جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۸۸



یک کار خوبی که این سایت دفتر حفظ و نشر آثار آیت الله خامنه ای می‌کند این است که به فراخور مناسبت‌ها، فایل صوتی یا متن سخنرانی‌ها، پیام‌ها و بیانات مرتبط رهبر با آن موضوع و مناسبت را بازنشر می‌کند.
مثلا، هنگام سفر اخیر محمود احمدی نژاد به سازمان ملل، فایل صوتی و متن سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای در اجلاس عمومی سازمان ملل در سال 66 را منتشر کردند. یا به مناسبت روز بزرگداشت حافظ، بیانات در كنگره جهانی بزرگداشت حافظ در سال 67 را روی سایت گذاشتند.
حالا، به مناسبت ولادت امام هشتم شیعیان هم بخش‌های از پیام آقای خامنه ای به کنگره جهانی امام رضا در سال 66 را، با عنوان"شش تدبیر امام رضا علیه‌السلام در نبرد با مامون" گذاشته اند. اگر وقت و حال داشتید، بخوانید. پیام، اول به تدابیر مامون، و سپس به سیاست‌های امام رضا می‌پردازد، و در نهایت نتیجه گیری می‌کند. 
قسمت منتخب من از همین بخش نهایی است:


...مأمون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شيعي خود را به خود خوشبين و دست و زبان تند آنان را از خود و خلافت خود منصرف سازد بلکه حتي علي‌بن‌موسي مايه‌ي امان و اطمينان و تقويت روحيه آنان نيز شده است، در مدينه و مکه و ديگر اقطار مهم اسلامي نه فقط نام علي‌بن‌موسي به تهمت حرص بدنيا و عشق به مقام و منصب از رونق نيفتاده بلکه حشمت ظاهري بر عزت معنوي او افزوده شده و زبان ستايش‌گران پس از ده‌ها سال به فضل و رتبه معنوي پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است.
کوتاه سخن آنکه مأمون در اين قمار بزرگ نه تنها چيزي بدست نياورده که بسياري چيزها را از دست داده و در انتظار است که بقيه را نيز از دست بدهد. اينجا بود که مأمون احساس شکست و خسران کرد و در صدد بر آمد که خطاي فاحش خود را جبران کند و خود را محتاج آن ديد که پس از اين همه سرمايه‌گذاري سرانجام براي مقابله با دشمنان آشتي‌ناپذير دستگاه‌هاي خلافت يعني ائمه اهل‌بيت (عليهم‌السّلام) به همان شيوه‌اي متوسل شد که هميشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند، يعني قتل.
بديهي است قتل امام هشتم پس از چنان موقعيت ممتاز به آساني ميسور نبود. قرائن نشان مي‌دهد که مأمون پيش از اقدام قطعي خود براي به شهادت رساندن امام به کارهاي ديگري دست زده است که شايد بتواند اين آخرين علاج را آسان‌تر به کار برد، شايعه‌پراکني و نقل سخنان دروغ از قول امام از جمله اين تدابير است، به گمان زياد اينکه ناگهان در مرو شايع شد که علي‌بن‌موسي همه مردم را بردگان خود مي‌داند جز با دست‌اندرکاري عمال مأمون ممکن نبود.
هنگامي‌که ابي‌الصلت اين خبر را براي امام آورد حضرت فرمود: "بار الها، اي پديدآورنده آسمان‌ها و زمين تو شاهدي که نه من و نه هيچ يک از پدرانم هرگز چنين سخني نگفته‌ايم و اين يکي از همان ستم‌هائي است که از سوي اينان به ما مي‌شود."
تشکيل مجالس مناظره با هر آن کسي که کمتر اميدي به غلبه او بر امام مي‌رفت نيز از جمله همين تدابير است. هنگامي‌که امام، مناظره کنندگان اديان و مذاهب مختلف را در بحث عمومي خود منکوب کرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همه جا پيچيد، مأمون در صدد برآمد که هر متکلم و اهل مجادله‌اي را به مجلس مناظره با امام بکشاند، شايد يک نفر در اين بين بتواند امام را مجاب کند. البته چنان که مي‌دانيم هر چه تشکيل مناظرات ادامه مي‌يافت قدرت علمي امام آشکارتر مي‌شد و مأمون از تأثير اين وسيله نوميدتر....

پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۸

سبزمخفی‌ها




دیروقت بود و تلویزیون فیلم امام رضا را، که با ناشیانه‌ترین کات‌های ممکن از سریال آن ساخته شده بود، نشان می‌داد.
داستان به ماجرای پذیرش ولایت‌ عهدی رسیده بود: مأمون، خلیفه ی وقت، برای حفظ "نظام اسلامی" از خطر تفرقه و آشوب ناشی از معارضه ی قوی‌ترین معترضان و منتقدینِ حکومت عباسی، یعنی اپوزوسیون علوی، پیشنهاد مشارکت در قدرت به امام شیعیان می‌کند. بعد از کش و قوس‌های فراوان، امام پیشنهاد را، بشرطها و شروطها، می‌پذیرد. علویان خوشحال از این واقعه، و در امنیت و آزادی متعاقب آن، بیرون می‌ریزند و نمادهای سبز خود را آشکار می‌کنند. دیالوگ معترضین علوی چیزی است شبیه این: "لباس‌های سبز خود را بپوشید، و به خیابان‌ها بریزید".
شهر که شلوغ می‌شود، حاکم مشوش می‌شود و از اوضاع شهر می‌پرسد؛ کسی می‌گوید علویان سبز پوشیده اند و شهر را پر کرده اند. حاکم، امیدوار به بدنه ی اجتماعی ای که تصورش را می‌کرده و انتظارش را داشته، از تعدادِ طرف‌دارانِ خاندانِ عباسی می‌پرسد؛ هم او جواب می‌دهد برخی که تظاهر به طرفداری خاندان عباسی می‌کرده اند، حالا رنگ عوض کرده اند، و عده ای دیگر هم بهت‌زده و ساکت مانده اند. حاکم از مشاورش مشورت می‌خواهد؛ مشاور می‌گوید مشوش نشوید، بهترین کار این است که "خود حاکم لباس سبز بپوشد و در جمع حاضر شود" !
***
من ندیدم، ولی احسان می‌گفت سری جدید مصاحبه با همسران شهدا را که سیما پخش می‌کرده، خانم امیرانی خاطره ای نقل می‌کند از ایام ازدواج با حمید باکری، قریب به این مضمون که قرار گذاشته بودند تمام وسایل خانه را سبز بخرند؛ گویا با تفصیل و آب و تاب روایت می‌کرده که لوستر سبز پیدا نمی‌کرده اند و در به در دنبال اش می‌گشته اند.
***
دو روز پیش هم جوان مطلبی نوشته بود با عنوان "شازده کوچولو و میرحسین موسوی". کاری ندارم که چه قدر مربوط بود، و با جایگزینی میرحسین موسوی با بعضی دیگر چه قدر نوشته ی مناسب‌تر و مربوط‌تری از آب در می‌آمد. طراح محترم، نمی‌دانم از سهو و نادانی یا از عمد و سبزمخفی‌بودن اش، علاوه بر عکس میرحسین (که آن قدر خوب انتخاب، طراحی و رنگ شده بود که مثل شازده کوچولو دوست‌داشتنی بود، تا هم‌چو "پادشاه متوهم و وسلطان مستبد سرزمین بی‌رعیت" مغرور و نفرت آور یا، دقیق‌تر، ترحم آور)، عکس شازده کوچولوی ماجرا را هم سبز کرده بود.

دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۸

زبان نفرت و سران فتنه



خب، فعلا که گویا بازارِ خوش‌خدمتی‌ها گرم است، و متناظر و در ارتباط با آن، بازیِ لجن‌مالی‌ها و نفرت‌پراکنی‌ها: امان از عقده‌هایی که هیچ‌گاه گشوده نمی‌شوند، و امان از مردمی که توانِ مهارِ کینه‌ها و حقارت‌های شان را ندارند. به عنوان مشتی -و تنها مشتی- از خروار:
آقای شجونی گفته اند:
{شجونی با ذکر خاطره‌ای از جلسه مشترک خود با موسوی‌خوئینی‌ها در زمان دادستانی کل کشور وی، گفت:} در یک جلسه زمانی که من صحبت کردم ایشان که دادستان کل کشور بود، می‌گفت که این آقای شجونی را باید دستگیر کرد برای اینکه در زمان میرحسین هم، مخالف میرحسین بود. من هم از آن جلسه قهر کردم و گفتم:  بله بنده مخالف میرحسین بوده و هستم. من طرفدار آیت‌الله خامنه‌ای (که آن زمان رئیس جمهور بودند) بودم.
و در ادامه:
در این انقلاب دو نفر فتنه ‌اند یکی موسوی‌ خوئینی‌ها و دیگری بهزاد نبوی و تشکیلات نظام باید به حساب این‌ها برسد و اگر چنین اتفاقی نیفتد من اسم آن‌ها را شاه‌ سلطان حسین خواهم گذاشت.
*
«حمید امیدی» هم در «یادداشت روز» کیهان خط ثابت حمله به طرح وحدت و تقاضای محاکمه "سران اغتشاش" را پی گرفته است، با ادبیاتی که حتی برای اعصابِ میزان شده برای تحملِ سوهانِ روحِ کیهان هم عجیب و جان‌کاه است. فرازهای خواندنی این نوشته کم نیست، اما این گونه، در اوج، تمام می‌شود:
برخي از نخبگان و خواص سياسي در جريان انتخابات و حوادث پس از آن مردود شدند. آنان بايد مراقب باشند كه در آزمون پيش آمده مجدداً نمره ردي نگيرند. «وحدت» جزو اصول اسلامي و آموزه هاي انقلاب و امام(ره) است. «وحدت» امر مقدس و حرف حقي است كه اين روزها طرف باطل از آن به نفع خود برداشت مي‌كند.
شمشير عدالت جوي نظام به عمود خيمه معاندين و فتنه انگيزان نزديك شده است. كاري نكنيم كه كلام حقي چون «وحدت» بر سر نيزه ها رود.
که وقتی کنارِ خوش‌رقصی‌های اخیر کسانی مثل آقای محمدجواد لاریجانی و استفاده ی ایشان از تعابیر غریبی هم‌چون "انتحار سیاسی" و "رویکرد جدید ترور و خشونت" و "خروج بر امام عادل" قرار می‌گیرد، ترسناک‌تر هم می‌شود؛ اگر پای دلایل فرامعرفتی دیگری در کار نباشد.



پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۸

دوستان ناباب



یعنی نه از ذات ناپاک، که از بخت بد ما است که با هر که معاشرت می‌کنیم آلتِ دستِ آمریکا و انگلیس خبیث از آب در می‌آید و اغتشاش‌گر و برانداز و توزرد از کار. همین اول گفته باشیم که آن‌ها که کارشان ظنّ بد بردن است، خدای ناکرده، ظنّ بد نبرند، که گفت ان بعض الظن اثم.
.
آن از آن رفیق نارفیق جلای وطن کرده که تازه، به یمن افشاگری‌های برادر ارزشی پ.ف.، فهمیده ایم پایان نامه اش "نقشه عملیاتی کودتای مخملی" بوده و ما نمی‌دانستیم. 
پایان نامه ای که نشد تا آخر بخوانیم بل که کارمان را خوب یاد بگیریم؛ هر چند شاید این که در انتخابات بد عمل کردیم و موفق نشدیم هم به همین خاطر بود که درست آن چه را باید می‌خواندیم نخواندیم. شاید هم تقصیر آن ستادِ فشل بود که جزوه هایی را که باید پخش می‌کردند در گاوصندوق گاو صندوقی لابد به بزرگی مخزن نگهداری از پایان نامه های کتابخانه دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی- نگه داشتند، تا این وظیفه شان را هم مثل باقی وظایف به نحو احسن انجام ندهند.
.
این هم از این یکی رفقا، که خواسته یا ناخواسته، دانسته یا نادانسته، به فرموده ی مولانا مولانا، اسیر "یک توطئه رسانه ای" شده بودند. چرا که "اين فيلم چند ماه قبل از حوادث اخير در کشور طراحي شده" و شک نباید داشت که "تهيه اين فيلم با حوادث اخير کاملاً مرتبط بوده". 
آن وقت ما از همه جا بی‌خبر، می‌رویم و این عناصر معلوم الحالی را که خود برنامه داشته اند برای انتخابات و براندازی، دعوت می‌کنیم که بیا از این ورای ستاد گذری. غافل از این که این که کسی بلند شود برود بنشیند در جلسه ی نقد فیلم و بعد از فیلم با کسی صحبت کند و قانع اش کند و بکشاندش از آن طرف‌ها گذری هم از دسائس و مکائد شیطان‌های بزرگی است که، بلانسبت قادرتر و عالمتر از قادر و عالم متعال، بر هر چیزی دانا و به هر چیزی توانا هستند، و نخِ‌های پندار و گفتار و کردار تو را، بی آن که خود بخواهی و بدانی، چون عروسکی در دست‌های اراده ی خود دارند، تا راهرو، بل راهبر نقشه‌های شوم و شیطانی شان شوی.

.
خلاصه، ما که از اول گفتیم از اول بخت‌یار نبوده ایم؛ به نشانِ بی‌دمی کره‌خر زبان بسته مان، این رفقای ناباب را نه از جاذبه ی جنسِ خراب از برای هم‌جنس خراب‌تر اش، که از بختِ بد و سادگیِ شارلاتان‌پسندمان بدانید.



شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۸

گل و قاتل


آقای جنتی، در میان فرمایشات شان در نمازجمعه، به نکته ی خوبی اشاره کرده اند.
ایشان فرموده اند:
«نمي‌شود با كساني كه بدترين دشمني‌ها را به كار بردند و مايه ناراحتي علاقه مندان به جمهوري اسلامي ايران در دنيا شدند با رافت برخورد كرد. كسي به قاتل خود گل تقديم نمي‌كند. كدام رافت؟ آن هم قاتلي كه هنوز دست از جنايت خود بر نداشته است. هر كسي كه در اين قضيه سهمي دارد بايد با روشنگري نقش خود را ايفا كند.»

واقعا به تامل ام وا داشت؛ شاید واقعا حق با ایشان است، و گاهی مدارا خطا است:
"كسي به قاتل خود گل تقديم نمي كند. كدام رافت؟ آن هم قاتلي كه هنوز دست از جنايت خود بر نداشته است."

و البته، هر كسي كه در اين قضيه سهمي دارد بايد با روشنگري نقش خود را ايفا كند. 

جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۸

برعکس نهند نام زنگی کافور؟



خب، آدمی خوشحال می‌شود وقتی می‌بیند یک خیریه ی دانشجویی، بعد از هشت نه سال، به جایی رسیده که روی پل عابری که هر روز از زیرش می‌گذری بیلبوردی به این اندازه می‌زند. هم از این جهت که کارشان خیریه است، هم دانشجویی.
اما گمان کنم برای مخاطب عام، به کار بردن صفاتی از این دست این قدر رو و گل درشت، روی بیلبوردی به آن بزرگی- در توصیف خود چندان خوشایند نباشد: «جمعیت مستقل و هوشمند دانشجویی ...». مخصوصا اگر ذائقه ی دیداری و شنیداری مخاطب به ترکیب‌های نه چندان خوش‌نامی مثل انجمن مستقل دانشجویی، دولت مهرورز، موسسه مالی و اعتباری مهر، بنیاد مستضعفان، و نظایر آن، عادت داشته باشد، و غیرارادی، از هر دالّی این گونه مدلول معکوس اش را بخواند.
به هر حال، اگر کسی به اندازه ی من خوش‌بین نباشد، ممکن است این نام‌گذاری‌های معکوسِ ظاهری برای اتصافِ ویژگی‌های معکوس باطنی را تعمیم بدهد و فریب‌کاری و تظاهر و دورویی را به قاعده تبدیل کند و این یکی را هم در همان عِداد تلقی کند.

پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۸

شب




 ماه پایین و کامل است.
از پله‌های میان دو خیابان که پایین می‌آییم تا به خیابان برسیم من به مهتاب پاشیده بر شب می‌نگرم، که شهر را از چراغ بی نیاز کرده است، و تکرار می‌کنم: و مهتاب پاییزی کفری است که جهان را می‌آلاید.
او به قرص درشت ماه نگاه می‌کند و ماه‌زده می‌خواند: هنگام وصل ما است به باغ بزرگ شب، وقتی که سیب نقره‌ای ماه می‌رسد.
*
ساعت دو نیمه شب است و میدان خلوت است. مدتی منتظر ماشین‌های گذری می‌ایستم و وقتی نمی‌آید، سوار پرایدی می‌شوم که گوشه‌ی میدان ایستاده و تنها دربست می‌برد. راه که می‌افتد و قدری جلو می‌رود، به زنی اشاره می‌کند که در مسیرِ میدان دیده بودم اش، و می‌گوید اگر اجازه دهی سوارش کنم:
. این بیچاره هر شب همین مسیرُ می‌ره، اگر اجازه بدی سوارش کنیم، تو مسیر برسونیم اش.
: چه فرقی می‌کنه برا من، ما که داریم می‌ریم این مسیرُ.
زن میان‌سال است، چادری رنگ‌رفته بر سر دارد و دو کیسه‌ی بزرگ، به نسبت جثه اش، را زیر چادر با خود می‌برد.
داخل ماشین می‌نشیند و با راننده سلام و احوال پرسی می‌کند. کمی بر می‌گردم و غیرمستقیم نگاه اش می‌کنم. چهره اش هم مثل صدای اش ظریف است.
*
مدتی که می‌گذرد، شروع می‌کند خاطره گفتن از امروز و اتوبوسی که سوار بوده و مردی که در آن شعر می‌خوانده، شعری که نقدی بوده بر جوان‌های این دوره و زمانه، و اول با نقل و نقدِ ترانه‌های معمول‌ی که جوان‌ها گوش می‌کنند شروع می‌شده و بعد، با شعری فاخر که مردِ شاعر می‌خوانده ادامه می‌یافته. هنگام نقلِ ترانه‌ها و تکیه‌کلام‌ها، می‌گوید البته من از نقلِ این جور حرف زدن خوش ام نمی‌آید (تکیه‌کلام دقیق یادم نیست اما- چیز معمول‌ی است مثل حال کردن)؛ تنزه‌طلبی ای که به نظرم عجیب می‌آید.
بعد، در مسیر از شعر و شاعری گفتن، نمی‌دانم چه طور، می‌رسد به شب شعرهای گوته، که اگر یادتان باشد قبل از انقلاب فلان جا بود که شاعران و روشنفکران جمع می‌شدند و شعر می‌خواندند -انقلاب هم از همین شعرها شروع شد دیگر- من آن موقع جوان بودم و می‌رفتم. و بعد، باز می‌گردد به داستانِ مردِ شاعرِ اتوبوسی، که متاسفانه بعد از اتمامِ شعرش شروع کرد به طلبِ پول، و من خیلی ناراحت شدم که چرا یک هنرمند باید این طور گدایی کند.
من، با این که لحظه لحظه تعجب ام بیشتر می‌شود، و دقیق‌تر حرف‌های اش را پی می‌گیرم، و سعی می‌کنم خلاءهای معمای شخصیت و سناریو را سریع‌تر پر کنم، به رو نمی‌آورم و رو‌به‌رو را نگاه می‌کنم. مخاطب حرف‌های اش هم من نیستم، راننده ای است که گویی به این جور مکالمه‌ها با او عادت دارد، هر چند چندان حواس اش به مکالمه نیست، شاید هم انتخاب موضوع و واژگانِ زن را چندان مانوس یا جذاب نمی‌یابد.
*
باز مدتی می‌گذرد و این بار، بحث به سیاه‌چاله‌ی مسائل اقتصادی می‌افتد. زن می‌گوید اگر یادتان باشد یک بحثی بود آن اوایل، که می‌خواستند جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی توحیدی درست کنند. البته الان هم درست شده، اما همه را کرده اند در طبقه‌ی فقر.
*
به میدان که می‌رسیم، تشکر می‌کند و می‌گوید امشب زودتر هفت- راه افتادم تا زودتر برسم، ولی باز دیر شد. و پیاده می‌شود.
از راننده می‌پرسم کیست و چه می‌کند و چرا این قدر دیر به خانه می‌رود. می‌گوید زنِ آبروداری است، همسرش فوت شده، و دو بچه دارد. در یک رستوران ظرف می‌شوید و زمین می‌سابد. بعد هم شروع می‌کند به گلایه از مردم، که از ماشین مدل بالا و مدل پایین و راننده‌ی جوان و پیر و تاکسی و شخصی، کسی نیست که شب‌ها که زن به خانه بر می‌گردد، پیشِ پای اش ترمز نزند، به خیال این که این موقع شب...