جمعه، دی ۲۰، ۱۳۸۷

کُشتن دوباره ی کُشته ها

در این زمانه، سخت است کاری کنی که ملتی هیچ واکنش خودجوش مردمی ای در برابر سیاست های آمریکا یا سبعیت های اسرائیل از خود نشان ندهد. (اگر تصاویر خنده دار کسانی که چند متر قبل از فیلمبرداری سربندها و کاورها را تحویل گرفته اند حرکت خودجوش مردمی به حساب نیاوری) این مهم، به مددِ نظامی ایدئولوژیک، که از تقابل با این دو دولت برای خود هویت و مشروعیت ساخته، و گاهی می کوشد مشکلات و ناکامی های درونی اش را با توسل به این تقابل بیرونی بپوشاند، میسر شده است. (به این معنا، همان قدر که اپوزوسیونِ این نظام چشم به خارج دارند و قائم به خود نیستند خودِ نظام هم، به شکلی معکوس، قائم به بیرون است.)

.

این میان اما، هر دو سو در حالِ کُشتن اند. اگر آن یکی از آن سو جسم را می کُشد، این یکی از این سو در کارِ کُشتن معنوی است: جسم ات را که می کُشند خودت از بین می روی، اما می توان نام ات را و یاد ات را و آرمان ات را هم کشت. می توان مقابله با و نفرت از آن که کشته است ات را هم کشت. می توان کشته شدن ات را "بی معنا" کرد، چیزی که کمتر از کشتن ات نیست. و این وقتی است که از کشته ها و کشته شدن شان ابزاری بسازی برای توجیه و تحمیل آن چه دیگران قبول اش ندارند یا به آن اعتراض دارند: ما تنها حکومت مستقل و ضد آمریکا و اسرائیل خاورمیانه هستیم، پس بر حق ایم؛ ما بر حق ایم، پس وضع اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و روابط خارجی خوب است ("چه طور حرمت خون شهدا را می شکنید، و هم صدا با دشمنان سیاه نمایی می کنید؟")، و آزادی بیان و دموکراسی و حقوق بشر چیز مهمل و پرتی است ("مدعیان دروغین حقوق بشر و دموکراسی را ببینید، آن وقت شما از حقوق بشر و مبارزه با استبداد دم می زنید؟").

در سوی دیگر ماجرا هم استدلال، آگاهانه یا ناخودآگاه، تلویحا یا به تصریح، از سویی دیگر پی گرفته می شود: وضع اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و روابط خارجی تحمل ناپذیر است، و چنین حکومت ایدئولوژیکِ نامشروع و نامقبولی از بنیاد در تضاد با آزادی بیان و دموکراسی و حقوق بشر است، و می کوشد از وقایعی این چنین استفاده کند و ضعف های درونی خود را به بیرون افکند، پس آرمان هایی که برای توجیه و تحمیل خود به آن ها می آویزد هم قابل قبول نیست.

.

با این نگاه، شاید عجیب و بی معنا نباشد مقارنه ای که این روزها اتفاق می افتد (افتاد): شهدای جنگی که، پس از باقی دانشگاه ها، این بار در دانشگاه تهران به خاک شان می سپارند. اگر دانشگاه ها را، که از معدود نهال های نهادهای مدرن در این خاک هستند، نشد با حوزه، که نمادِ درختان تناور و ریشه دار نهادهای سنتی در این سرزمین اند، گره زد و وحدت داد تا لکه ی ننگ استقلال رای و اندیشه ی انتقادی و عمل اعتراضی از بین برود، این بار می کوشیم با نمادِ ایدئولوژی انقلاب و جنگ، که شهادت در راه نظام اسلامی است، همه را با هم و در نظام ایدئولوژیک حل و منحل کنیم.

و با این کار، از شهیدی که در "دفاع" مقدس، در برابر تجاوز دشمنان و در راه دفاع از امنیت سرزمین و مردمان اش، جان داده است نماد "تهاجم"ی مقدس بسازیم که اکنون با هدف اسلامیزه کردن و انقلابیزه کردن (در واقع انقلاب اسلامیزه کردن) فضاهای عمومی و دانشگاه ها انجام می شود، تا در زمان بحران مشروعیت به کار تحکیم پایه های حکومت بیاید. همان طور که از هر کودک فلسطینی که در غزه بر خاک می افتد نمادی می آفرینیم برای توجیه حقیقت و حقانیت خود؛ توجیه حقانیتی که همزمان به بستن روزنامه و برخورد با حرکت های مدنی و اعتراضی و نفی حقوق بشر و دموکراسی می انجامد.

.

تا دست آخر تو بمانی و این سوال که: آن که جسم فرزندان این خاک را بر زمین انداخت و موشک هایی که مردم غزه را هدف گرفت بیشتر می کُشد شان، یا آن که در راه منافع اقتصادی، و سیاسی، و در بهترین حالت ایدئولوژیک اش، نه به جسم آن ها رحم می کند و نه به نام شان، و در راه مشروعیت و مقبولیت از دست رفته اش از آن ها (سوء)استفاده می کند و با خرج کردن شان کشته شدن شان را بی معنا می کند؟

*

برای تحقیق در باره ی یکی از شهدای انقلاب، پیش معاون یکی از وزرا رفته بودیم، که از قضا نسبت نزدیکی هم با مدیر مسئول یکی از روزنامه های سابقاً عصر داشت. اول از مصاحبه امتناع می کرد، و دلایل سیاسی و اعتقادی ای برای امتناع اش می آورد: پای نامه مان، که منشی اش برای اش برده بود، نوشته بود امیدوار ام شهید را دوباره شهید نکنید. آن موقع تعجب کردیم و خندیدیم، حالا اما می شود نامه را به او برگرداند، به امید آن که به دست ایشان برساند، و پایین اش نوشت کاش شهدای جنگ و غزه را دوباره شهید نمی کردید.

.

دوشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۷

بچه های اش نمی دانند چه کار کنند و سراغ پدر می آیند. پدر می رود و قدری راهنمایی می کند و بعد، مثل این که به کسی اتکا کند، می فرستد بروم سراغ شوهر عمه ای که به او عمو می گوییم. پیرمردی قدیمی و جاافتاده است و محل رجوع و اتکای کوچکترها در این مواقع. خانه که می رسیم، پدر رفته است سرِ میدان بدهد پارچه بنویسند. از این پارچه هایی که فقط جای اسم را خالی می گذارند و باقی کلیشه است، تا بی اهمیتی و کلیشه ای بودنِ مرگ ات را بیشتر نشان دهد.

زیر پارچه دنبال اسم اش می گردم که نیست. نوشته است از طرف اهالی میدان چندم. اهالی ای که دیگر نیستند. معماری میدان گونه ی این قسمت از شهر طراحی هوشمندانه ای بود که حس همسایگی و هم محلگی را تقویت می کرد. دست کم قدیمی های این جا چنین بودند و زندگی جمعی بیشتری داشتند؛ قدیمی هایی که، مثل آدم ها و خاطراتِ کودکی ها، روز به روز کمتر و کم رنگ تر می شوند.

*

او یکی از همان ها بود، با مشتی خاطره، که با خود برد. از او و عصا و سبیل های بلند سفیدش می ترسیدیم، وقتی کوچک بودیم، چون نمادِ محافظت از چمن های میدان بود، وقتی فوتبال بازی می کردیم. با دقت و مراقبت به آبیاری چمن و درخت ها نظاره می کرد، و تا از میانِ میدان گم می شد بچه ها بودند که از آسفالت به درون چمن می دویدند. یک بار، برادر ناخواسته توپی را شوتیده بود و به او خورده بود و تا مدت ها تاوان اش را با خشم و غضب در برخورد می دادیم، و بیشتر می ترسیدیم.

بزرگتر که شدیم پیرمرد فرتوتی شده بود که به سختی تا سرِ میدان برای خریدهای اش می رفت. عصای اش را آرام می زد و کُند و سخت هیکل نحیف اش را روی پاهای لاغر و لرزان اش می کشید. می دیدیم اش، برای کمک به سوی اش می رفتیم. گاهی قبول می کرد، و اغلب اوقات تنها تشکر می کرد. دست که می دادیم، باید دست مان را مطابق دستِ استخوانی و پرانتزی اش، که مثل پاهای اش شده بودند، می گرفتیم. دوست اش داشتیم، خاصه که مادر نگرانِ تنها ماندن شان در محل بود (شاید این که بچه های اش به توده ای بودن مشهور بودند در انزوای شان نقش داشت) و سفارش شان را می کرد.

در آن مراسم، صندلی ای گذاشته بود سرِ مجلس، و می گریست. می گفت چرا باید منِ پیر بمانم و او برود. (خاطرات سخت جان ترین بخش وجود بشر اند. هزاری هم که فکر کنی جلادِ ذهنِ منطقی ات یک به یک کاویده و گردن زده و خنثای شان کرده، آن روز که باید، یا نباید، از زیر خروارها آوار سر بر می آورند و بی هیچ غباری، رو در روی ات قد علم می کنند و خنجر ات می زنند. لعنت به حافظه: هیچ چیز از بین نمی رود، تنها چند صباحی در نهانخانه ی خاطر پنهان می شود.) این اواخر، زمین گیر شده بود. خواسته بود مرگ عاجل اش را به دعا بخواهند.

*

چند نفری بیشتر نیستند. خلوتی میدان این وقت ها صد برابر می شود. زیر تابوت را می گیریم و تا آمبولانس می بریم. یک دست را زیر برانکارد می گیرم و دست دیگر را روی شانه ی پسر اش، که می لرزد، می گذارم. زمین که می گذارند اش، حجم جسم کوچک اش زیر کاور به چشم می آید. پاها از روی کاور پیدا است که هم چو چوبی نازک شده اند. صدا باز ادامه می دهد: ما لابن آدم و الفخر؟

*

پارچه را که سر درِ خانه شان می زنیم، گرد و خاک و خاشاک را از سر و شانه ی پدر می گیرم. اغلب حواس جمع و نگاه دقیقی ندارم. حالا، موهای پدر را می بینم که سیاه های اش به شماره افتاده. همین طور که تصویرِ جدیدِ سپیدی موها را جذب و هضم می کنم، به سال های بعد می روم و خود را با موهای سپیدی این چنین می بینم، و به شباهت ناگزیری فکر می کنم که روز به روز بیشتر می شود، و به این که، علیرغم آن همه تقلا و تقابل و انکار، چه قدر من اوی ام.