتقادکی دارند، یا باید داشته باشند.

.

.

* مثلا باج دادن دولت به مصرف کننده برای ارزانی و جلب رضایت و نشان دادن کارآمدی، دلالی و مافیای واردات، ناتوانی در تبدیل ارز نفت، تثبیت قیمت ارز، ...

یکشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۸

نوروز

.

بی نور

تمام روزها شب است،

شب که نو نمی‌شود.

.

روز از پیِ روز

شب همان شب است،

سیاه‌تر و قدیم‌تر.

.

سیاهی ریشه می‌دواند،

درد تنها کهنه می‌شود،

و هر بهار

_ بی بهار _

زمستاني دیگر است.

.

.

.

.


***

حاشیه.

سبزی را یارای آن نیست که سیاهی را بپوشانَد.

سیاهی تنها با سپیدی پاک می‌شود،

سپیدیِ سردِ برف (هم‌چون امنِ گرمِ مرگ):

"زمستان گرم مان می‌داشت

زمین را با برفِ فراموشی‌ می‌پوشانْد،

و آن کَمَک زندگی را

با ریشه‌های خشکیده می‌پرورْد"

*

حاشیه بر حاشیه.

افسردگی و پژمردگی، همان قدر که از شور و شادی و هیجان از-دست-گریخته یا به-دست-نیامده می‌گریزد (و چون می‌خواهد و نمی‌یابد اش در فراموشی پس اش می‌زند) {ذمّ و تقبیح بهار در قسمت اول نوشته ی الیوت: 1-4}، به بی‌نشاطی و سکون و آرامِ افسردگی و دل‌مردگی هم وابسته می‌شود و دوست اش می‌دارد {مدح و تحسین زمستان در قسمت دوم نوشته: 5-7}. از این جا است که تناقض‌ها سر بر می‌آورند: سردی گرمی می‌آورد، افسردگی دل‌خوشی، و غمْ آرام.

.

سه‌شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۷

پراکنده

.

ایثار و فداکاری آقای خاتمی در این دوره بی‌شک قابل احترام و مستحق ارج‌گذاری است. هم‌چنین اخلاق‌مداری آقای خاتمی، و قدرت‌طلب نبودن شان نیز شایسته ی تکریم و تحسین است. این‌ها همه فضایلی است که این روزها به تاریخ پیوسته است.

اما: آیا این اخلاق سیاسی وظیفه‌باور نمی‌توانست قدری نتیجه‌نگری را هم لحاظ کند و تبعات تصمیم خود را هم در نظر بگیرد، و دست‌کم تا بعد از تعطیلات نوروزی دست نگه دارد؟

.

گویا بعضی از اطرافیان گفته‌اند بعد از تعطیلات نوروزی دیگر نمی‌شود نیروها را برای حمایت از آقای موسوی هماهنگ کرد. سوال این است که حالا می‌شود؟ با این وضع روانی پیش آمده پس از انصراف خاتمی، که از چشم آقای موسوی و بازیِ دیرآمدن اش دیده می‌شود. آیا این جور استعفا دادن وضع همان آقای موسوی را هم در میان طرفداران و آرای احتمالی اش بدتر نمی‌کند؟ یا این که باید باز هم پیچیده‌تر فکر کرد، و گمان کرد که این هم جزئی از بازی حساب‌شده انتخاباتی است؟ یا شاید این را هم باید باز ذیل مبحث تبعات مثبت ناخواسته تاویل کرد؟

*
نکته ی دیگری که از جمله در همین بیانیه ی انصراف پیدا است، تصور آقای خاتمی از خودش و انقلاب و اخلاق و آقای موسوی است، که گمان می‌کنم روشن است به تحلیل‌ها و پیشنهادهایی از این جنس اجازه نمی‌دهد (در بخش پیشنهادی: نمی‌داد).
مسئله این است که خیلی وقت‌ها نیاز به طبعی نقاد و ذهنی وقاد و اندیشه ای تحلیلگر و پیچیده نیست؛ همین اخبار و گفته‌ها را درست پی‌گیری کنیم، خیلی چیزها را بهتر می‌فهمیم و قضاوت‌های مان واقع‌بینانه‌تر می‌شود.

*

کسانی دیگر هم هستند که کماکان به تحلیل‌های "حسی-شهودی" خود ادامه می‌دهند (پیشتر این تحلیل‌ها نام دیگری داشتند). روی این تحلیل‌ها نمی‌توان "شرط" بست، اما باید آن‌ها را "مطرح" کرد:

"بدين ترتيب من گمان مي‌كنم كه آقاي موسوي ممكن است به صورت كانديداي نظام در آيد هر چند كه نه ‏مطمئنم و نه شاهد و قرينه‌اي براي آن دارم. فقط منطق امور اين را ايجاب مي‌كند، اما منطق امور حسي ‏شهودي است، هر چند كه آن را بايد مطرح كرد، ولي روي آن نمي توان شرط بست."

در این مورد هم، به جای تحلیل‌های "منطقی" و "حسی-شهودی"، قدری اخبار خواندن و به "واقعیات" توجه کردن شاید مفید باشد. علی الخصوص، خواندن کیهان، که مدتی است در مقام حاقّ واقع (همان نومن کانتی) به حساب می‌آید.
برای مثال این یادداشت مدیر مسئول، که پس از پای‌کوبی و دست‌افشانی پیدا و پنهان به مناسبت انصراف آقای خاتمی، پروژه ی خاتمی را بسته و پروژه ی موسوی را لانچ می‌کند:

"کیهان پیش از این احتمال داده بود که آقای مهندس موسوی نامزد نهایی جبهه اصلاحات و اعلام حضور آقای خاتمی با هدف زمینه سازی برای حضور ایشان صورت گرفته است. در این باره گفتنی است که اگر آقای مهندس موسوی با تابلوی جبهه اصلاحات به صحنه می آمد ناچار بود سوابق ناخوشایند مدعیان اصلاحات را با خود حمل کند که نتیجه آن، خدشه دار کردن سوابق و خوشنامی خود در دوران نخست وزیری بود و اگر بدون تابلوی جبهه اصلاحات به صحنه می آمد، برای این سؤال پاسخی نداشت که چرا طی 8 سال حاکمیت مدعیان اصلاحات بر قوه مجریه و 4 سال حاکمیت آنان بر قوه مقننه و هجوم آشکار و بی پرده آنها به اسلام، انقلاب، امام و... سکوت کرده است؟! مدعیان اصلاحات، خط امام(ره) را شایسته موزه تاریخ می دانستند! می گفتند اصلی ترین مانع دموکراسی آن است که در ایران هنوز خدا زنده است! اسلام را برای 1400 سال قبل مناسب می دانستند! فرهنگ شهادت را خشونت طلبی معرفی می کردند! از سرمایه داران حمایت می کردند، امام حسین(ع) را قربانی خشونت جدش رسول خدا(ص) در صدر اسلام می دانستند، محرومان و مستضعفان را مسخره می کردند! تن دادن به باج خواهی آمریکا را «عقل گرایی» می نامیدند!... و آقای مهندس موسوی نه فقط در مقابل تمامی این اقدامات ناپسند مدعیان اصلاحات سکوت کرده بود، بلکه به عنوان «مشاور ارشد» در کنار آقای خاتمی بود.

با توجه به نکته فوق، تنها راه برای آقای مهندس موسوی این بود که با تابلوی مشترک از «اصلاح طلبی و اصولگرایی» وارد صحنه شود. یعنی دقیقاً همان که ایشان به هنگام اعلام رسمی نامزدی خود بر آن تاکید ورزید.

3- برخی از شواهد دیگر نیز احتمال یاد شده را قوت می بخشد از جمله آن که مدعیان اصلاحات از یکسو به آراء هواداران خود برای مهندس موسوی نیاز دارند و از سوی دیگر به رأی- هرچند اندک- طرفداران اصولگرایی به ایشان امید بسته اند. اما مشکل اصلی آن است که سکوت مطلق مهندس موسوی در برابر ناراستی ها و مواضع و عملکرد ناپسند اصلاح طلبان جای چندانی برای حمایت اصولگرایان از ایشان باقی نگذاشته است و هواداران جبهه اصلاحات نیز شعارهای جدید ایشان را نمی پسندند. شاید دقیقا به همین علت و برای عبور از این عقبه است که سایت های وابسته به اصلاح طلبان به یکباره با چرخشی نزدیک به 180 درجه، سعی می کنند موسوی را بیرون از جبهه اصلاح طلبان معرفی کنند!! چرا؟! احتمالاً با این هدف که توجه برخی از اصولگرایان به وی را جلب کنند!

و در این باره گفتنی های دیگری نیز هست."
.
ابتنای رفتارها و تحلیل‌ها و سیاست‌های خود بر مخالفت با "دشمن" چیزی است که این سال‌ها افراط در آن و کاریکاتور شدن اش را کم به سخره نگرفته‌ایم. اما گویا گاهی بهره‌هایی از حقیقت هم در آن هست، مخصوصاً وقتی روزنامه‌ای کانون "اطلاعات" و قدرت، و منشأ تحولات و تصمیم‌های مهم بعدی باشد.
.
از این‌ها گذشته، نکته ی جالب دیگری هم در آن نوشته وجود دارد، که دست کم از منظر روان‌شناسی قابل اعتنا است. این که چه طور نویسنده ی محترم کینه‌های شخصی خود را از زبان دیگران عقده‌گشایی کرده، و با آراستن اش به علامت تعجب و "عرض پوزش" های متعدد، سعی در پنهان کردن خوشحالی آشکار خود از بیان آن‌ها کرده. فرازهایی از اقوال اطرافیانی که به تعبیر نویسنده آقای خاتمی نگران "ریسک" شان است این طور نقل می‌شود:

"
... ]می‌گویند[ خاتمی شبیه شاه سلطان حسین صفوی است که -با عرض پوزش- عرضه اداره کشور را ندارد! ما از ابتدا می دانستیم که خاتمی با ما - حزب مشارکت و سازمان مجاهدین- فرق دارد، او یک روحانی است و گروه خونش با اصلاح طلبان نمی خواند! خاتمی مرد شنا در استخر است و توان شنا کردن در دریا را ندارد! خاتمی- باز هم با عرض پوزش - اردک لنگ است و کاری از او ساخته نیست!..."

***
از همه ی اینها گذشته، رئیس جمهور هم، در آخرین مراحل پیش‌انتخاباتی، طبیعتا، به جاهایی مثل کردستان سفر می‌کند (همان جایی که می‌گویند خاتمی می‌خواست سفرهای استانی اش را از آن جا شروع کند، اما به خاطر تهدیدهای امنیتی بر حذر اش داشتند)، و برای شان نه از چند سال گذشته (گذشته‌ها که گذشته)، که از چند سال آینده می‌گوید:

"دولت اعلام می کند کردستان توانایی و شایستگی آن را دارد به فضل الهی و به همت خود مردم و با خدمتگزاری دولت ظرف مدت چند سال به یکی از پیشرفته ترین استانهای کشور تبدیل شود...."

هم‌چنین، با در نظر گرفتن افزایش این سفرها در روزهای منتهی به انتخابات، و خستگی‌‌های جسمی و ذهنی متعاقب آن‌ها، می‌توان ادامه ی داستان‌های علمی تخیلی ای از این دست را هم، حتی بیش از پیش، انتظار داشت.




دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۷

امام‌زاده

.

سه تایی تنگ هم چپیده‌ایم پشت رنو پنج. صندلی جلو خالی می‌شود و رنو جلوی مرد مسن بلند‌قامتی ترمز می‌زند، و مرد، بعد از این که می‌پرسد جا می‌شوم؟، خودش را جمع و جور می‌کند و توی صندلی جلویی می‌چپد. راننده جوری دنده را جا می‌زند که انگار رنو کلاچ نداشته باشد. توی ترافیک گیر افتاده‌ایم و سعی می‌کند رنوی جمع و جور اش را به جای خر از این ور و آن ور رد کند و به جای پل از ترافیک بگذراند. که بین دو خودروی جلویی دعوا می‌شود. یکی پیکان قراضه ای است که سپر اش افتاده و دیگری سمندی که رنگ و روی اش رفته. راننده ی سمند پیاده می‌شود و پیکان را به لگد می‌گیرد. بعد، سوار می‌شود و باز جلوتر می‌روند و دوشادوش هم در ترافیک می‌ایستند و به دعوای لفظی ادامه می‌دهند.

راننده و مسافر صندلی جلو، که تازه در صندلی جاگیر شده، با هم حرف می‌زنند. راننده از اعصاب نداشتن مردم می‌گوید و این که امروز در ترافیک با راننده ی تاکسی دیگری مدتی چشم در چشم شده‌اند و او گفته "چی اه، می‌خوای منُ بخوری؟"، و او به جای پرخاش با ملاطفت و مهربانی حال اش را پرسیده و خسته نباشید گفته _بالاخره اعصاب همه ی مردم خُرد است دیگر. مسافر هم، در تأیید خرابی اوضاع و خُرد بودن اعصاب‌ها، از برنامه ی هشت و سی می‌گوید _که برنامه ی خوبی است_ و گزارشی که امشب داشته از تخت‌های بیمارستانی که شبی سیصد هزار تومن است، و بعد دعای هر دو که با این اوضاع و احوال خدا کسی را گرفتار دوا و درمان نکند، که از کجا بیاورد هزینه اش را بدهد؟

*

راننده ی بعدی دارد با تلفن حرف می‌زند که سوار ام می‌کند. "نه، من الان توان اشُ ندارم. همه ی سرمایه ام رو رو زمین گذاشتم. فعلاً این وضع همه ی حواس ام رو گرفته، با این وضع نمی‌تونم." تلفن اش که تمام می‌شود بی‌مقدمه می‌گوید "می‌دونید اگه من دوباره شروع می‌کردم چی می‌خوندم؟" بدون این که جواب بدهم، دو سه گزینه ی محتمل اولیه را، تا جواب دادن اش، بررسی می‌کنم. معماری یا عمران، برای ساخت و ساز ملک و مسکن؟ پزشکی یا مهندسی، که پول خوبی داشته باشد، و مجبور نباشد به عنوان شغل دوم مسافرکشی کند؟ یا رشته ای که راحت بتوان در آن پذیرش گرفت، یا بازار کار خوبی داشته باشد، و رفت؟ یا ...

"روان‌پزشکی می خوندم." می‌خندم. "جدی می‌گم. می‌دونین چند سال دیگه چه قدر کار و بار اش می‌گیره؟" طبیعتاً فقط تأیید می‌کنم. "تازه ما که قدیمی ایم و می‌تونیم خودمون رو کنترل کنیم، این طوری ایم، چه برسه به این جوونا." و در توضیح جوان‌ها ادامه می‌دهد که: "صبح ساعت 6 که بچه خواب اه می‌ریم بیرون، ساعت 11 که خوابیده بر می‌گردیم، انتظار داریم امام‌زاده هم تربیت کنیم تو این مملکت". رسیده‌ام. پانصدی را می‌گیرم طرف اش. نمی‌گیرد. می‌گویم "امیدوار ام کار ات راه بیافته" و پیاده می‌شوم.

.