برای من سخنان امسال دکتر کدیور چه در کانون توحید (
+:
بررسی اخلاقی نهضت حسینی) و چه در حسینیه ارشاد (
+:
تحلیل اخلاقی نهضت حسینی) درس آموز بود. عرض می کنم از چه نظر.
دکتر کدیور مدت هاست که به نقد وجوه مختلف معرفت دینی می پردازد: انتقاد بر فقه و شریعت از منظر مخالفت با حقوق بشر، انتقاد بر اندیشه ی دینی از لحاظ فقه زدگی و بی توجهی به ایمان، انتقاد بر کهنه و تاریخی ماندن علم کلام و عدم تلاش متکلمین برای ارائه ی کلامی در خور عصر جدید و متناسب با مقتضیات و پیش فرض های انسان شناسانه و هستی شناسانه ی آن، و دست آخر کم مایه گی معرفت دینی از حیث دغدغه ی اندیشیدن به اخلاق و فلسفه ی اخلاق.
این نکته ها و توجهات همه شنیدنی و توجه برانگیز است، و این نقد ها همه لازم و ستودنی. مثلا برای خود من مقاله ی "تعارضات اسلام و حقوق بشر" که در مجله ی آفتاب منتشر شد (لینک آن مقاله های آفتاب را پیدا نکردم اما این دو مصاحبه
+ و
+ مربوط است.) بسیار آموزنده بود. یادم هست در همان ایام دکتر کدیور سلسله سخنرانی هایی را نیز برای انجمن اسلامی پزشکان (دقیق یادم نیست، ولی چیزی شبیه این بود) می گذاشت و در جلسات ابتدایی آن می گفت فعلا قصد من فقط این است که نشان دهم واقعا مشکل از چه قرار است و این که فقه با حقوق بشر معاصر تعارضات جدی و بنیادی دارد مسئله ای جدی و اساسی است_ یعنی صرف آگاه کردن از مشکلات و تعارضات و انتقاد خالی هم نتایج و فوایدی دارد، بل لازم است.
همان زمان هم فکر می کردم که اگر قرارباشد اتفاقی در حوزه ی سازگاری حقوق بشر با قوانین ما اتفاق بیفتد (در زمینه های مختلفی نظیر حقوق شهروندی، حقوق زنان، حق مخالفین و منتقدین، ارتداد و غیره) از رهگذر همین بازخوانی ها و نقد هایی است که کسی هم چون دکتر کدیور از درون سنت (این جا فقهی) انجام می دهد.
مثال دیگر در حوزه ی کلام شیعی مسئله ی امامت است که در شب های قدر امسال دکتر کدیور به آن ها پرداخت. باز در این مورد هم تلقی من این است که اگر قرار باشد تاثیری و فایده ای حاصل شود از چنین بازخوانی وفادار به سنت شیعی ای حاصل خواهد شد و نه آن چنان که دکتر سروش از آن سنت فاصله می گیرد. (فعلا بحث این که کدام صحیح ترند نیست.)
اما با تمام این تفاسیر سخنرانی های ماه رمضان امسال (با محوریت امامت) از سخنرانی های محرم (با موضوعیت اخلاق) -برای من- بهتر بود. فکر کنم اگر از باقی مستمعین هم نظر خواهی می شد نظرشان کمابیش همین بود. چرا؟
فرق سخنرانی های ماه رمضان و ماه محرم در این بود که در اولی بیش تر به نقد پرداخته می شد و در دومی گزاره های ایجابی و مثبت بیشتری ارائه می شد.
در سخنرانی های شب های قدر در باره ی امامت با ارائه ی شواهد مستند و ادله ی درون دینی محکم به نقد اعتقادات غالیانه در باره ی امامت پرداخته شد. (کسانی که آن سخنرانی های را شنیده اند می دانند که مثلا انتقاد به بی مایه گی قسمت زیادی از احادیث کافی _خاصه آن ها که به اندیشه های غالیانه نزدیک است_ چه شوق و وجدی را در مخاطب پدید آورد!)
شاید اگر قرار بود در باره ی نسبت معرفت دینی و فلسفه ی اخلاق هم، مشابه بحث درباره ی امامت، صرفا گزاره های انتقادی و سلبی بیان بشود به همان اندازه جذاب و جالب می شد: با نشان دادن این که چه قدر ما در تاریخ و اندیشه ی دینی مان مشکل اخلاقی (= فلسفه ی اخلاقی) داریم و چه قدر معرفت دینی ما از حیث اخلاق اندیشی و دغدغه ی پرسش های اخلاقی لاغر و ضعیف است، و ...
اما به محض آن که دکتر کدیور پا در عرصه ی نظام سازی و ارائه ی گزاره های مثبت و ایجابی گذاشت نشانه های کم رمقی وضعف بحث پیدا شد. بعضی مطالب زیادی بدیهی بود و برخی دیگر به سختی مربوط بود و گویی سخنران می کوشید با تلاش فراوان آن ها را به هم پیوند بزند. سیل سوال هایی که از بدیهیات بحث پرسیده بودند و در آن ها تشکیک کرده بودند (مثلا وجدان اخلاقی، یا سازگاری عقلانی*) نیز موید این مطلب بود.
این اولین بار بود که دکتر کدیور چنین می کرد یعنی از نقد گذر می کرد و سعی می کرد در حوزه هایی که بر آن ها نقد وارد کرده است دستگاهی بسازد و گزاره های ایجابی ارائه کند. این امری مبارک است. به شخصه خوش حال می شوم نظیر این اقدام را در حوزه ی ایمان، کلام و فقه نیز ببینم. اما این اتفاق یک چیز را نشان داد، چیزی که کم و بیش همه در ناخودآگاه می دانیم: این که چنین کاری چه قدر خطیر و پر مشکل است.
این مخاطره اما فقط برای دکتر کدیور وجود ندارد. هر کس و هر اندیشه ای که ادعای نقد دارد و تمام عمر خود را در انتقاد به سر می برد روزی که پا از دخمه ی نفی و انتقاد خود بیرون بگذارد و قرار شود اندیشه و راه کار خود را ارائه دهد خواهد فهمید که اولا نظام سازی چه سخت است، و ثانیا فرآیند نقد فرآیندی مدام و همیشه گی است. توی منتقد وقتی نظریه ای در برابر نظریه ای که نقد کرده ای ارائه دهی دیگری پیدا می شود که نقدت می کند و او هم به جای خودش پس از ارائه ی نظریه اش نقد می شود و قس علی هذا.
این اتفاق تداوم نظریه پردازی و انتقاد مدام، امری است که معمولا متفکرین ما یا با پناه بردن به سنت امن گذشته از آن فرار می کنند (مثلا دکتر نصر) یا با نفی و نقد صرف بدون ارائه ی بدیل (مثلا طرفداران ایرانی اندیشه ی انتقادی).
آن چه مایه افسوس است این است که وقتی سنتی پویایی و حیات اش را از دست بدهد، انگاره های سیاه و سفید در آن ظهور می کند و جامعه (ی فکری-فرهنگی) در برابر آن دوقطبی می شود: برخی منتقد همیشه گی و تام و تمام آن می شوند، برخی سرسپرده و تسلیم بی چون و چرای آن. برخی تفکرات اتوپیایی در سر می پرورند و برخی اندیشه های آخرالزمانی. و میان این دو تفاوتی نیست در نقش و جایگاه شان در انقطاع سنت و رکود جریان.
هر سنتی که حیات و تداوم و پویایی اش را از دست بدهد، احیاگران و مجددین در تلاش برای زنده کردن اش با این مشکلات مواجه اند. و این وضعیت بحرانی _که من خوش دارم به شکاف و انقطاع تعبیرش کنم، همان بحران و دوگانگی که به زعم بسیاری آغاز فلسفه است و کار فلسفه التیام آن_ وضعیت امروز ما در بسیاری از عرصه ها است.
در تمام عرصه های هویتی که نداریم شان و در آن ها با بحران هویت مواجه ایم: بحران هویت دینی، بحران هویت ملی، بحران هویت علمی، بحران هویت فلسفی، و ... .
* چون فکر نمی کنم هیچ کدام از لینک ها گزارش درستی از سخنرانی ها داده باشند بگویم که کدیور سعی کرد چهار اصل: سازگاری عقلانی، مناسبت هدف با وسیله، وجدان اخلاقی، و اصل طلایی اخلاق _با دیگران چنان کن که دوست داری با تو چنان کنند_ را به عنوان اصول اخلاقی اش بگیرد و با آن ها رفتار دینی _در این مورد خاص قیام عاشورا_ را تحلیل کند.
پ.ن.: خیلی سعی کردم زیاد طولانی نشود و به حرف های کلی و ادعاهای کلان و تحلیل های پرطمطراق کشانده نشود، اما از این بیشتر ازم بر نیامد.
ء