پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۸

شب




 ماه پایین و کامل است.
از پله‌های میان دو خیابان که پایین می‌آییم تا به خیابان برسیم من به مهتاب پاشیده بر شب می‌نگرم، که شهر را از چراغ بی نیاز کرده است، و تکرار می‌کنم: و مهتاب پاییزی کفری است که جهان را می‌آلاید.
او به قرص درشت ماه نگاه می‌کند و ماه‌زده می‌خواند: هنگام وصل ما است به باغ بزرگ شب، وقتی که سیب نقره‌ای ماه می‌رسد.
*
ساعت دو نیمه شب است و میدان خلوت است. مدتی منتظر ماشین‌های گذری می‌ایستم و وقتی نمی‌آید، سوار پرایدی می‌شوم که گوشه‌ی میدان ایستاده و تنها دربست می‌برد. راه که می‌افتد و قدری جلو می‌رود، به زنی اشاره می‌کند که در مسیرِ میدان دیده بودم اش، و می‌گوید اگر اجازه دهی سوارش کنم:
. این بیچاره هر شب همین مسیرُ می‌ره، اگر اجازه بدی سوارش کنیم، تو مسیر برسونیم اش.
: چه فرقی می‌کنه برا من، ما که داریم می‌ریم این مسیرُ.
زن میان‌سال است، چادری رنگ‌رفته بر سر دارد و دو کیسه‌ی بزرگ، به نسبت جثه اش، را زیر چادر با خود می‌برد.
داخل ماشین می‌نشیند و با راننده سلام و احوال پرسی می‌کند. کمی بر می‌گردم و غیرمستقیم نگاه اش می‌کنم. چهره اش هم مثل صدای اش ظریف است.
*
مدتی که می‌گذرد، شروع می‌کند خاطره گفتن از امروز و اتوبوسی که سوار بوده و مردی که در آن شعر می‌خوانده، شعری که نقدی بوده بر جوان‌های این دوره و زمانه، و اول با نقل و نقدِ ترانه‌های معمول‌ی که جوان‌ها گوش می‌کنند شروع می‌شده و بعد، با شعری فاخر که مردِ شاعر می‌خوانده ادامه می‌یافته. هنگام نقلِ ترانه‌ها و تکیه‌کلام‌ها، می‌گوید البته من از نقلِ این جور حرف زدن خوش ام نمی‌آید (تکیه‌کلام دقیق یادم نیست اما- چیز معمول‌ی است مثل حال کردن)؛ تنزه‌طلبی ای که به نظرم عجیب می‌آید.
بعد، در مسیر از شعر و شاعری گفتن، نمی‌دانم چه طور، می‌رسد به شب شعرهای گوته، که اگر یادتان باشد قبل از انقلاب فلان جا بود که شاعران و روشنفکران جمع می‌شدند و شعر می‌خواندند -انقلاب هم از همین شعرها شروع شد دیگر- من آن موقع جوان بودم و می‌رفتم. و بعد، باز می‌گردد به داستانِ مردِ شاعرِ اتوبوسی، که متاسفانه بعد از اتمامِ شعرش شروع کرد به طلبِ پول، و من خیلی ناراحت شدم که چرا یک هنرمند باید این طور گدایی کند.
من، با این که لحظه لحظه تعجب ام بیشتر می‌شود، و دقیق‌تر حرف‌های اش را پی می‌گیرم، و سعی می‌کنم خلاءهای معمای شخصیت و سناریو را سریع‌تر پر کنم، به رو نمی‌آورم و رو‌به‌رو را نگاه می‌کنم. مخاطب حرف‌های اش هم من نیستم، راننده ای است که گویی به این جور مکالمه‌ها با او عادت دارد، هر چند چندان حواس اش به مکالمه نیست، شاید هم انتخاب موضوع و واژگانِ زن را چندان مانوس یا جذاب نمی‌یابد.
*
باز مدتی می‌گذرد و این بار، بحث به سیاه‌چاله‌ی مسائل اقتصادی می‌افتد. زن می‌گوید اگر یادتان باشد یک بحثی بود آن اوایل، که می‌خواستند جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی توحیدی درست کنند. البته الان هم درست شده، اما همه را کرده اند در طبقه‌ی فقر.
*
به میدان که می‌رسیم، تشکر می‌کند و می‌گوید امشب زودتر هفت- راه افتادم تا زودتر برسم، ولی باز دیر شد. و پیاده می‌شود.
از راننده می‌پرسم کیست و چه می‌کند و چرا این قدر دیر به خانه می‌رود. می‌گوید زنِ آبروداری است، همسرش فوت شده، و دو بچه دارد. در یک رستوران ظرف می‌شوید و زمین می‌سابد. بعد هم شروع می‌کند به گلایه از مردم، که از ماشین مدل بالا و مدل پایین و راننده‌ی جوان و پیر و تاکسی و شخصی، کسی نیست که شب‌ها که زن به خانه بر می‌گردد، پیشِ پای اش ترمز نزند، به خیال این که این موقع شب...