بچه های اش نمی دانند چه کار کنند و سراغ پدر می آیند. پدر می رود و قدری راهنمایی می کند و بعد، مثل این که به کسی اتکا کند، می فرستد بروم سراغ شوهر عمه ای که به او عمو می گوییم. پیرمردی قدیمی و جاافتاده است و محل رجوع و اتکای کوچکترها در این مواقع. خانه که می رسیم، پدر رفته است سرِ میدان بدهد پارچه بنویسند. از این پارچه هایی که فقط جای اسم را خالی می گذارند و باقی کلیشه است، تا بی اهمیتی و کلیشه ای بودنِ مرگ ات را بیشتر نشان دهد.
زیر پارچه دنبال اسم اش می گردم که نیست. نوشته است از طرف اهالی میدان چندم. اهالی ای که دیگر نیستند. معماری میدان گونه ی این قسمت از شهر طراحی هوشمندانه ای بود که حس همسایگی و هم محلگی را تقویت می کرد. دست کم قدیمی های این جا چنین بودند و زندگی جمعی بیشتری داشتند؛ قدیمی هایی که، مثل آدم ها و خاطراتِ کودکی ها، روز به روز کمتر و کم رنگ تر می شوند.
*
او یکی از همان ها بود، با مشتی خاطره، که با خود برد. از او و عصا و سبیل های بلند سفیدش می ترسیدیم، وقتی کوچک بودیم، چون نمادِ محافظت از چمن های میدان بود، وقتی فوتبال بازی می کردیم. با دقت و مراقبت به آبیاری چمن و درخت ها نظاره می کرد، و تا از میانِ میدان گم می شد بچه ها بودند که از آسفالت به درون چمن می دویدند. یک بار، برادر ناخواسته توپی را شوتیده بود و به او خورده بود و تا مدت ها تاوان اش را با خشم و غضب در برخورد می دادیم، و بیشتر می ترسیدیم.
بزرگتر که شدیم پیرمرد فرتوتی شده بود که به سختی تا سرِ میدان برای خریدهای اش می رفت. عصای اش را آرام می زد و کُند و سخت هیکل نحیف اش را روی پاهای لاغر و لرزان اش می کشید. می دیدیم اش، برای کمک به سوی اش می رفتیم. گاهی قبول می کرد، و اغلب اوقات تنها تشکر می کرد. دست که می دادیم، باید دست مان را مطابق دستِ استخوانی و پرانتزی اش، که مثل پاهای اش شده بودند، می گرفتیم. دوست اش داشتیم، خاصه که مادر نگرانِ تنها ماندن شان در محل بود (شاید این که بچه های اش به توده ای بودن مشهور بودند در انزوای شان نقش داشت) و سفارش شان را می کرد.
در آن مراسم، صندلی ای گذاشته بود سرِ مجلس، و می گریست. می گفت چرا باید منِ پیر بمانم و او برود. (خاطرات سخت جان ترین بخش وجود بشر اند. هزاری هم که فکر کنی جلادِ ذهنِ منطقی ات یک به یک کاویده و گردن زده و خنثای شان کرده، آن روز که باید، یا نباید، از زیر خروارها آوار سر بر می آورند و بی هیچ غباری، رو در روی ات قد علم می کنند و خنجر ات می زنند. لعنت به حافظه: هیچ چیز از بین نمی رود، تنها چند صباحی در نهانخانه ی خاطر پنهان می شود.) این اواخر، زمین گیر شده بود. خواسته بود مرگ عاجل اش را به دعا بخواهند.
*
چند نفری بیشتر نیستند. خلوتی میدان این وقت ها صد برابر می شود. زیر تابوت را می گیریم و تا آمبولانس می بریم. یک دست را زیر برانکارد می گیرم و دست دیگر را روی شانه ی پسر اش، که می لرزد، می گذارم. زمین که می گذارند اش، حجم جسم کوچک اش زیر کاور به چشم می آید. پاها از روی کاور پیدا است که هم چو چوبی نازک شده اند. صدا باز ادامه می دهد: ما لابن آدم و الفخر؟
*
پارچه را که سر درِ خانه شان می زنیم، گرد و خاک و خاشاک را از سر و شانه ی پدر می گیرم. اغلب حواس جمع و نگاه دقیقی ندارم. حالا، موهای پدر را می بینم که سیاه های اش به شماره افتاده. همین طور که تصویرِ جدیدِ سپیدی موها را جذب و هضم می کنم، به سال های بعد می روم و خود را با موهای سپیدی این چنین می بینم، و به شباهت ناگزیری فکر می کنم که روز به روز بیشتر می شود، و به این که، علیرغم آن همه تقلا و تقابل و انکار، چه قدر من اوی ام.
1 comments:
مرسی
ارسال یک نظر