دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷

تصمیم کبرا


دیوارها و زمین این اتاق، مثل کل خانه، قدیمی اند و قابل نفوذ، و همین، خانه و اتاق را برای مورچه ها هم، دست کم به اندازه ی آدم ها، خواستنی و زیستنی می کند.
تنبلی و بی حوصلگی کلبی-مسلکانه/پانک-منشانه در رفت و روب را هم که اضافه کنی، به تقسیم کار نسبتا معقول و عادلانه ای میان انسان و حشرات می رسی.

از تراژیک ترین لحظات حیات بشری در حملِ بارِ سنگینِ آزادیِ انتخاب و سختی تصمیم گیری (در بازه ی زمانی-مکانی من-در-این-اتاق از کل تاریخ و جغرافیای هستی) هنگامی است که با جارو می رسی دم لانه ی مخفی تازه مکشوفی از مورچه ها، و با تلّ خرده ریزه آزوقه های شان مواجه می شوی، که با رنج و مرارتی که هنوز هم ادامه دارد جمع شده و دم سوراخ لانه دپو، و منتظر حمل به داخل است، و تو نمی دانی به کدام یک از این دو ننگ تن دهی: به آرمان وسواس و پاکی خیانت کنی و خانه را با چنین وضع فجیعی کثیف بگذاری، یا رحم و انسانیت/حیوانیت* را زیر پا بگذاری و حاصل زحمت چند روزه شان را به باد دهی.


* انصافن شما جای این زبان بسته ها بودید، و از پسِ تاریخِ سرکوب و استثمار، بند و زبان می گشودید، اعتراض نمی کردید به این "انسان" که: خجالت نمی کشی؟ همه ی شکرها را در عمل می خوری، آخرِ کار، پای وصف و اتصاف که در ذهن و زبان به میان آمد، "حیوانی" را قبیح می دانی و "انسانی" را تقدیس می کنی؟


پ.ن.
ناقد نکته سنج تذکر می دهد که سختی این قبیل انتخاب ها روز به روز کم تر خواهد شد، اگر روند انتخاب میان ننگ ها، همین طور در انتخابات ادامه پیدا کند؛ و حکایت «انگشت جوهری و عصمت گچی» جاودانه شود.

یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۷

کابوس

در فرم مشخصات فردی، در قسمت الزامات، بخش توانایی ها و خصوصیات شخصی، نوشته:

Ability to meet deadlines



*
این نوشته و پست قبلی از اون ور جا مانده بود.

second order obsession

وسواس داشت؛
در هر حرکت بیماران اش
-یا یاران اش-
نشانی از وسواس می دید.

شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۷

باز هم سیما

با سیما (وصدا)ی باهوش، دارای برنامه و هدف مندی سر و کار دارید. در واقع فقط می خواهم همین را بگویم.
گر چه این اصطلاح اخیرا متداوَلِ "مهندسی شده" حال ام را بد می کند، اما در این باره هم، مثل انتخابات، لفظ به تری پیدا نمی کنم (شاید عملگرا هم صفت بدی نبود). با سیمایی مهندسی شده سر و کار دارید، همان طور که با انتخاباتی مهندسی شده سر و کار داشتید، و همان طور که با حریف سیاسی ای مواجه اید که مثل انتخابات ریاست جمهوری و رای آوردن اش، سنجیده و حساب شده رفتار می کند. حساب شده در باره ی افکار عمومی داخلی و خارجی، با شناخت از اوضاع مردمی و اجتماعی، و با برنامه ریزی در زبان و نحوه ی مواجهه با مردم. مدت ها است این را به انحای مختلف و با نشانه های مختلف، در حوزه های متفاوت می بینم. سعی می کنم زمانی حرف های ام را مدون تر کنم و در باره اش بنویسم، اما عجالتا یکی دو مورد اخیر در باره ی سیما:

1. «مرد هزار چهره» قشرهای مختلفی را به سُخره گرفته (تا این جا پزشکان، نیروی انتظامی و روشنفکر-هنرمند-ادیبان). و خواهد گرفت. اما بی شک این طور به سخره گرفتن طرح برخورد با اشرار نیروی انتظامی، بدون جواز مسئولین رسانه ی ملی یا حتی -بالاتر- بدون توصیه و سفارش آنان امکان پذیر نیست. (اگر این قسمت را ندیده اید، حتما ببینید: + )
سیمایی که اجازه می دهد آقای مدیری در یک قسمت برنامه ی طنزش این طور برنامه ی نیروی انتظامی برای برخورد با اشرار را به سخره بگیرد و تمام انتقادات مخالفین طرح را در آن بگنجاند (*) بی شک سیمای متفاوت و هوشمند و دارای برنامه ای است. حالا این که چه کسی تصمیم به این کار گرفته (آقای ضرغامی یا مسئولانی در رده های بالاتر)، به چه دلیل (ربطی به رسوایی یک سردار نیروی انتظامی دارد؟ یا تشخیص داده شده که ضرر طرح بیش تر از سودش بوده و به خشن جلوه کردن سیمای پلیس انجامیده) و با چه بازخوردی (آیا نظر سنجی های گسترده و منظم سیما –که در همین برنامه هم، مانند برنامه های دیگر، با زیرنویس تماشاگران را به بازخورد دادن تشویق می کند- نشان داده است که افکار عمومی از این طرح ناراضی بوده؟) مسئله ای است که احتمالا در روزهای آینده بیش تر معلوم می شود.

* تا آن جا که من دقت کردم اهمّ انتقادات وارد بر این طرح و نکات منفی آن در دیالوگ ها آمده بود:

شکنجه و ضرب و شتم غیر قانونی برای اعتراف گیری،
فراتر از قانون دست به اقدام و اصلاح زدن (مهران مدیری در نقش "سرهنگ قلابی" بعد از این که به او تذکر می دهند بدون حکم نمی شود دستگیر کرد و ضرب و شتم برای اعتراف گرفتن غیر قانونی است: "پس من باید یه فکری به حال قانون بکنم"؛ پژمان بازغی در نقش و نماد یک "افسر حقیقی" نیروی انتظامی: "مگه این جا زیر بازارچه است نسق گیری می کنه. ناسلامتی کلانتری ه، قانون داره" )،
اعتراض به خشن نشان دادن چهره ی پلیس و از بین بردن حیثیت نیروی انتظامی (پژمان بازغی، افسر حقیقی نیروی انتظامی، در نقد "سرهنگ قلابی" می گوید: "این مرد چهره ی پلیس را خشن نشان داده" یا "ایشون دارن حیثیت کلانتری رو از بین می برن"؛ باز در جایی دیگر، در دادگاه: "ضربه ای که این مرد به حیثیت نیروی انتظامی وارد کرده فراتر از دستگیری غیر قانونی یکی دو مجرم و ضرب و شتم اون ها است. این مرد چهره ی پلیس رو خشن نشون داده")،
انتقاد به بازداشت های فله ای و بدون حکم و مدرک، اصل بر مجرم بودن متهمین از نظر سرهنگ قلابی (وقتی به بازداشت شدن متهمین بدون بازجویی اعتراض می شود: "هنوز بازجویی نشدن، از کجا می دونی مجرم نیستن؟")،
این که حتی اگر متهم مجرم باشد اجازه ندارید بزنیدش (از زبان افسر حقیقی خطاب به متهم مضروب در زندان: "من کاری ندارم جرم ات چی ه، ولی حق نداره دست روت بلند کنه")،
این که نیروی انتظامی ضابط است و نه مجری و نمی تواند جای دادگاه و قوه قضاییه را بگیرد (نظر سرهنگ قلابی در باره ی مرجع محاکمه و مجازات: "دادسرا رو برای جرائم بزرگ تر گذاشتیم، اعدام خواستیم کسی رو بکنیم می فرستیم دادسرا. این جور مجازات ها رو خود من می کنم")،
این که اگر واقعا نیت طرح برخورد و دستگیری است می شد ساده تر و بدون نمایش، و با داشتن حکم قضایی، انجام اش داد، این که نیروی انتظامی نمایش قدرت راه انداخته بوده و قصدش برقراری عدالت و برخورد با مجرم نبوده (به دیالوگ های مهران مدیری مقابل آینه –هنگام مواجهه با وجدان و نیات درونی اش- توجه کنید، که ابتدا از نیت تامین "آسایش و امنیت مردم" در اقدامات اش می گوید اما بعد اعتراف می کند که "در این مدت خوب نبوده"، انگیزه ی اصلی اش "قدرت" بوده، و از "فریاد کشیدن سر مردم" لذت می برد)،
حتی این که علی رغم این زیاده روی ها اصل کار درست بوده و بسیاری از مردم از این که بالاخره با اراذل برخورد شده راضی بوده اند،
و اشارات صریح، و حتی نقل تکه کلام های ماموران هنگام برخورد با اشرار، که از همین سیما پخش شد (دیالوگ صریح سرهنگ قلابی: "گذشت دوران لات بازی ها"؛ یا دیالوگ مدیری هنگام ضرب و شتم متهم: "گردن کلفتی می کنی؟ فکر کردی هر غلطی خواستی تو این محل می تونی بکنی؟")
همه ی این ها جوری است که گویی نویسنده موارد را فهرست کرده بوده و بعد موقع نوشتن در دیالوگ ها و قسمت های مختلف داستان جا داده است.

2. تقریبا هیچ فیلم مهمی از فیلم های امسال نبود که به سرعت دوبله و در ایام نوروزی پخش نشود. (گمان نکنم حتی فیلم-بین-ترینِ جماعتِ در قهر و ستیز با رسانه ی ملی هم در برابر این وسوسه که no country for old men یا there will be blood را دوبله شده ببیند، بتوانند مقابله کنند. گیرم، مثلا، در صحنه ی پایانی there will be blood دیالوگ های کشیش جوان جور دیگری دوبله شود یا American gangster پر از حذف باشد)
این، از نظر من، در دل یک پروژه ی بزرگ تر است که افکار و رفتار مخاطب را به خوبی رصد می کند و هر کاری که لازم و مقدور باشد انجام می دهد (از سینما گلخانه و جوایز مختلف که برای عامه پسندی "لازم" است گرفته، تا طرح زمر که برای توجیه سیما در اشاعه ی فرهنگ مذهبی نزد مراجع و قشر سنتی برای "مقدور" شدن این طرح های جلب مخاطب ضروری است) تا رسانه ای که می رفت از فرط بی رمقی و کم مخاطبی کارکرد تبلیغی و افکار سازی خود را از دست بدهد، پر مخاطب تر شود (به افزایش مدارای رسانه ی ملی در تمامی بخش های غیر سیاسی، و افزایش برنامه های متنوع و با حضور سلیقه ها و آرای گوناگون ادبی، فرهنگی، هنری، اجتماعی، تاریخی، فلسفی، ... توجه کنید)، تا بعدا از مخاطب جلب شده برای اعتبار و اثر گذاری خود استفاده کند. (اعتراض به خشونت نیروی انتظامی، مخصوصا با ذهنیتی که بعد از زیاده روی های طرح امنیت اجتماعی ایجاد شده، برای رسانه ی ملی اعتبار ایجاد می کند، اعتباری که بلافاصله در قسمت بعد برای تمسخر روشنفکر-هنرمند-ادیبان سیاسی -این جا چپ، با بازی سروش صحت- خرج می شود).

3. خیلی رنگ و بوی توهم توطئه گرفت؟ پس یک لینک بی ربط: شبکه ی چهار این فیلم فیلیپ اسمیت در باره ی آرتور سی کلارک را پخش می کرد. از شروع همکاری با 2001 کوبریک و درخشیدن اش تا نوشتن 3001، و غیره. فیلم اصلی را ندیده ام که مقایسه کنم، ارزیابی imdb اش هم می گوید فیلم خوبی نیست، ولی برای من دیدنی بود. خاصه با آن جمال روح فزای حضرت کوبریک. (شاید لینک اش در آرشیو شبکه چهار بیش تر به کار دوستان خارج نشین بیاید، که یحتمل هم اینترنت پر سرعت تری دارند و هم احتمالا نمی توانند شبکه ی چهار را ببینند: + )

سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷

پارانویا

در دفتر روزنوشت های اش نوشته بود:

«اوایل، بر وخامت اوضاع پارانویای گودل و این که در این دنیا به هیچ کس جز همسرش اعتماد نداشت، دل می سوزاندم.
اواخرِ احوالِ خودم، به وضع گودل و این که به یک نفر در این دنیا اعتماد می کرد، حسد می بردم.»
*
در باره ی پارانویا: +

.

نوشته بود:

«ما که نویسنده نبودیم. ما می گریختیم از نوشتن ای که وقتی زندگی پایان می یافت آغاز می شد. و حالا تنها زندگی را می نویسیم. عاشقی را می نویسیم، و تنها درد و فراق را زندگی می کنیم...
ما در سوگ زندگی به نوشتن نشستیم؛ ما در نوشتن تسلایی جستیم به جای آن که درمانی بجوییم. و درد را چنان آراستیم که زیستنی اش بیابیم.»

یاد و باد نوبهاری

می گفت:
"...از این ها، از آن تصویر و صدای بی واسطه، از رنگ و بویی مستقیم، می گریزم.
و به تداعی های مبهم و دور پناه می برم.
موسیقی وسیله است. برای حضور با واسطه ی یادت:
بینگار، تاب نمی آورم روشنایی روی ات را، و در آب می نگرم.
یا بگو طاقت نمی آورم تاریکی چهره پوشی ات را، و در ظلمات شب می نگرم.

باید باشی. و نباشی: آن قدر مستقیم.
یا، نباشی. و باشی: چنین محو، با واسطه، با هزار انعکاس در هزار آینه.
آن سان حضور کامل ات، نیستی کامل من است: خوشا وصل.

*

«چون است حال بستان ای باد نوبهاری...»
صدا و موسیقی نامجو اوج می گیرد.
و ناخودآگاهِ من، در جذبه ی جان فرسای معانیِ محوی که، از پس صدا و کلام، تنها خود می فهمد، فرو تر می رود.
تحلیل و آگاهی را پس می زند، و از پس پوسته ی سفت و سختِ خرد، که تمام سال ظاهر بدان آراسته ام، به گوشت و خون و ریشه ی احساسِ فرو خورده می رسد.
و نقشِ زخمِ یادگاری هایِ نو نهالی، روی پوست اینک چون سنگ ام، واضح تر می شود:
باد نوبهاری، پناه پیرانه ی خاطرات را می شکند؛
و درخت وار، خاطره ی تمام زخم ها را می گریم.

اشک شاید دست گیرد.
ــ وقتی باد بهاری، به جای گره گشایی، تنها عقده و خاطره می گشاید... "

مبارک باشید

به نقش و نوشته روی اش نمی آید جمله ی تبریک اش چیزی جز کلیشه و تکرار باشد.

جا می خوری وقتی از این جماعت صنعتی، لحنی آشنا می شنوی و نا-ماشین-وار می خوانی:


«ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند

مبارک شمایید»

غرق

فراموشی در گرداب سرعت و کار؛

به جای غرقاب می و سیگار.


P.S.
“[Domenico] You have to learn not to smoke, to do important things…
[Andrei] Such as? …”
(Nostalghia, Tarkovsky)


چینی

[زیر زمین علاء الدین، عصر، داخلی (یا خارجی؟)]

. چی می­خوای؟
: باتریِ اینو دارید؟
. آره، بیا.
[براندازش می­کنم، بالا و پایین اش می­کنم که مثلا کلاه سرم نرود]
: کجایی ه؟

. چینی. [ مکث؛ با صدایی که آرام آرام بلندتر می­شود:] گوشی ات چینی ه، این کفشی که پات ه چینی ه، کاپشنی که تن ات ه چینیه، این عینکی که چشم ات ه، چینی ه...
[رحم می­کند و به "خودت..." نمی­رسد. با عصبانیتی که انگار تا حالا فروخورده بود و حالا فقط آشکار شده، رو می­کند به صاحبِ بحثِ اصلی، حاجی:]
. حاجی گفتم که لامصب جنسا رو نیاورده، یه کامیون جنس ه، چک ام دست اش ه، حالا نمی­شه شما...

همراه نشوی همراه ات می کنند عزیز

1. بله، کاملا ممکن است که انتخابات بعدی برویم به ده نمکی رای بدهیم که الله کرم رای نیاورد. اما جهان­های ممکن بدتری هم وجود دارد اگر امروز همین اقلیت بی یال و دم و اشکم را حفظ نکنیم. همان طور که جهان­های ممکن بدتری وجود داشت، وقتی سرخورده از آرمان­های کمال خواهانه، دنیا را تمام شده دانستیم و خلایق هر چه لایق گفتیم، اما فردای اش مجبور شدیم تا جزئی ترین تبعات و آثار همین دنیای تمام شده و لیاقت خلایق اش را زندگی کنیم: روز بعد از انتخاب رئیس جمهور فعلی فکر می­کردم همه چیز تمام شد، اما همین رئیس جمهور به من آموخت از هر بدی بدتری وجود دارد، به همین خاطر بین ده نمکی و الله کرم، یا کس دیگری و مصباح، هم انتخاب خواهم کرد.
با این پیش فرض می­توانند مهندسی ام کنند تا با آفریدن هر بدتری، بدِ مطلوب شان را نجات دهند (کاری که امسال در تطهیر شورای نگهبان کردند)؟ قبول، اما من هم چاره­ی دیگری ندارم. تو با هوش­تری، تو مهندسی اش کن. زور و توان نداری یا هوش و حوصله، به من حق بده که مسئله ام را با همین قیدهای فعلی بهینه کنم.

2. من مشکل زیادی با این ایده­ی تخصص گرایی در رأی دادن و اعتماد به ائتلاف ندارم(*)، فقط ترجیح می­دهم این تعدادی که آخر اضافه شدند تا سی تا پر شود، را قدری تعدیل کنم. (چرا مثلا میرمحمد صادقی و خادم جای­گزین، مثلا، رحیمی و مینایی نشوند؟)


3. حدس ام از میزان شرکت در انتخابات و ترکیب و تقسیم کرسی­ها، چیزی شبیه انتخابات پیشین شورای شهر تهران است.

4. بگذار قدری زیاده روی کنم: حضور و ادامه دادن با وجود همه­ی این مشکلات (از مشکلات پیش از ثبت نام، تا رد صلاحیت­های غیر قانونی بعد از موعد، و نابرابری و مشکلات رسانه­ای و تبلیغاتی و جز آن)، و صبر و حزم، و دور اندیشی در نگاه به انتخابات ریاست جمهوری بعدی، و در نظر گرفتن شرایط بین المللی و جز آن، را نشان تجربه و بلوغ سیاسی ای بیش­تر از دوم خرداد می­دانم. گر چه وضع عینی به مراتب بدتر است و شاید در حضیض، اما به نظرم از نظر ذهنی رشد و فایده ای همراه داشته. هگل فقید اگر زنده بود شاید می­گفت روح/ذهن جمعی مان از شور و هیجان کودکی و نوجوانی گذشته، و بالغ­تر و رشیدتر شده. حتا شاید از منظر وبری، سیاست ورزی مان هم عقلانی­تر (و البته ابزاری­تر) شده باشد.



(*) می­شود حزب را بنگاه ای سیاسی بدانی که برای کسب قدرت -به جای ثروت- رقابت و مبارزه می­کند، و به طور تخصصی به تو مشاوره و پیش­نهاد کاندیدا می­دهد: او رای تو را -به جای پول- می­گیرد و به جای سود پول یا خدمات اقتصادی، در یک بازار رقابتی عرضه و تقاضای کالای سیاسی، به توی مشتری، خدمات سیاسی می­دهد। مشاوره اش کار نکرد یا بعد از عمل به مشاوره اش از سوددهی سیاسی عاجز بود، سرمایه ات را بیرون می­کشی و دفعه­ی دیگر سراغ بنگاه های دیگر می­روی.

گوبلز بخواب که

گوبلز عزیزِ علیک ما علیک، نمی­دانم اکنون کجایی و در چه احوال ای، اما این قدر می­دانم که اگر این روزها بودی و می­دیدی چه طور اخلافِ بی استعدادت، پیشه­ی پر ارج و قدرِ تزویر و تبلیغ را لوث و بی­مایه کرده اند، شرمسارانه و به رغبت، همان حال و مکان پیشین را باز می­جستی، حتا اگر کتم عدم بود، و بالاخره،"بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار"


*


پرچم زده سر در دانشگاه، با خط معوج و صد رنگ اش نوشته:"شور و شوق انتخابات همه جا را فرا گرفته و همه احساس می­کنند در این امر مهم سهیم اند."


برادرم، خواهرم، استعدادی، زحمت ای، رندی ای، پیچش ای، فریفتن ای! نمی­خواهی نان فرزندت حلال باشد مگر؟!



***

پی نوشت بی ربط:


کاش جناب ضرغامی، که این همه زحمت می­کشد و از بودجه­ی متورم سیما و صدا، خرج برنامه­های گوناگون می­کند، یک دوره­ی آموزشی تبلیغات-چی-گری هم برای روابط عمومی­ها می­گذاشت، تا یاد بگیرند اضافه کردن چاشنی ذوق و ملاحت و زیرکی، هیچ نافی سبقت گرفتن در رقابت مدح و مداهنه نیست (حتا شاید به استباق در خیرات کمک ای هم بکند)؛تا بل که بیاموزند سخنان قائد عظیم الشأن، گرچه از مقام رفیع ولایت و زعامت است و از چشمه سار لایزال عصمت و حکمت، اما به هر حال ایشان هم مجبورند مقتضیات قالب سخن­رانی و شعور محدود و انسانی مخاطبین شان را رعایت کنند، و لذا نمی­شود طابق النعل بالنعل قسمت قسمتِ فرمایشات معظم له را بُلد کرد و بیلبُرد کرد.


کاش یکی زحمت ای می­کشید و مجموعه ای گرد می­آورد از این شاه­کارهای تبلیغاتی این عزیزان در انتخاب و نمایش گفته­های ایشان، در پوسترها و پرچم­ها و تابلوهای سطح شهر و ادارات و جز آن، از "زیباسازی باید جزو معیارهای اصلی باشد" و "علم گرایی و علم محوری باید عرف ذهنی جامعه باشد" تا "همان طور که امام فرمود آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند" (مقام معظم رهبری) و ...

چیزهای متفاوت در جوامع متفاوت

این طور خبرها تعجب آور نخواهد بود، اگر بدانید که همه چیز همه جا یک سان نیست:


رييس ستاد انتخابات استان تهران گفت: تغييرات انجام شده در نوع تبليغات در انتخابات اين دوره جديد است و شايد براي مردم تعجب‌آور باشد اما ما هم موظف به رعايت مصوبه مجلس هستيم. براتلو در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) با بيان اين مطلب اظهار داشت: استفاده از شعارهايي كه مربوط به خود احزاب و گروه‌هاي سياسي است و به نوعي تبليغ خودشان است در پوسترها و بنرها ممنوع است. شعارها بايد در جهت حضور حداكثري مردم باشد. مثلا يك جناح و گروه از فرمايشات مقام معظم رهبري براي حضور حداكثري مردم در انتخابات استفاده كرده است، اين موضوع اشكالي ندارد. تاكيد هم تلاش براي حضور حداكثري مردم بوده است و عنوان شده بنرهايي را در اين رابطه نصب كنند.


***


آقای کروبی، که کم­تر از قبل نگران هستند، هم به نیوزویکی­ها گفته اند:


‌گاهي اوقات از رويكردي متعصبانه رنج برده‌ايم، اما آن­ها آنقدر كه برخي فكر مي‌كنند، متعصب نيستند و با گفت‌وگو مي‌توان بسياري از مشكلا‌ت را حل كرد.


هر چند نگفته­اند آن­ها چه قدر متعصب هستند یا آن قدر که چه کسانی فکر می­کنند متعصب هستند؟
جمله­ی حکیمانه­ی دیگری را هم افزوده اند، که شاید به مردم در رفع آن تعجب اول کمک کند، و توجیه ای برای تفاوت­ نوع تبلیغات در جوامع متفاوت به دست دهد:


‌دموكراسي به معناي چيزهاي متفاوت در جوامع متفاوت است. ما همان موقعيتي را كه آلماني‌ها دارند، نداريم...

بیزاری و مشتاقی

از نثر و نوشتارم همان طور بیزارم که از حال و هوای بودن ام.

و در هر دو، هر چه بیزارتر، مشتاق­تر، چشم انتظار گشایش ام.

تحول ای که، می­دانی، با مشق و تمرین نمی­آید: ممارست و تکرار تنها نطفه و جوانه­ی دگرگونی را می­برَد و می­پرورَد.

و حاملیِ جوانه­ی آغاز و دگر-شدن ای را، که در نورِ حضورش بتوان شائقِ تکرار بود، تنها باید چشمِ امید داشت.

و البته که بخت و اقبال در خدمت ذهن­های آماده است: ذهن­های آماده و دست­های پینه بسته از کار؛ در زمینی آماده و نگرانِ میزبانیِ دم به دمِ باران و آسمان.