. خسته و کوفته، بی یک قران پول در جیب، قراضه ماشین را به سوی دریا میرانیم. سر چهارراه که میایستیم میگوید چنان سالی بیاید که بخوانیم "چنان قحط سالی شد اندر دمشق، ...". پارک که میکنیم و هیکلهای خرد و خمیرمان را بیرون میکشیم، از مقارنهی قحطی و ترک عشق میگوییم و عطف نظرِ شیخ اجل به سلسله مراتب نیازها. رگ سعدیپرستی اش بالا میزند و میپرد سرِ منبرِ مألوفِ سعدیستایی. رهای اش کنی به جای هرمِ مازلو میگوید هرمِ سعدی. .
اصرار دارد هر چه را میگوید به مبانی نظری موید کند. نمکگیری و حقگذارینسبت به یک لطف احتمالا جزء عامترین و بدیهیترین پدیدههای روانشناسی عامیانه است. اما وقتی میخواهد درباره ی پدیده ی روانی ای که در اثر رشوه دادنِ دولت برای خرید رای مردم ایجاد میشود حرف بزند از مردمشناسِ آمریکایی ای میگوید که روی فرآیند روانشناختیِ هدیه گرفتن کار کرده.
*
از عکسی میگوید که دیده و در آن چند بچه ی روستایی سرهایشان را پایین انداخته بودند و "هدیه" میگرفتند. از عزّت نفسِ خورد شده شان میگوید؛ می گوید شما جوان اید، میفهمید. میگوید به طور خاص باید فکر کنیم تا این محور را نقد کنیم. و در حاشیه اضافه میکند که: البته طوری که کسانی که این هدیهها را گرفته اند احساس توهین و تحقیر نکنند.
*
همین جزئیات و حواشی است که آدمها را متفاوت میکند. نه شیاطین، که فرشتگان هم در همین جزئیات اند. بیرون جلسه از این جور حواشی صحبتهای اش میگوییم. فکر میکنم با این اشرافیت و وسواس اخلاقی ای که دارد چه طور میتواند با لمپنیسم و بیاخلاقی رقیب (/رقبا) در طول کارزار بر بیاید؟