نوروز
.
بی نور
تمام روزها شب است،
شب که نو نمیشود.
روز از پیِ روز
شب همان شب است،
سیاهتر و قدیمتر.
سیاهی ریشه میدواند،
درد تنها کهنه میشود،
و هر بهار
_ بی بهار _
زمستاني دیگر است.
***
حاشیه.
سبزی را یارای آن نیست که سیاهی را بپوشانَد.
سیاهی تنها با سپیدی پاک میشود،
سپیدیِ سردِ برف (همچون امنِ گرمِ مرگ):
زمین را با برفِ فراموشی میپوشانْد،
*
حاشیه بر حاشیه.
افسردگی و پژمردگی، همان قدر که از شور و شادی و هیجان از-دست-گریخته یا به-دست-نیامده میگریزد (و چون میخواهد و نمییابد اش در فراموشی پس اش میزند) {ذمّ و تقبیح بهار در قسمت اول نوشته ی الیوت: 1-4}، به بینشاطی و سکون و آرامِ افسردگی و دلمردگی هم وابسته میشود و دوست اش میدارد {مدح و تحسین زمستان در قسمت دوم نوشته: 5-7}. از این جا است که تناقضها سر بر میآورند: سردی گرمی میآورد، افسردگی دلخوشی، و غمْ آرام.
.
1 comments:
مدتها بود پُستی را اینهمه شرح ِ حال نیافته بودم.
حیف و صد حیف که «تلخی» چیزی نیست که شریکشدناش از میزاناش بکاهد.
ارسال یک نظر