دوستی در مجلس مقاله خوانی نقد مارکس می کرد که به تمام لوازم حرف خود پابند نبوده وقتی که "دست کشیدن از نظریه پردازی و پرداختن به عمل" را تئوریزه کرده است، به جای آن که به آن عمل کند.ء
ء
امروز که گیتا می خواندم و رسیدم به این که:ءء
ء"کودکان و نه خردمندان، علم را از عمل جدا می دانند.ء
لیکن به حقیقت آن که یکی از این دو را داشته باشد دیگری را نیز دارد."ء
ء
فکر کردم شاید بتوان به حوزه عمومی و اجتماعی-سیاسی هم تسری اش داد: اجتماع های با سامان "کودکانه" نظر و عمل را از هم جدا می دانند _چه تاکید صِرف بر نظر داشته باشند، چه بر عمل_ اما سازمان های اجتماعی و سیاسی پخته تر، به تجربه، و از پس دوران های مکرر لغزیدن به یک سو و نفی و انکار جانب دیگر، در یافته اند که این دو به هم آمیخته اند و از یکدیگر متاثر، و نمی توان یکی را بی دیگری داشت.ء
ء
گویا تمام این حرف زدن ها _حتی در باره ی لزوم حرف نزدن و عمل کردن_ محصول عمل نکردن است. و برای آن که درگیر رفتن و شدن و کردن است همان قدر که لزوم کردار حل شده است لزوم حرف هایی که مبنای عمل قرار گیرد و با این حال آمیخته به، بر آمده از و در حین عمل باشد نیز حل شده است.ء