دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷

دارالمجانین

چهارراه شلوغتر از هر شب است. هر چند دقیقه یک بار ماشین­ها راه می­افتند و کمی جلوتر می­روند.
هر از گاهی کسی را می­بینی که با شور و شتاب به سمت چهارراه می­دود.
*
نیم ساعتی می­گذرد و چند متری جلوتر می­روی. یکی از رو به­ رو می­آید و می­شنوی «می­خواد خودکشی کنه». یاد دیروز می­افتی که راننده­ی تاکسی از قصد خودکشی دختری می­گفت در میدان نزدیک همین جا. نیم ساعتی بعد، چند متری جلوتر، کنار ساختمانِ چهار طبقه­ی نیمه سازِ سرِ چهارراه می­رسی. مردم جمع شده اند. ماشین­­سوارها هم، مثل پیاده­ها، ایستاده اند به تماشا، و پیش نمی­روند. بوق و فریاد بی­فایده است.
*
شیشه را پایین می­دهی و خط اشاره­ی انگشتِ کنار دستی ات را می­گیری تا می­بینی اش. تیره پوشیده است، در پس زمینه­ی تاریکِ شب، و فضای بی نور ساختمانِ نیمه کاره. به سختی پیدا است. هر از گاهی با بی قیدی بلند می­شود و آن طرفتر روی پشت بام می­نشیند. و پاهای اش را دوباره آویزان می­کند.
*
موبایل­ها را در آورده اند و منتظر اند. به دوست و آشنا خبر می­دهند تا صحنه را از دست ندهد. هر لحظه بیشتر می­شوند.
مثل هذیانی که مدام بلندتر شود، صداهای پراکنده شان در سرت تشدید می­شود: «بپر!» «بپر!»
فکر می­کنی نمی­فهمند چه می­گویند و ممکن است چه شود؟ سرت را از ماشین بیرون می­کنی و همین را با خشم می­گویی. یکی دو نفری که نزدیک اند و می­شنوند، عجیب نگاه ات می­کنند. صدای ات در همهمه­ی شوقِ هیجانِ جمع گم می­شود.
*
لابد به این فکر می کند که پوچتر و عذاب آورتر از زندگی ای که می­خواهد از آن بگریزد، این تماشاگرهای غرق توحّش و جنونی هستند که پیِ یک جرعه هیجان این طور می دوند. و با فریادهای شادمان و پر از شورِ زندگی شان این طور به پریدن تشویق اش می­کنند.
شاید هم فهمیده چه قدر میان قصد و عمل فاصله هست: حالا که پای کار رسیده و این ها را دیده، خشم و مخالفت به جان اش افتاده، و در عزم اش مردد شده. فکر می کند به رنجِ ماندن تن دهد و اسباب شادی تماشاگران نشود. شاید حتا معنایی به عمقِ نفرت برای این زندگی تحمل ناپذیر پیدا کرده.
*
نیم ساعتی، با ترس و خشم، می­گذرد و به سختی از چهارراه می گذری.
دور می شوی و فکر می کنی در میلِ به نوشتن این صحنه، چون نیک بنگری، چیزی از جنس همان پستی نیست؟
*
یک ساعتی بعد که بر می گردی، چهارراه هنوز شلوغ است. نگرانی به سمت شلوغی می­کِشد و پیش که می­روی دورت می­کند. راه ات را دور می­کنی و چهارراه را دور می­زنی.
دور می­شوی و فکر می­کنی کاش به به هیجان شان نرسیده باشند.

دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۷

خب، اگر قرار است از رونالدو و فرگوسن آن طور بدمان بیاید و بعد از آن همه خوشحالی از خراب کردن پنالتیِ رونالدو، تری با آن وضع فجیع پای اش بلغزد و منچستر، گرانت چزان، قهرمان شود؛
یا، این طور از این ترکیه ای که –حسادت های ملی، منطقه ای به کنار-( از این که) همه را با این وضع ناحق دقیقه آخری یک جوری می برد ناراضی باشیم و آن وقت، هر جور شده، چک و چک، با هم، تمام سوتی های نداده ی عمرشان را چند دقیقه ای بدهند و قهوه چی هم، همه ی هنرهای نداشته ی عمرش را از تک تک انگشتان پای اش بریزد تا ترکیه از گروه اش بالا برود؛

(پس) عجالتن به این ضدیت مان با جناب دائی هم ادامه بدهیم تا بل که فرجی شود و محسن خان رفت و برگشت هم گل های وقت اضافه اش را بیاورد در وقت اصلی بزند، تا به کوری چشم حسود و مخالف (که یکی اش خودمان باشیم، که به خاطر منافع ملّی کوری و جام زهر را با هم قبول کردیم) به جای به زور بالا رفتن از گروه، تیم ملّی قهرمانی چیزی شود.


فقط، با چون این احوالی، تو بگو، چه طور از آقامون فون باسن دل بکنیم؟

یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۷

راه نمایی

گزارشی که برای شان می­نویسیم باید فرمت خاصی را رعایت کند.
"راهنمای تایپ گزارشات" که برای راهنمایی همین کار نوشته اند و فرستاده اند، با این توصیه نامه تمام می­شود:


«به طور کلی در نوشتن یک گزارش به منظور استفاده بهسنه از گزارشات باید نکات ذیل رعایت گردد:
  • اصول نگارش رعایت شود
  • سازمان گزارش شکل واحدی را در طول انجام پروژه داشته باشد
  • زبان گزارش صریح و روشن باشد
  • تصاویر و اشکال گزارش واضح و روشن بوده و حق مطلب را ادا نماید.
  • نکات تایپی و اصول صفحه آرایی در آن کامل رعایت شود»


که جالب است:
نکته­ی اول اش را "گزارشات" (به جای "گزارش" یا "گزارش­ها")، البته به اضافه­ی مواردی که پیش از این آمده بود، نقض می­کند.

نکته­ی دوم خودش مثال نقض نکته­ی سوم است: "سازمان گزارش شکل واحدی را در طول انجام پروژه داشته باشد"، می­تواند ساده تر و سرراست نوشته شود: "یک دست باشد"، و مثالی از نقضِ "زبان گزارش صریح و روشن" است. (هر چند خود این نکته هم رعایت نشده: نکته ی چهارم نقطه دارد و باقی نکته ها بدون نقطه ی پایانی هستند)

نکته­ی آخر هم در "صدر" همین نکته­ها به شکل "بهینه" ای رعایت "نگردیده".

اصول صفحه آرایی را هم که نمی­توانم این جا "بنمایانم".

در کل به نظرم رسید به شکل هوشمندانه ای کوشیده اند با انتخاب مثال مناسب تمام نکات را به "شکل واضح و روشن" و عملی به نویسنده­ی گزارش بیاموزند، و "حق مطلب را ادا نمایند"!

شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۷

موتوری

به ترافیک سنگین مدرس-شمال که می رسم و ترمز می کنم، اول صدای ترمزش می آید و بعد ضرب و صدای برخورد اش. بعد هم با همان حالت نیمه-افتاده و نامتعادل، کج می شود و جلوتر می آید و می خورد به تویوتای کناری من. ء
برای من طبیعی است نگران این ماشین از-رده-خارج نباشم و بروم سراغ موتورسوار، اما از راننده ی تویوتا، که پیرمرد جا افتاده ای است، بعید است که این طور بی خیال خط ای شود که روی ماشین افتاده، و بیاید حال جوان را بپرسد.
ء
کلاه اش را بر می دارد. ته ریش دارد و ابروهایی به هم پیوسته، و پیش از آن که حرف بزند هم می توانی حدس بزنی که شمالی است. روی از درد به هم کشیده و موتور را که کنار اتوبان می کشد، شلوارش را بالا می زند تا ببینیم پای اش چه شده. شلوارش رنگ ماشین ام را گرفته و دو سه جای پای اش زخم هایی شده، که به اندازه ی انتظارمان از شدت برخورد عمیق نیست.
ء
می پرسم ترافیک به این سنگینی را ندیدی که سرعت ات را کم نکردی. اول، با اعتراض، از ندیدن چراغ ترمز می گوید و بعد، دلیل اول اش را که قانع کننده نمی یابد، حالت تهاجمی اش را رها می کند و ادامه می دهد: «آخه گا... این اجاره خونه! حواس نمی ذاره که. باید صد تا جا بِرَم. قالب دندان می برم برای دندان پزشکی. جردن، هفت تیر، صادقیه،... نمی رسم اگه تندتر نَرَم...»
ء
از سرگیجه اش که می گوید، چند دقیقه ای همان گوشه ی اتوبان می ایستیم تا حال اش بهتر شود، و درد پای اش که کمی کمتر می شود ومی تواند روی پا بایستد، با هم راه می افتیم.
ء

جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۷

به ماه می مانی،
پیش از آن که لکه های اش را دیده باشند؛

من امّا،
نه آن سان مؤمن ام،
که تلسکوپ را انکار کنم.

_کاش دوربینی نبود،
تا دور و درخشان می ماندی.


سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۷

دل درد

شبیه طرحی از یک نوزاد گنجشک است که روی زمین افتاده باشد. اگر این همه مورچه دور اش نبودند به حساب خطای دید اش می گذاشتی و می گذشتی. خم می شوی و نگاه می کنی به آمد و رفت وظیفه شناسانه ی مورچه های مکانیکی، که از مرگ جز عمل به وظیفه و تغذیه نمی فهمند. (یا _خوش بین باش_ به تقلای بی خستگی ماموران وظیفه شناس و منظم طبیعت برای بازیافت عناصر محیط و پاکی زمین)

می روی و بر می گردی. دو باره چشم می اندازی به جای اجتماع مورچه ها. چیزی دیگر نمانده که باب طبع مورچه ها بوده باشد و ازدحام شان تمام شده. حالا، یکی از این زنبورهای درشت و قهوه ای، پاهای عقب اش را به زمین فشار می دهد و با دو دست جلویی، باقی مانده ی فسیل وار گنجشکک را، که در همین زمان کم به بازمانده ای از یکی از ادوار زمین شناسی شبیه شده، گرفته، و می کوشد با بال زدن های محکم اش با تمام قوا از زمین بلندش کند.


فکر می کنی چرا میان چهچهه ی مستانه ی مادران و جیک جیک نورسیِ نوزادان شان، با آن چه مورچه ها می کردند و این زنبور می کند تفاوتی می گذاری به اندازه ی فاصله ی زندگی و مرگ، و سرزندگی و افسردگی، و بسط و قبض، اگر هر دو پیروی کورِ سوائق طبیعی فیزیولوژیک شان است.

بعد فکر می کنی همه ی این ها را ذهن تو می نویسد یا دل دردِ جسم ات*، که، مثل ذهن ات، مدتی است در نوسان مدام درد و آرام است، و فقط لحظه ای، هنگام مشایعت ابراهیمی، و شیونِ آرامِ همسرش، آرام شد؛ و حالا که نشسته ای این جا، می خواهد به او که آن طرف میز نشسته و می خواهد غذا سفارش دهد بگویی نمی خورم چون، متاسفانه، این درد خدانشناس چیزی از قطعی اینترنت و ددلاین نمی فهمد، و با اجازه تان من بلند بشوم بروم خانه بخوابم تا راحت به شخم زدن اش برسد.
ء
ء
ء
أ
* سنجیدن اش البته آسان نیست: باید بنشینی به مراقبت توأمان ذهن و جسم ات، و آغاز تغییرها، و تقدّم و تأخرشان را تیزبینانه رصد کنی: اول، اولین نشانه های دردِ جسم می آید و بعد محتوای ذهن تعیین می شود؛ یا، افکار و آلام می آیند و بعد، آرام آرام، تغییرها در جسم و علائم درد آشکار می شوند.