دارالمجانین
چهارراه شلوغتر از هر شب است. هر چند دقیقه یک بار ماشینها راه میافتند و کمی جلوتر میروند.
هر از گاهی کسی را میبینی که با شور و شتاب به سمت چهارراه میدود.
*
نیم ساعتی میگذرد و چند متری جلوتر میروی. یکی از رو به رو میآید و میشنوی «میخواد خودکشی کنه». یاد دیروز میافتی که رانندهی تاکسی از قصد خودکشی دختری میگفت در میدان نزدیک همین جا. نیم ساعتی بعد، چند متری جلوتر، کنار ساختمانِ چهار طبقهی نیمه سازِ سرِ چهارراه میرسی. مردم جمع شده اند. ماشینسوارها هم، مثل پیادهها، ایستاده اند به تماشا، و پیش نمیروند. بوق و فریاد بیفایده است.
*
شیشه را پایین میدهی و خط اشارهی انگشتِ کنار دستی ات را میگیری تا میبینی اش. تیره پوشیده است، در پس زمینهی تاریکِ شب، و فضای بی نور ساختمانِ نیمه کاره. به سختی پیدا است. هر از گاهی با بی قیدی بلند میشود و آن طرفتر روی پشت بام مینشیند. و پاهای اش را دوباره آویزان میکند.
*
موبایلها را در آورده اند و منتظر اند. به دوست و آشنا خبر میدهند تا صحنه را از دست ندهد. هر لحظه بیشتر میشوند.
هر از گاهی کسی را میبینی که با شور و شتاب به سمت چهارراه میدود.
*
نیم ساعتی میگذرد و چند متری جلوتر میروی. یکی از رو به رو میآید و میشنوی «میخواد خودکشی کنه». یاد دیروز میافتی که رانندهی تاکسی از قصد خودکشی دختری میگفت در میدان نزدیک همین جا. نیم ساعتی بعد، چند متری جلوتر، کنار ساختمانِ چهار طبقهی نیمه سازِ سرِ چهارراه میرسی. مردم جمع شده اند. ماشینسوارها هم، مثل پیادهها، ایستاده اند به تماشا، و پیش نمیروند. بوق و فریاد بیفایده است.
*
شیشه را پایین میدهی و خط اشارهی انگشتِ کنار دستی ات را میگیری تا میبینی اش. تیره پوشیده است، در پس زمینهی تاریکِ شب، و فضای بی نور ساختمانِ نیمه کاره. به سختی پیدا است. هر از گاهی با بی قیدی بلند میشود و آن طرفتر روی پشت بام مینشیند. و پاهای اش را دوباره آویزان میکند.
*
موبایلها را در آورده اند و منتظر اند. به دوست و آشنا خبر میدهند تا صحنه را از دست ندهد. هر لحظه بیشتر میشوند.
مثل هذیانی که مدام بلندتر شود، صداهای پراکنده شان در سرت تشدید میشود: «بپر!» «بپر!»
فکر میکنی نمیفهمند چه میگویند و ممکن است چه شود؟ سرت را از ماشین بیرون میکنی و همین را با خشم میگویی. یکی دو نفری که نزدیک اند و میشنوند، عجیب نگاه ات میکنند. صدای ات در همهمهی شوقِ هیجانِ جمع گم میشود.
*
لابد به این فکر می کند که پوچتر و عذاب آورتر از زندگی ای که میخواهد از آن بگریزد، این تماشاگرهای غرق توحّش و جنونی هستند که پیِ یک جرعه هیجان این طور می دوند. و با فریادهای شادمان و پر از شورِ زندگی شان این طور به پریدن تشویق اش میکنند.
شاید هم فهمیده چه قدر میان قصد و عمل فاصله هست: حالا که پای کار رسیده و این ها را دیده، خشم و مخالفت به جان اش افتاده، و در عزم اش مردد شده. فکر می کند به رنجِ ماندن تن دهد و اسباب شادی تماشاگران نشود. شاید حتا معنایی به عمقِ نفرت برای این زندگی تحمل ناپذیر پیدا کرده.
*
نیم ساعتی، با ترس و خشم، میگذرد و به سختی از چهارراه می گذری.
دور می شوی و فکر می کنی در میلِ به نوشتن این صحنه، چون نیک بنگری، چیزی از جنس همان پستی نیست؟
*
یک ساعتی بعد که بر می گردی، چهارراه هنوز شلوغ است. نگرانی به سمت شلوغی میکِشد و پیش که میروی دورت میکند. راه ات را دور میکنی و چهارراه را دور میزنی.
فکر میکنی نمیفهمند چه میگویند و ممکن است چه شود؟ سرت را از ماشین بیرون میکنی و همین را با خشم میگویی. یکی دو نفری که نزدیک اند و میشنوند، عجیب نگاه ات میکنند. صدای ات در همهمهی شوقِ هیجانِ جمع گم میشود.
*
لابد به این فکر می کند که پوچتر و عذاب آورتر از زندگی ای که میخواهد از آن بگریزد، این تماشاگرهای غرق توحّش و جنونی هستند که پیِ یک جرعه هیجان این طور می دوند. و با فریادهای شادمان و پر از شورِ زندگی شان این طور به پریدن تشویق اش میکنند.
شاید هم فهمیده چه قدر میان قصد و عمل فاصله هست: حالا که پای کار رسیده و این ها را دیده، خشم و مخالفت به جان اش افتاده، و در عزم اش مردد شده. فکر می کند به رنجِ ماندن تن دهد و اسباب شادی تماشاگران نشود. شاید حتا معنایی به عمقِ نفرت برای این زندگی تحمل ناپذیر پیدا کرده.
*
نیم ساعتی، با ترس و خشم، میگذرد و به سختی از چهارراه می گذری.
دور می شوی و فکر می کنی در میلِ به نوشتن این صحنه، چون نیک بنگری، چیزی از جنس همان پستی نیست؟
*
یک ساعتی بعد که بر می گردی، چهارراه هنوز شلوغ است. نگرانی به سمت شلوغی میکِشد و پیش که میروی دورت میکند. راه ات را دور میکنی و چهارراه را دور میزنی.
دور میشوی و فکر میکنی کاش به به هیجان شان نرسیده باشند.
0 comments:
ارسال یک نظر