سه‌شنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۸

تکثیر تاسف برانگیز احمدی



تلویزیون روشن است و گفتگوی ویژه ی برنامه ی نود را نشان می‌دهد با رئیس سازمان لیگ. 
گفتگو درباره منشور اخلاقی است، که به معضلی تبدیل شده. 
رئیس سابقا سپاهی سازمان لیگ، آقای عزیز محمدی:
فکر می‌کند صدای حق او باید بلندتر از بقیه باشه و توی حرف دیگران می‌پرد؛ از این که همه علیه اش حرف می‌زنند کک اش نمی‌گزد و بدون این که نظرات کارشناسی حقوقی و ورزشی را بشنود حرف خودش را تکرار می‌کند؛ ساختارهای موجود را ناکافی می‌داند و از ساختارهای موازی ای که راه انداخته اند تا قوانین و اجرائیات را آن طور که به زعم خودشان صحیح است پیش ببرند دفاع می‌کند؛ برای همه سوابقی دارد که گر چه حالا "عیب‌پوشانه" پنهان شان می‌کند ولی اگر لازم شود افشاء شان می‌کند؛ برای هر چیز سندی دارد که موجود است، گر چه هیچ کدام را متاسفانه در این لحظه ارائه نمی‌کند؛ لحن بازجومنشانه و نگاه مفتشانه اش را نمی‌تواند پنهان کند (مخصوصا وقتی دست اش خالی می‌شود)؛ به کلمات عامیانه و اصطلاحات غیررسمی علاقه ی زیادی دارد (مخصوصا وقتی ریتم سئوال و جواب‌ها تند می‌شود و دیگر نمی‌شود جریان کلام و جمله ها را خودآگاه کنترل و مرتب کرد)؛ و دست آخر هم، وقتی مقابل استدلال و حرف‌های دیگرانی که علیه اش متفق اند _تقریبا همه_، کم می‌آورد، بدون این که خودش را از تک و تا بیندازد یا تلاش برای بازسازی وجهه کند یا قدری کوتاه بیایید، زیر میزِ همه چیز می‌زند و روی مستبد و خودرای اش را آشکار(تر) می‌کند که می‌توانم، می‌کنم؛ اختیارش دست ماست، نیازی هم به پاسخ‌گویی نیست؛ قاعده و قانون را فراموش کن، سئوال ات را از من بپرس، خودم جوابِ درست را، جواب خودم را، به همه شان می‌دهم (نسخه ی جدیدی از خود-آئینی).



دوشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۸

آقای ساعتی



 این متن روز خاک‌سپاری نوشته شد؛ حالا، روز ختم -که می‌گویند پایان است و باور نمی‌کنم-، اینجا گذاشته می‌شود.
*

در میان نام‌های خاص، بعضی این بخت را می‌یابند که از اسمی مشخص برای نامیدن فرد یا مصداقی مشخص فراتر روند و به مفهومی عام، به یک ژانر، تبدیل شوند. چنین است که در مواجهه با این اسامی خاص به جای آن که بکوشی بشناسی شان و تحلیل شان کنی، در آن‌ها غرق می‌شوی و آن‌ها را به عنوان نام‌های ازلی و ابدی، همین طور که هستند، می‌شناسی و می‌پذیری. تاریخ و سنت هم البته در این شکوه‌مندی و رازآمیزی کمک‌کار این اسامی اند: وقتی حرمت و احترام پیشینیان در مواجهه با این نام‌ها انباشته می‌شود، نسل‌های نو بخشی از اختیارشان را در کشف فردی این نام‌ها از دست می‌دهند، و ناگزیر، بارِ معنای جمعی سنت را بر دوش اذهان منفرد امروزی شان حس می‌کنند.
"آقای ساعتی" یا مستر ساعتی- برای من از جمله همین نام‌ها بود؛ نه فقط به خاطر این که همه "آقای ساعتی" را جوری می‌گفتند که لابد باید با مفهوم اش از ازل آشنا می‌بوده ای، که به خاطر همان تصویر و تاثیر اولی که روزهای اول دبیرستان، در ذهن دانش آموز تازه پا به دبیرستان گذاشته، به جا می‌گذاشت.
*
با آن هیکل نیم فربه و قد نه چندان بلند، موهای سفید و نیم طاس، و کت قدیمی و قهوه ای و کیف بزرگِ چرمی، با آن طرز خاص قدم برداشتن که متوازن با تکان‌های کیف اش بود، از همان آغاز پا گذاشتن به کلاس استعداد تبدیل شدن به کاراکتر داشت. خنده ای که از روی لبان اش نمی‌رفت و آرامش و مهربانی ای که در نگاه و حرف زدن اش داشت، دوست داشتنی بودن اش را تکمیل می‌کرد. وقتی شروع به حرف زدن می‌کرد و بعد از مدتی شیطنت، می‌فهمیدیم مثل این که واقعا قرار نیست فارسی حرف بزند، بازی جذاب‌تر می‌شد. وقتی عکس‌های روی کره ی ماه اش را از توی آن کیف جادو بیرون می‌آورد -کیفی که توی اش هر روز سیبی داشت که می‌گفت "مادر"ش به او داده-  دیگر کلاس را نمی‌شد جمع کرد. و ما، بچه‌های پرتاب شده از محیط کوچک و صمیمی راهنمایی به دبیرستان شلوغ و جدی و وحشی، که ساعتی را یافته بودیم برای خنده و آرامش، سختی باقی ساعات را تحمل‌پذیرتر می‌یافتیم. خواندن شعرهای انگلیسی که شروع می‌شد، از وجد در خود و البته کلاس- نمی‌گنجیدیم: پیچ، پر، اپل، پلام، پمگرنت...
وقتی ساعت اول با او کلاس داشتیم و از این که خواب آلوده ایم ناراحت می‌شد و سیب را بو می‌کرد و نشان مان می‌داد و شاداب مان می‌خواست، از غم او بیشتر از خمودگی و ناراحتی خودمان آزرده می‌شدیم: تصویر خندان و آرام او نباید ترک بر می‌داشت.
*
بعدها، که اسم اش این بود که هم‌کار شده ایم، وقتی در وقت‌های استراحت حرف می‌زدیم، وقتی ناهار می‌خوردیم، یا بعد از ساعت درسی با معلم‌ها فوتبال بازی می‌کردیم و او کنار زمین با همان کت و کیف- می‌ایستاد و تماشا می‌کرد و گه‌گاه می‌خندید و چیزی می‌گفت، هر بار از شنیدن فارسی حرف زدن اش ذوق و تعجبی هم‌زمان می‌کردم. هنوز برای ام همان غول سابق بود، با همان فاصله و حرمت، اما دیگر غم چشمان اش، تصویر واقعی اش و صدای عادی اش پنهان نبود.
هر چند باز هم چیز زیادی از او نمی‌دانستم (درباره ی ژانرها که آدم پرس و جو نمی‌کند، ژانرها همین اند که هستند؛ خودشان مرکز عالم اند، برای فهمیدن شان نباید به جایی دیگر رجوع کرد و اطلاع گرفت، باید تنها به خودشان نگاه کرد؛ دیگران را اگر خواستی می‌توانی در نسبت با آن‌ها بسنجی، مثل نسبت خاص با عام). 
حتی نمی‌دانستم که در 66 سالگی هنوز ازدواج نکرده. (آدم‌های فانی به شکل‌های مختلف "باقی" می‌مانند: بعضی در بچه‌های شان، بعضی در آثار و کتاب‌های شان. بعضی هم در شاگردهای شان، و در تصویرها، آهنگ‌ها و شعرهایی که برای آن‌ها باقی گذاشته اند، هر وقت که می‌خوانند: پیچ، پر، اپل...؛ برای اولین بار دمِ آن مقبره، دمِ وداع آخر، احساس کردم علامه حلی را خانواده می‌بینم، خانواده ای که در غم از دست رفتن عزیزی مشترک به هم پیوند خورده اند، و مثل خانواده ای در غمِ از دست رفتن عزیزی از خانواده شان سوگوار اند. ساعتی موهبت شاگردان اش را به عنوان خانواده داشت، یا ما او را و امثال او را- به عنوان شمع جمع و نخ تسبیح مان، نمی‌دانم.)
مجرد ماندن اش را سهیل هنگام خاک‌سپاری گفت. همان وقتی که زنی مویه می‌کرد و می‌نالید که زیر خاک اش نکنید، او را نباید زیر خاک گذاشت... و از همه اشک می‌گرفت (و من، به اشتباه، می‌پنداشتم لابد همسرش است، که می‌گوید همیشه آذرخانم خطاب اش می‌کرده و به او تو نگفته است _این یکی را از ادب و احترام همیشگی اش می‌توانستم حدس بزنم).
بغضی اگر شکست و اشکی اگر جاری شد -مثل الان که می‌شکند و می‌شود- نه به خاطر "آقای ساعتی"، که زیر خاک می‌رفت، که به خاطر مویه و ضجه آن زن بود: مفهوم ازلی و ابدی که نمی‌شکند، غول‌ها که زیر خاک نمی‌روند... زیر خاک رفتنی که باور نشود که اشک نمی‌آورد...
*
این که فلان چیز را ساعتی نگفته، موضوع نزاع و شوخی ای دیرپا میان معلم زبان پیش‌دانشگاهی با بچه ها و آقای ساعتی بود.

من یادم نبود، ولی می‌گویند این هم از او بوده:

The last lesson, remember and never forget: we have to go
Tomorrow, in Qyamat, don’t say Sa’ati nagoft


*

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۸

استدلال و استنتاج


در این مناظره ی آقای کواکبیان با آقای رسایی، آقای کواکبیان، ضمن حرف‌های خوبی که درباره ی نقض آیین دادرسی و بداعت کیفرخواست عمومی و عدم تفهیم اتهام و باقی عجائب و غرائب قضائی در ماجراهای اخیر می‌گوید، یک حرف خوب دیگر هم می‌زند و آن غیبت هیئت منصفه در دادگاه‌ها است:
آقاي رسايي اگر قرار باشد مسئله انتخابات مطرح شود، ما خيلي حرف‌ها داريم. تا دلتان بخواهد پس از انتخابات بي‌قانوني شده، من در مجلس هم گفتم كه اگر همه‌ي موارد اين دادگاه‌ها درست باشد، اما در قانون آمده كه بايد اين دادگاه‌ها با حضور هيات منصفه برگزار شود. در حاليكه هيچ هيات منصفه‌اي وجود ندارد. بازداشت و تفهيم اتهام بايد بر اساس قانون باشد و 24 ساعت نبايد بيشتر طول بكشد، در آيين دادرسي ما در طول يك قرن اولين بار است كه چيزي به نام كيفرخواست عمومي را مي‌شنويم، اين‌ها همه خلاف قانون بود، اگر نبود كه رهبر معظم انقلاب كهريزك را تعطيل نمي‌كرد و مراجع هم تاكيد نمي‌كردند كه بايد به كوي دانشگاه رسيدگي شود.
که آقای رسایی، به شیوه ی جدلی و سلبی، به جای دفاع از آیین دادرسی در دادگاه های اخیر، به دادگاه های زمان ریاست قوه قضائیه آقای موسوی اردبیلی و دادستانی آقای صانعی حمله می‌کند و می‌گوید:
ايشان مي‌گويند هيات منصفه وجود ندارد و سوال من اين است در دوره‌ي آقاي ميرحسين تا زماني كه آقاي موسوي اردبيلي رييس قوه قضائيه بود و آقاي صانعي دادستان، هيات منصفه كجا بود؟ چرا دادگاه‌هاي آن روز قانوني بودند و امروز بي‌قانون شدند؟
(هر چند معلوم نیست "دوره ی آقای میرحسین" آن وسط چه کار می‌کند؛ گمان می‌کنم سال‌ها پس از مونتسکیوی فقید چیزی به نام تفکیک قوا به وجود آمده است)
آقای کواکبیان هم در پاسخ، قیاس را مع الفارق می‌دانند، چرا که "آنها" برانداز بوده اند، در حالی که "اینها" جرم شان سیاسی است:
كواكبيان درباره صحبت‌هاي رسايي در خصوص دادگاه‌هاي فعلي گفت: آيا شما دادگاه‌هاي فعلي را با دادگاه‌هاي منافقين ضداسلام يكي مي گيريد؟ زيرا در آن دادگاه‌ها افرادي محاكمه مي شدند كه مي‌گفتيم برانداز و منافق هستند و قبل از اين مي‌گفتيم ما زنداني سياسي نداريم. آيا آنها زنداني سياسي بودند؟
اين نماينده مجلس با بيان اين كه كسي كه تا چند ماه پيش وزير بوده و فردي كه در اين كشور خدمت كرده آيا اين‌ها برانداز بودند؟ گفت: در صورتي كه اين گونه نيست و نهايتا ما در مورد آنها مي‌گوييم كه جرم سياسي داشته‌اند.
البته آقای کواکبیان معلوم نمی‌کند که مگر مطابق قانون، محاکمه "ضدانقلاب و برانداز" هیئت منصفه نمیخواهد؛ چیزی که در کمال شگفتی این آقای رسایی است که متذکر آن می‌شود.
هم‌چنین، گویا هنوز آقای کواکبیان متوجه نشده است که دیگر مرجع ضمیر "ما" در "می‌گفتیم" تغییر کرده است، که گویا این رسم تاریخ است که مرجع این ضمیر "ما" که  در برخی نسخ به آن ضمیرِ جانشینِ حق و یقین نیز گفته اند- مدام تغییر می‌کند. گویا هنوز آقای کواکبیان خود را در آن جایگاه می‌داند، که معیار و مناط محکم برای تشخیص و تفریق "براندازی" و "جرم سیاسی" را در دستانِ فهم خود می‌پندارد، و نه در جایی بیرون قوای فهم و قضاوت خود. گویا هنوز ایشان به خلاء نسبیت پرتاب نشده اند تا بفهمند آن کسی که هیئت منصفه را آفریده است نیک آگاه بوده که در هر دعوایی جانبی هست که خود را حق مطلق می‌پندارد، اما رویه ی قضایی برای آن که بیشترین عدل و انصاف را به بار بیاورد باید فرای این مواضع خود-حق-انگار و خود-مطلق-پندار بایستد، و در خلاء این گونه نقاط اتکای ارشمیدوسی، رویه و فرآیندی بسازد که بیشترین تقریب ممکن به حق و عدالت و انصاف را در زمانی که چشم اش بر تمام حقیقت گشوده نیست داشته باشد. کسی که به این نسبیت و نایقینی و تغییر مرجع ضمیر اشاره می‌کند، باز با کمال تعجب، آقای رسایی است، هر چند از این استدلال حق خود قصد استنتاجی ناحق داشته باشد:
در مورد دادگاه‌هاي دوره اردبيلي و صانعي هم بايد بگويم مگر در قانون اساسي آمده كه ضد انقلاب هيات منصفه نمي‌خواهد ولي براي افراد ديگر بايد هيات منصفه گذاشت؟
رسايي با بيان اين سوال كه تشخيص اين كه برانداز كيست برعهده چه كسي است؟ گفت: تشخيص اين امر در آن روز با ولي فقيه زمان بود و امروز هم با ولي فقيه زمان است. در واقع تشخيص براندازي با دستگاه‌هايي است كه ناظر هستند و اگر به آن دستگاه‌ها اعتماد نداشته باشيم، ولايت فقيه است.
وي افزود: در آن زمان مسعود رجوي مي‌گفت من زنداني سياسي‌ام. امروز هم كساني كه در زندانند مي‌گويند زنداني سياسي هستند. در واقع اختلاف از راه قانون‌گريزي پيدا مي‌شود.
*
این مصاحبه ی آقای دعایی هم خواندنی است. از جمله ی این قسمت‌های خواندنی، دو خاطره از امام است، که چه دانسته و عامدانه نقل شده باشند، چه بی قصد و غرض- به کارِ این روزها می‌آید؛ بی آن که قصد مشابه سازی یا شباهت‌جویی در کار باشد.
دعایی دارد از آزادی مطبوعات می‌گوید و این که امام نمی‌گفته که چه بنویسند و چه ننویسند، و تنها دو بار به آن‌ها عتاب کرده. اولی این که:
چند مرتبه‌اي مسئولان را خواستند (مديران مطبوعات خاص را) و فرمودند که من راضي نيستم که به هر مناسبتي شما اسم و عکس مرا در صفحه اول بگذاريد، يا مطلب مربوط به مرا تيتر اول بکنيد، اينها ضرورت ندارد، نکنيد، شما عوض اين که از من چيزي بنويسيد، از يک خدمتگزار صديق گمنامي که در اين مملکت دارد خدمت مي‌کند، يادي بکنيد و اسامي زيادي را هم بردند. من خاطرم هست ايشان از قشر رفتگران زحمتکشي که تميزي شهر را به ارمغان مي‌آورد ياد کردند و فرمودند هيچ گاه اتفاق افتاده شما برويد به سراغ پليسهاي زحمت‌کشي که بر اثر رنج و مرارتي که مي‌کشند، در گرماي تابستان سر چهارراه مي‌ايستد و نظم را فراهم و ترافيک را تنظيم مي‌کند. در حاليکه عرق مي‌ريزد و دود مي‌خورد و به هرحال در شرايط سخت آنجا مقاومت مي‌کند. هيچ گاه شما سراغ آنها مي‌رويد.
يا آن کشاورزي که منشأ خدمت شده و دستاورد ارزشمندي را ارائه کرده است و در بخشي از نياز جامعه شما را به خودکفايي رسانده است، يا صنعتگري که شما را از بيگانه بي‌نياز کرده است. در حقيقت امام (ره) مصداق‌هايي را هم براي اين بيان خود عنوان کردند...
و بعد، نقل می‌کند که می‌روند دنبال این اقشار و مصداق‌ها و چاپ عکس شان در روزنامه.
مورد دیگر که نقل می‌کند وقتی است که:
... امام (ره) ما را خواستند و عتاب کردند و آن هم به خاطر تيتر دلخواهي بود که از سخنان حضرت امام(ره) در زماني که اختلاف شديد بين جريان بني صدر و رياست‌ جمهوري اسلامي اوج گرفته بود و تلاش حضرت امام (ره) اين بود که بين اين دو جريان يک حالت بي‌طرفي و حالت فراجناحي اعمال شود و طوري عمل کنند که هيچ کدام از اين جناح ها خود را منسوب به امام (ره) ندانند و علي رغم اينکه امام (ره) نسبت به برخي منسوبين به جريانات نظر خاصي داشتند. ... منتهي در جريان درگيري‌هاي سياسي و فعاليتهاي اجتماعي آن ايام بنا داشتند طوري حرکت کنند که بهانه دست کسي نياورد و فراجناحي نمود داشته باشد.
دوستان ما از يکي از فرمايشات حضرت امام (ره) ، تيتري را انتخاب کرده بودند که جهت‌گيري خاصي را دنبال مي‌کرد و جهت ديگري را تخطئه . امام (ره) پيغام داده بودند اين تيتر، تيتر من نيست و اين حرفي که شما از صحبتهاي من انتخاب کرده ايد(که البته به نحوي بود که از دو فراز حضرت امام (ره) تيتري را مونتاژ کرده بودند) و امام (ره) به اين تيتر اعتراض کرده بودند و بعد که ما توضيح داديم تفقدي نمودند و بعد هم نصيحت کردند.
هر چند آقای دعایی در اواخر مصاحبه صحبت‌های دیگری هم، شبیه نتایجی که آقای رسایی سعی می‌کرد در انتها به آن‌ها برسد، می‌کنند:
... مهمتر از همه ما در شرايطي هستيم که سکان اصلي نظام و انقلاب در دست عنصر فرهيخته‌اي است که به حق شايسته جانشيني امام (ره) را داشت و کسي چون حضرت آيت‌الله خامنه‌اي است. در هر يک از دوران صحبت‌ها و برخوردهاي مقام معظم رهبري را هيچ گاه تخطئه‌آميز نديديم، بلکه حمايت‌آميز بود و چه در دوره اصلاحات و چه در دوران سازندگي و چه در دوران فعلي که نماد اصول‌گرايي را تبليغ مي‌کند. به هرحال در هريک از اين دوران‌ آنچه هدايت اصلي اين کشتي را و اين حرکت و جريان را به دست داشته، و نظارت هوشمندانه و دقيق بر امور داشته، اين جانشين شايسته و خلف صالح امام (ره) است که به شايستگي نظارت، هدايت و راهبري مي‌کند. ماهيچ نگراني نداريم و نمي‌توانيم بگوييم در هريک از اين دوران انحرافي بوده يا توطئه‌اي در کار بوده تا انقلاب را از مسيرش خارج کند...
*
غرض تکرار این حرف قدیمی و بدیهی بود که استدلال‌های خوب همیشه ره به نتایج درست نمی‌برد، و حرف‌های خوب لزوما متکی بر مبانی و استدلال‌های درست نیستند. میان مقدمات و نتایج فاصله ی منطقی هم بسیار است، چه برسد که عوامل غیرمنطقی و فرامنطقی هم دخالت و وساطت کنند.


شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸

چوب دوسرطلا

OF194_REF_LETTER

سیزده آبان امسال شاید اولین باری بود که دلیلی چنین ملموس داشتم برای آن که "هر چه فریاد دارم، بر سر آمریکا بزنم"؛ هر چند، بیشتر به فریاد زدن بر سر لباس شخصی‌ و یگان ویژه و موتوری‌هایی گذشت که مردم بی‌دفاع را زیر ضربه‌های خود داشتند.
به هر حال، گویا چه در این سرا کتک‌زن باشی و چه کتک‌خور، آتش "تروریسم" خشک و تر نمی‌شناسد، وقتی که می‌نویسند:

Under § 306 of the Enhanced Security and Visa Entry Reform Act, which places restrictions on issuance of visas to nonimmigrants who are from countries that are state sponsors of international terrorism

*
با این حال، عجیب آن که، ناراحت نیستم. دوستی که به سرنوشتی مشابه دچار شده می‌نویسد: ناراحت که نیستی؟ جواب ام همراه قدری تعجب و ناراحتی از اصل سئوال- این است که: معلومه که نه.
شاید به خاطر هیجان است که دوست دارم بمانم، شاید به خاطر احساس احمقانه وظیفه. شاید به خاطر دوری بی بازگشت از خانواده و دوستان است که چندان راغب به رفتن نیستم، شاید به خاطر تنبلی یا حجم کارهای مانده. شاید هم به خاطر سبکی ولنگارمآبانه ای است که این روزها دچارش هستم، و این امکان را می‌دهد که نه به چیزی تعلق داشته باشم و نه از از دست دادن چندان ناراحت باشم و نه به به دست آوردن چندان مایل؛ سبکی ای که از دلِ سنگینیِ افسردگی و بی‌میلی بر می‌آید، و با به هم ریختن تصور هر گونه نظم و پیش‌بینی‌ و آینده، در اثر مشاهده و احساس دیوانگی و بی‌قاعدگی و بی‌نظمی، نسبت دارد.
*
به مسئول تحصیلات تکمیلی اطلاع می‌دهم و بابت چند روز تاخیری که ناشی از اختلال در شبکه ی اینترنت است، عذر می‌خواهم. آخرش پس‌نوشت می‌زنم که: دنیای غریبی است؛ «برادران امنیتی این‌جا» امثال مرا «عامل آمریکا» می‌دانند و «مردان امنیتی شما» مرا «تروریستی ایرانی».
اگر می‌دانستم «چوب دو سر طلا» چه می‌شود، شاید قدری پس‌نوشت ام مفصل‌تر می‌شد.