یکشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۸

نوروز

.

بی نور

تمام روزها شب است،

شب که نو نمی‌شود.

.

روز از پیِ روز

شب همان شب است،

سیاه‌تر و قدیم‌تر.

.

سیاهی ریشه می‌دواند،

درد تنها کهنه می‌شود،

و هر بهار

_ بی بهار _

زمستاني دیگر است.

.

.

.

.


***

حاشیه.

سبزی را یارای آن نیست که سیاهی را بپوشانَد.

سیاهی تنها با سپیدی پاک می‌شود،

سپیدیِ سردِ برف (هم‌چون امنِ گرمِ مرگ):

"زمستان گرم مان می‌داشت

زمین را با برفِ فراموشی‌ می‌پوشانْد،

و آن کَمَک زندگی را

با ریشه‌های خشکیده می‌پرورْد"

*

حاشیه بر حاشیه.

افسردگی و پژمردگی، همان قدر که از شور و شادی و هیجان از-دست-گریخته یا به-دست-نیامده می‌گریزد (و چون می‌خواهد و نمی‌یابد اش در فراموشی پس اش می‌زند) {ذمّ و تقبیح بهار در قسمت اول نوشته ی الیوت: 1-4}، به بی‌نشاطی و سکون و آرامِ افسردگی و دل‌مردگی هم وابسته می‌شود و دوست اش می‌دارد {مدح و تحسین زمستان در قسمت دوم نوشته: 5-7}. از این جا است که تناقض‌ها سر بر می‌آورند: سردی گرمی می‌آورد، افسردگی دل‌خوشی، و غمْ آرام.

.

1 comments:

زهرا گفت...

مدت‌ها بود پُستی را این‌همه شرح ِ حال نیافته بودم.
حیف و صد حیف که «تلخی» چیزی نیست که شریک‌شدن‌اش از میزان‌اش بکاهد.