سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۵

راه

مسافت همان مسافت است، فقط شیب ها فرق کرده.
بالاخره باید سربالایی ها را هم رفت، همان طور که قبلا سر پایینی ها را رفتیم:
شاد و سرخوش و رها خودمان را می دادیم دست جاذبه و باد. و پرواز می کردیم.
گاهی آن قدر تند می شد رفتن که سُر می خوردیم و کله پا می شدیم و دنگ:
خانم دکتر می گفت من خوب بخیه می زنم اما تو هم این قدر نگران نباش. دختر نیستی که نگران خط و خال ات باشی.

و حالا باید متر متر به پرواز و دو رفته را سلانه سلانه و پای کشان بپیمایی.
مثل آن وقت ها که پای ات می شکست و می نشستی به نگاه کردن دویدن و بازی های دیگران؛
و همه ی زندگی ات مثل راه رفتن ات کش می آمد و کند می شد.

روزگار است دیگر. تازه از کجا معلوم نشیب به تر از فراز باشد.
از کجا معلوم حسرت دویدن و رفتن دردناک تر باشد از به سنگ خوردن سر و خانه نشینی.


دست بالا باید جوری صدای این رفیق مان را ساکت کنی که مدام طعنه می زند و آزار می دهد.
می گوید: این ها که می گویی تئوریزه کردن ضعف و تنبلی است؛
دفاع طبیعی سازو کار روانی ات است برای زیستنی کردن جهنمی که در آن هستی.

پیش تر دهان به دهان اش می گذاشتم. دقیقه ها و ساعت ها می گذشت و مدام با هم یکی به دو می کردیم. من می گفتم و او به فکر می رفت. جوابی می داد و اگربرای جواب اش جوابی نداشتم می رفتم توی فکر. در سکوتی به چشم دیگران، هر دومان خسته می شدیم از این همه تقلا و گفت و گو و به جان هم افتادن.

مدتی است که می گوید بی این که چون پیش ترها جوابی بشنود. دست بالا باید جواب او را بدهی دیگر. بگذار بگوید. او هم یاد می گیرد مثل تو که دیگر جواب نمی دهی دیگر نپرسد، دیگر گیر ندهد.
خستگی بر هر درد بی درمان دواست، خاصه که سربالایی های این جا طاقت فکر کردن را هم از آدم بگیرد.

یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۵

زبان 3

در خواب زندگی از زبان جلوتر است؛
در یک ساعت اتفاقات روزی و سالی رخ می دهد و وقتی تصمیم می گیری تا حس و حال خوابی را، سیر و شرح وقایع رویایی را بنویسی، برای هر دقیقه اش باید مدت ها بگویی و بنویسی.

گاهی زبان از اندیشه، از احساس، از احوال عقب می ماند. تند تند می گویی، تند تند می نویسی. تا کلیت افکار و احساس ات از دست نرود؛ گیرم به قیمت از دست رفتن دقت و فدا شدن جزئیات و بروز سهو و خطا.

گاهی زبان را کد می کنی تا همه ی رنج و سختی بیان تداعی و معانی را مجبور نباشند واژه ها به تنهایی به دوش کشند، سعی می کنی واحد های انتقال معنا را بزرگ تر کنی: مثل جوکی که قسمتی اش کد می شود تا همه اش را نگویی، مثل تلمیح و ارجاع.
گاهی مثلی، تشبیهی، اشاره ای جان ات را راحت می کند در بیان منظور.
گستره ی واژگان زبان ات به مدد اندیشه می آید. واژه هایی که راه های رَفته و رُفته ی معنا و منظور است، و تو مجبور نیستی برای هر گام پیش رفتن در اندیشه های ات خروار خروار برف راه های نرفته و زمین های نپیموده را بروبی.

گاهی زبان آن قدر عقب می ماند که از گفتن ناامید می شوی_ گاهی این عقب ماندن از کندی پای زبان ات است، گاهی از تندی قدم های اندیشه ات. به همه چیز چنگ می زنی: تمثیل، تصویر، دست های ات در سکوت بالا و پایین می رود در جست و جوی واژه ها، چشم ها را به یاری می گیری. گاهی خسته می شوی از زبان نافهمی دیگران، گاهی از لکنت و ناتوانی خودت. اما گاهی یک کلمه، یک نگاه، یک ارجاع دیوانه ات می کند از شادی فهمیده شدن، از سبکی بر زمین گذاشتن بار منظورت. مثل آن که توی خواب دیده ی گنگ کسی را یافته باشی که رویایی مشابه دیده است، و از رنج و درد یک عمر نگفتن خلاص شده باشی با این کشف.

_رویا می بافی: چرا نمی شود حس خواب ها و احوال، و معنا و مفهوم منظور را یک جا گفت؟ چرا چنین در چنبر زبان اسیری، و راهی اصیل تر، سر راست تر، راه تر نمی یابی؟ چرا نمی شود خواب گون ها را با زبان خواب گفت؟
_سوال می پرسی: در چنان زبانی می شود استدلال کرد، می شود گفت-و-گو کرد؟



گاهی آن قدر ذهن ات از زبان ات، اندیشه و احساس ات از کلام ات پیش می افتد که در بیداری های ات خوابی.
ترجیح می دهی هیچ نگویی، وقتی تا عزم بیان کنی احساس و معنا فرسنگ ها جلوتر است.

زندگی

تا حالا شده چیزی _لباسی، کتابی، عینکی_ در اتاق شلوغ گم کنی؛
و بی اختیار دنبال ctrl+f بگردی؟


از تندی روزگار عقب افتاده باشی و بخواهی pause بزنی چی؟
گیر کرده باشد همه چیز و دنبال
reset بگردی چه طور؟

شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵

ننگ

ظاهرا این روزها پایان اعتصاب غذا فقط مرگ است.
واقعا امیدوارم آن یک و دو، سه (+) نشود.


حاکمان را که دیگر نام و ننگی نیست،
اگر چنان شود داغ این ننگ بر ما و سکوت و ناتوانی مان خواهد ماند.
ء

جمعه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۵

Irrational

اگر این مهر و عاطفه،
محصول انتخاب طبیعی است
با
هدف بقای نوع انسان،
چرا آدم ها دق مرگ می شوند؟

چرا دل بستگی ها
به قیمت مرگ هم
دست از سرِ دل شان بر نمی دارند؟

***


پ.ن.

البته دو جواب می شود داد:
یکی با استفاده از استعاره های برنامه نویسی این است که بگویی این موارد باگ سیستم است.
یعنی فانکشنی است که در اکثر
موارد جواب درست می دهد اما موارد خاصی هست که یا برنامه نویس در نظر نگرفته و باید منتظر آمدن سرویس پک اش باشی، یا قیود مسئله اجازه نمی داده به تر از این بهینه شود.

دومی _که از جهاتی شبیه اولی است_ این است که با نگاه اقتصادی و تعادل بهینه به تطور، بگویی از منظر یوتیلیتارینیستی، سعی و کوشش طبیعت معطوف به بیشینه کردن یوتیلتیِ نوع بوده است ونه فرد؛ و لذا این مواردِ خاصِِ دیسیوتیلیتی، نقضِ غرضِ مکانیسم یا طراح نیست.
ء


پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۵

تهران

به بهانه ی این دیالوگ در تاکسی:

" راننده: تیمارستان خوب می شناسی؟
آدم بعد از یه مدت رانندگی تو این شهر باید بره تیمارستان.
من: تیمارستان به این بزرگی؛ کجا دیگه می خوای بری؟"،

بی مزگی ام گل کرد و شروع کردم به بازی با حروف تهران:

تیمارستان همیشه روزهای ­اش آفتابی نیست (1)

تیمارستان هرگز روزهایی این­چنین –به خود- ندیده (2)

و در ادامه:

تو هرگز روز –را- آبی نبینی (3)

« ترا هرگز رهایی ارزو نیست؟
این جا:
تا هست رذالت است و نکبت» (4)

و در آخر به شیوه ی تبلیغات لوس بانک ها و بر وزن "تهران، شهر اخلاق":
تهران، شهر:
تنبلی، هیزی، ریا، آز، نامردی.
یا از منظری دیگر شهر:
تصادف، همهمه، راه بندان، آلودگی، نا به سامانی. (5)

بقیه از این ها هم حتی بی مزه تر بود.
اما فایده اش این بود که فهمیدم چه احساسات پاک و لطیفی نسبت به این شهر دارم.
ء

***
(1) مثلی سائر در فرهنگ تیمارستانی به مضمون "گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر".
(2)
اضافه ی "به خود" جهت تسهیل فهم است و غیرضرور.
(3)
ایضا "را" محض سهولت خواندن و موزون شدن است، نه کم آوردن.
در صورت تمابل می توان حذف اش کرد و جای اش کسره گذاشت.
(4)
شرمنده از بی ربطی وزن ها.
(5) قبول دارم این آخری جوان مردانه نیست، چون با پیش وند "نا" می شود کلی چیز ساخت.

چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵

کتاب ها

سخت است از کتاب ها دل ببری. از شهوت کتاب خریدن، از شهوت کتاب دیدن. از حرص و طمع بیش تر خواندن.
شاید این آخرین دل بستگی و حسرت باشد که پیش از مرگ از دل کنده شود.
به قول مارکوس اورلیوس
«عطش نسبت به کتاب ها را فراموش کن؛ تا نه با تلخ کامی بل که با شادمانی با مرگ روبه رو شوی و از صمیم قلب خدایان را شاکر باشی.»

***

کتاب های نیمه خوانده ی زیادی هست. کتاب های نخوانده ی زیادی هم.
گاهی می نشینم جلوی ردیف کتاب های در صف انتظار و با حسرت به آن ها می نگرم و به وقت نداشته می اندیشم.
گاهی می نشینم رو به روی شان و بدون حسرت خوردن یا حرص زدن فقط از ردیف کنار هم نشسته شان لذت می برم.
گاهی از این که هر کدام این کتاب ها عمر کسی بوده است و اینک چه پوچ در این گوشه ی جهان افتاده اند، و حیات و طراوت شادی ها یا رنج های مولف یا مترجم را هنگام تالیف یا ترجمه ندارند رنج می برم. یعنی راست اش دچار پوچی می شوم از خواندن و نوشتنی که به کار افزودن ردیف گورها در گورستان کتاب خانه های خاک خورده بیاید.
گاهی از ترس فراموش شدن کتاب ها آن ها را روی هم نمی گذارم، کنار هم می چینم. تا بل که با دیدن جلد و نام شان به حیات آن بی چاره ها معنایی ببخشم.
گاهی کتابی را که مدت ها پیش خوانده ام باز می کنم و از این که چیزی از آن به یاد ندارم، یا وقتی می خوانم اش چیز متفاوتی از گذشته ها دست گیرم می شود حس بدی پیدا می کنم. مثل یادآوری خاطره ای که دیگر برای ات مهم نباشد یا به رنگ و شدتی دیگر باشد حال آن که در زمان وقوع اش می پنداشتی مهم ترین اتفاق زندگی ات بل تاریخ و جهان است، و حتی رنگ و بوی اش امروز متفاوت از رنگ و بوی به زعم تو یکتای آن زمان ها باشد.

***

بر حرص های زیادی غلبه کرده ام، بر جاه طلبی های بسیاری هم. ( یا چنین می پندارم.) اما هنوز بر حرص کتاب جمع کردن و خواندن نتوانسته ام چیره شوم. هنوز بر جاه طلبیِ دانستن نتوانسته ام پیروز شوم.
هنوز از کتاب ها انتظاری دارم. هنوز -کودکانه- فکر می کنم پرسش ها باید جواب داشته باشند. هنوز امید دارم که تشنگی پرسش ها را کتاب ها آبی باشند.

***

فولدر شاطری بازاست. یکی از فایل های اش را اجرا می کنم.
زخرف می خواند:
و رحمة ربک خیر مما یجمعون... (43:32
)

سه‌شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۵

نهیلیسم 3

می پندارند طلبِ مرگ شکایت است؛
نمی دانند آرزوست.

«یا لیتنی متّ قبل هذا» راخواهشِ بیش از این نبودن می انگارند؛
نمی دانند آرزویِ پیش از این نبودن است.

می پندارند بر آن هاست که بکوشند بفهمندت، یا بفهمند که نمی فهمندت؛
و نمی دانند که طعن این تلاش هم قدرِ وهنِ ترحم است...




دوشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۵

ذکر مصیبت

مصلحین دو دسته ­اند:
آن ها که (دیگران) بر مصایب ­شان می ­گریند،
و آن ­ها که (دیگران) به مصایب ­شان می ­خندند.

دسته سوم اما آنان ­اند که مصیبت ­شان پنهان است.
مجلس تعزیت ­شان منبر مسخ ­شان است: لبس الفرو مقلوبا.

یکشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۵

شاهد بازاری

مدتی است هر بار از بخت بد یا اجبار می نشینم پای تلویزیون و به اخباری گوش می کنم که اول اش با سلام و صلوات و ذکر وحدیث آغاز می شود و آخرش هم با دعای خیر و التماس دعا تمام؛ یا فیلمی را می بینم که بعد نمایش اش تحلیل گران می نشینند به در آوردن عناصر ماورا و معنویت از آن؛ یا هر بار که برمی خورم به تابلوهایی که می کوشند معنویت را در چشمان مردمان کنند با مضامین تهران شهر اخلاق و از این دست پیام ها؛ _جدای از این که یاد این می افتم که همیشه از آن چه نیست بیشتر حرف زده می شود_ یک فکر رهای ام نمی کند.

مدام به این فکر می کنم که اگر مثلا اسپینوزا در این شهر و کشور می زیست، چه حالی می شد وقتی می دید که کم یاب ترین و دیریاب ترین حقایق، که قطره ای اش در این برهوت تشنگی و بیابان بی آبی نعمتی است، این طوراز تمام منافذ به آدمی حقنه می شود؛ و متاعی که باید عمری بدوی پی اش تا ذره ای اش را به دست آوری و بارقه ای که باید عمری بکوشی تا قدری اش بر تو بتابد این طور بر سر هر بازاری مفت، بل به زور، دست ات می دهند.
اگر می دید این طور نام خدا در هر دکانی هست و خودش را در پستوی خانه هم نمی توان یافت دچار بحران فلسفی-هویتی-وجودی نمی شد و سر به بیابان جنون نمی گذاشت؟


بعد التحریر: خوب که فکر می کنم می بینم شاید وضع اسپینوزا هم در آن جامعه ی یهودی که تکفیرش کرد خیلی به تر از الان نبوده.
ء

شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۵

امروز و فردای دگر

«هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید،
گویم این نیز نهم بر سر غم های دگر؛

باز گویم نه که ایام حیات این همه نیست،
سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر.»

پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۵

به سطح سفیدی خیره شده بودم _سقف بود گمان ام.
ناگاه لکه های سیاهی روی آن دیدم. چند دایره ی کوچک مشکی سمت چپ، و نواری از سیاهی های به هم پیوسته ی غبار مانند سمت راست. بیش تر دقت کردم. وضوح شان با تطبیق دید تغییر می کرد.
چشم گردانم به نقطه ای دیگر از سطح. باز هم بودند. لک سفیدی دیوار نبودند.
_ شاید توهم و خطا است. شاید انعکاس نور روی پلک هاست، شاید از مژه هاست: پیش تر در بستن چشم ها، سیاهی ها پشت پلک می رفتند و می آمدند؛ چیزهایی که با شدت نور آن سوی پلک ها، در آمیختگی نور قرمز و سیاه، پر رنگ تر می شدند. قانع شده بودم که از مژه ها و پلک اند. پنداشتم این نیز از جنس همان هاست.

هیچ کدام نبود اما. با مردمک گردانی هم جا به جا می شد. سریع که می چرخاندی چشم ات را، سریع تر این سو و آن سو می شد؛ با قدری لختی: تاری ها دیرتر از چشم از حرکت باز می ایستادند.
کمی دقت بیش تر لازم بود تا بفهمم چیزی است روی چشم ام، روی قرنیه ام. چیزی که شفافیِ آن را کدر کرده است.
قرنیه ای که سال ها پیش در بازی ضربه خورده بود. چندی بسته بودندش، و وقتی بازش کرده بودند نشان به جا مانده اش را تا به امروز پنهان کرده بود.

همیشه آن قدر چشمان ام پر از تماشا بود که وقت به تماشای دیده نمی رسید. در سفیدیِ بی نقشی اما تنها چیزی که پیدا می شد نقشِ خود دیدگان بود.
حالا در هر نگاه، با قدری درنگ و دقت، می شد آمیختگی تصویر بیرون را به شکل و نقش تاری چشمان دید. با تمرین، حضورِ لایه ی حائل میان من و جهان روز به روز بیش تر حس می شد.


***


طول کشید تا در سکوت تنهایی، بنشینم مقابل دیوار سفید بی یادی، و در غیبت اندیشه و احساس، لکه ها و نقش های ذهن و روان ام را ببینم. و دنبال ضربه های هر کدام بگردم.

طول کشید تا با تمرین دریابم هر جا دل ام رو می کند نگاه اش عجین با آن نقش هاست، هر سو که سر می گردانم فهم اش آغشته با آن شکل هاست.


آدم ها

آدم ها بر دو دسته اند:
آن ها که بر می گردند، و آن ها که بر نمی گردند.
ء

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵

عادت می کنیم

این که انسان AC detector است، چه در سطوح پایینی شناخت و ادراک اش (تغییر نور محیط چشم را اذیت می کند نه مطلق نور، انتظار ضربه درد آن را کم تر می کند، ...)، چه در سطوح بالاتر ادراک و فهم (پول دارتر شدن آدم ها را خوش حال می کند نه مطلق پول، آدم ها از افزایش آزادی شان لذت می برند نه از آزادی مطلق، ... ) اذیت ام می کند.
(نمی دانم این
AC detection در سطوح کلان رفتاری مثل جنبه های اجتماعی، عاطفی، ... ریشه ای در آن AC detection های سطوح پایین تر دارد یا نه. )

این که احساس (sensation)، ادراک (perception)، شناخت (cognition)، انتظارات (anticipation)، لذت ها و آلام آدم ها متناسب است با سیگنال error و نه سیگنال reference آزارم می دهد.

_ نمی دانم چرا: شاید چون از نسبیت می ترسم، شاید چون از اعتماد آور نبودن حواس و ادراک می هراسم؛ شاید چون یقین می طلبم، شاید چون قرار می جویم. نمی دانم.

این که به همه چیز عادت می کنیم، این که همه چیز را تحمل می کنیم بی تاب و تحمل ام می کند.


گمان ام اگر قرار باشد خلودی در بهشت و جهنم باشد باید تداومِ تغییر و همیشه گیِ نوسان باشد: نو شدنِ مدامِ لذت و آرامش، تازه شدنِ همواره یِ زخم و درد.

(البته اگر نسبت به فرکانس هم آدم ها آداپته شوند آن وقت باید مدام یک تغییر رندوم فرکانس هم برای عادی نشدن وارد کرد.)

دوشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۵

انتقاد و اصلاح


برای من سخنان امسال دکتر کدیور چه در کانون توحید (+: بررسی اخلاقی نهضت حسینی) و چه در حسینیه ارشاد (+: تحلیل اخلاقی نهضت حسینی) درس آموز بود. عرض می کنم از چه نظر.

دکتر کدیور مدت هاست که به نقد وجوه مختلف معرفت دینی می پردازد: انتقاد بر فقه و شریعت از منظر مخالفت با حقوق بشر، انتقاد بر اندیشه ی دینی از لحاظ فقه زدگی و بی توجهی به ایمان، انتقاد بر کهنه و تاریخی ماندن علم کلام و عدم تلاش متکلمین برای ارائه ی کلامی در خور عصر جدید و متناسب با مقتضیات و پیش فرض های انسان شناسانه و هستی شناسانه ی آن، و دست آخر کم مایه گی معرفت دینی از حیث دغدغه ی اندیشیدن به اخلاق و فلسفه ی اخلاق.

این نکته ها و توجهات همه شنیدنی و توجه برانگیز است، و این نقد ها همه لازم و ستودنی. مثلا برای خود من مقاله ی "تعارضات اسلام و حقوق بشر" که در مجله ی آفتاب منتشر شد (لینک آن مقاله های آفتاب را پیدا نکردم اما این دو مصاحبه + و + مربوط است.) بسیار آموزنده بود. یادم هست در همان ایام دکتر کدیور سلسله سخنرانی هایی را نیز برای انجمن اسلامی پزشکان (دقیق یادم نیست، ولی چیزی شبیه این بود) می گذاشت و در جلسات ابتدایی آن می گفت فعلا قصد من فقط این است که نشان دهم واقعا مشکل از چه قرار است و این که فقه با حقوق بشر معاصر تعارضات جدی و بنیادی دارد مسئله ای جدی و اساسی است_ یعنی صرف آگاه کردن از مشکلات و تعارضات و انتقاد خالی هم نتایج و فوایدی دارد، بل لازم است.

همان زمان هم فکر می کردم که اگر قرارباشد اتفاقی در حوزه ی سازگاری حقوق بشر با قوانین ما اتفاق بیفتد (در زمینه های مختلفی نظیر حقوق شهروندی، حقوق زنان، حق مخالفین و منتقدین، ارتداد و غیره) از رهگذر همین بازخوانی ها و نقد هایی است که کسی هم چون دکتر کدیور از درون سنت (این جا فقهی) انجام می دهد.
مثال دیگر در حوزه ی کلام شیعی مسئله ی امامت است که در شب های قدر امسال دکتر کدیور به آن ها پرداخت. باز در این مورد هم تلقی من این است که اگر قرار باشد تاثیری و فایده ای حاصل شود از چنین بازخوانی وفادار به سنت شیعی ای حاصل خواهد شد و نه آن چنان که دکتر سروش از آن سنت فاصله می گیرد. (فعلا بحث این که کدام صحیح ترند نیست.)

اما با تمام این تفاسیر سخنرانی های ماه رمضان امسال (با محوریت امامت) از سخنرانی های محرم (با موضوعیت اخلاق) -برای من- بهتر بود. فکر کنم اگر از باقی مستمعین هم نظر خواهی می شد نظرشان کمابیش همین بود. چرا؟
فرق سخنرانی های ماه رمضان و ماه محرم در این بود که در اولی بیش تر به نقد پرداخته می شد و در دومی گزاره های ایجابی و مثبت بیشتری ارائه می شد.
در سخنرانی های شب های قدر در باره ی امامت با ارائه ی شواهد مستند و ادله ی درون دینی محکم به نقد اعتقادات غالیانه در باره ی امامت پرداخته شد. (کسانی که آن سخنرانی های را شنیده اند می دانند که مثلا انتقاد به بی مایه گی قسمت زیادی از احادیث کافی _خاصه آن ها که به اندیشه های غالیانه نزدیک است_ چه شوق و وجدی را در مخاطب پدید آورد!)
شاید اگر قرار بود در باره ی نسبت معرفت دینی و فلسفه ی اخلاق هم، مشابه بحث درباره ی امامت، صرفا گزاره های انتقادی و سلبی بیان بشود به همان اندازه جذاب و جالب می شد: با نشان دادن این که چه قدر ما در تاریخ و اندیشه ی دینی مان مشکل اخلاقی (= فلسفه ی اخلاقی) داریم و چه قدر معرفت دینی ما از حیث اخلاق اندیشی و دغدغه ی پرسش های اخلاقی لاغر و ضعیف است، و ...
اما به محض آن که دکتر کدیور پا در عرصه ی نظام سازی و ارائه ی گزاره های مثبت و ایجابی گذاشت نشانه های کم رمقی وضعف بحث پیدا شد. بعضی مطالب زیادی بدیهی بود و برخی دیگر به سختی مربوط بود و گویی سخنران می کوشید با تلاش فراوان آن ها را به هم پیوند بزند. سیل سوال هایی که از بدیهیات بحث پرسیده بودند و در آن ها تشکیک کرده بودند (مثلا وجدان اخلاقی، یا سازگاری عقلانی*) نیز موید این مطلب بود.

این اولین بار بود که دکتر کدیور چنین می کرد یعنی از نقد گذر می کرد و سعی می کرد در حوزه هایی که بر آن ها نقد وارد کرده است دستگاهی بسازد و گزاره های ایجابی ارائه کند. این امری مبارک است. به شخصه خوش حال می شوم نظیر این اقدام را در حوزه ی ایمان، کلام و فقه نیز ببینم. اما این اتفاق یک چیز را نشان داد، چیزی که کم و بیش همه در ناخودآگاه می دانیم: این که چنین کاری چه قدر خطیر و پر مشکل است.

این مخاطره اما فقط برای دکتر کدیور وجود ندارد. هر کس و هر اندیشه ای که ادعای نقد دارد و تمام عمر خود را در انتقاد به سر می برد روزی که پا از دخمه ی نفی و انتقاد خود بیرون بگذارد و قرار شود اندیشه و راه کار خود را ارائه دهد خواهد فهمید که اولا نظام سازی چه سخت است، و ثانیا فرآیند نقد فرآیندی مدام و همیشه گی است. توی منتقد وقتی نظریه ای در برابر نظریه ای که نقد کرده ای ارائه دهی دیگری پیدا می شود که نقدت می کند و او هم به جای خودش پس از ارائه ی نظریه اش نقد می شود و قس علی هذا.
این اتفاق تداوم نظریه پردازی و انتقاد مدام، امری است که معمولا متفکرین ما یا با پناه بردن به سنت امن گذشته از آن فرار می کنند (مثلا دکتر نصر) یا با نفی و نقد صرف بدون ارائه ی بدیل (مثلا طرفداران ایرانی اندیشه ی انتقادی).

آن چه مایه افسوس است این است که وقتی سنتی پویایی و حیات اش را از دست بدهد، انگاره های سیاه و سفید در آن ظهور می کند و جامعه (ی فکری-فرهنگی) در برابر آن دوقطبی می شود: برخی منتقد همیشه گی و تام و تمام آن می شوند، برخی سرسپرده و تسلیم بی چون و چرای آن. برخی تفکرات اتوپیایی در سر می پرورند و برخی اندیشه های آخرالزمانی. و میان این دو تفاوتی نیست در نقش و جایگاه شان در انقطاع سنت و رکود جریان.

هر سنتی که حیات و تداوم و پویایی اش را از دست بدهد، احیاگران و مجددین در تلاش برای زنده کردن اش با این مشکلات مواجه اند. و این وضعیت بحرانی _که من خوش دارم به شکاف و انقطاع تعبیرش کنم، همان بحران و دوگانگی که به زعم بسیاری آغاز فلسفه است و کار فلسفه التیام آن_ وضعیت امروز ما در بسیاری از عرصه ها است.
در تمام عرصه های هویتی که نداریم شان و در آن ها با بحران هویت مواجه ایم: بحران هویت دینی، بحران هویت ملی، بحران هویت علمی، بحران هویت فلسفی، و ... .


* چون فکر نمی کنم هیچ کدام از لینک ها گزارش درستی از سخنرانی ها داده باشند بگویم که کدیور سعی کرد چهار اصل: سازگاری عقلانی، مناسبت هدف با وسیله، وجدان اخلاقی، و اصل طلایی اخلاق _با دیگران چنان کن که دوست داری با تو چنان کنند_ را به عنوان اصول اخلاقی اش بگیرد و با آن ها رفتار دینی _در این مورد خاص قیام عاشورا_ را تحلیل کند.

پ.ن.: خیلی سعی کردم زیاد طولانی نشود و به حرف های کلی و ادعاهای کلان و تحلیل های پرطمطراق کشانده نشود، اما از این بیشتر ازم بر نیامد.

ء

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

ء
«اگر تو را روشنایی و ذوقی هست که مشتاق مرگ باشی، بارک الله فیک، مبارک ات باد، ما را هم از دعا فراموش مکن.
و اگر چنین نوری و ذوقی نداری، پس تدارک کن، و بجو، و جهد کن... فتمنوا الموت ان کنتم صادقین...
این آینه ای روشن است که شرح حال خود در او بیابی. هر حالی و هر کاری که در آن حال و در آن کار، مرگ را دوست داری، آن کار نکوست.
پس میان هر دو کاری که متردد باشی، در این آینه بنگر که از آن دو کار با مرگ، کدام لایق تر است؟
باید که بنشینی؛ نوری صافی؛ مستعد، منتظر مرگ؛ یا بنشینی: مجتهد در اجتهاد وصول این حال... »

(مقالات شمس)
ء

یکشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۵

زمان 1

«زمان بی کرانه را،
تو با شمارِ گامِ عمرِ ما مسنج؛
به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج …»

***

«... و ان يوما عند ربك كألف سنة مما تعدون.» (22:47)
و هر روزی نزد پروردگارت هم چون هزار سالی است که شما می شمارید...

***

هر لحظه ابدیتی است؛ عمر دمی ...

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۵

افتان

همیشه از زبان تو شنیدم اش؛ یک بار هم از زبان من اش بشنو:
الیس الله بکافٍ عبده؟ (39:36)
ء

جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۵

زبان 2

می دانی؛

طول می کشد آدم ها کنار بیایند با زبان شان_ آن جور که کنار می آیند با خودشان، با بودن شان، با جسم شان. آن طور که باید کنار بیایند ذهن و بدن شان.

طول می کشد انتظارات آدم ها معقول شود از زبان شان، از سکوت شان_ آن طور که معقول می شود خواسته های شان از مبارزات شان، از توانِ کم توان شان.

طول می کشد آدم ها رهایی را حتی در واژه های شان هم نبینند، در زبان شان هم حتی نجویند_ آن قدر که طول می کشد آدمی از فرزندش هم دل ببرد، امید بکند.

طول می کشد تا بفهمد آسمانِ سرزمینِ خیالی و رهایِ بی واژه نیز به رنگِ دودآلودِ آسمانِ همین بیغوله ی پر صداست.
و بیش تر طول می کشد تا این هم نیازاردش حتی.

طول می کشد تا لذت و دردِ درهمِ گفتن و زیستن تمام شود_ حتی اگر با زجرِ رنج روزها و ساعات ات را بلند تر کنی؛ حتی اگر با بی خویشی و بی قراری فاصله ها را نزدیک تر کنی.

خیلی راه است تا توازنِ جُستنِ هم زمانِ واژه و سکوت، (همان قدر که) تا یافتن توامانِ آسمان و زمین.
طولِ یک عمر کم است برای مشقِ رفتن این راه، تمریِن جُستنِ این تعادل. بیم ناک عرض اش باید بود.
ءو

Silence like to death

Grief,

Elizabeth Barrett Browning

پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۵

زبان 1

داریم حرف می زنیم که ناگاه دل ام می لرزد، تردید می افتد به جان ام:


از کجا معلوم که داریم در باره ی یک چیز صحبت می کنیم؟

از کجا معلوم که می فهمیم هر کدام داریم چه می گوییم؟ و اگر هم می فهمیم از کجا معلوم که آن چه من می فهمم همان است که تو می خواسته ای بگویی؟ اصلا تو خودت، من خودم می دانسته ایم چه می خواسته ایم بگوییم که حالا نگران بد فهمیده شدن اش، نفهیده شدن اش از جانب دیگران باشیم؟

چه وقت یک چیز را می فهمیم؟ وقتی احساس کنيم که آن را فهمیده ایم؟ وقتی به شهود دریابیم که در شبکه مفاهیم و تجارب و احساس های مان جا افتاده است و به باقی ربطی پیدا کند؟ و اگر چنین است وقتی در احوال مختلف احساس های متفاوتی از فهم یک چیز داریم، یا گاه می فهمیم اش و گاه نمی فهمیم کدام فهم و نافهمی درست تر است؟

تازه گیرم که فهم برای من ثابت باشد چه طور مطمئن شوم که این فهمِ مرتبط با تجارب و احوال و مفاهبم و احساساتِ من همان منظور تو است؟ از کجا معلوم که بخشی از واژه های مبهم و معنای گنگ مرا نگرفته باشی و برای خودت در نظام مبدا خود مفهوم و منظوری مطابق درک و منظر خود نساخته باشی؟ آیا ممکن است کل این گفت و شنودها مبتنی بر بد فهمی باشد؟: تو کار خودت را می کنی من هم کار خودم را.

یا باید فهم را کاربردی دید: تا وقتی گیری پیش نیامده، تا وقتی آدم ها به بازی هاشان ادامه می دهند و کسی نمی گوید فلان مهره را اشتباه تکان دادی یا فلان حرکت ات خطا بود می توان ادامه داد. یعنی باید به خودِ بازی اعتماد کرد؟ یعنی اشتراک ما در الفاظ و معانی را تداوم بازی تضمین می کند_ اگر اصلا همان نباشد.
اگر من بازی گر خوبی باشم چه؟ آن بخشی از معنا، از فهم که مال من است، مال تجربه های من، مال اندیشه های من، مال خاطرات من کجاست در این بازی اجتماعی؟

نکند باید اعتماد کنیم به خدایی که ضامنِ ارتباط و گفت-و-گو است. نکند هر بار که با هم حرف می زنیم معجزه ای می شود، نشانه ای رخ می نماید. یا نکند خدایی همواره دست در کار ایجاد تطابق میان من وتو است در گفت و شنود؟ _خدای زبان! یا شاید از پیش هماهنگی ای وجود دارد تا این تطابق همیشه جور بیاید...

مثل همیشه سکوت ام طولانی شده است_ مثل خوابی که برای تو سفری دور و دراز است و برای دیگران، برای ساعت دمی.
تردید های ام را پاک می کنم؛ و حرف ام را ادامه می دهم.

همیشه در صحنه

خیلی پر رویی می خواهد آدم هم به موقع حال اش را برده باشد، و هم حالا فحش اش را بدهد.

خیلی لذت دارد آدم وقتِ وقت اش تن به شور و جو داده باشد و الان هم با راحتی تمام لم دهد و هم رنگِ جماعت، اقوامِ نزدیکِ صدر تا ذیل مملکت را جلوی چشم شان که نه جلوی چشم خودش بیاورد.

خیلی حماقت می خواهد که آدم فقط در خیال گذشته ی موهوم یا آینده ی موعود باشد و با این کار فقط لحظه ی حال اش را از دست بدهد، خود را تخدیر کند، ضعف وسستی و تنبلی اش را توجیه کند.

***

_نکند فردا فرزاندان ما نیز رفتار سیاسی ما را این طور به سخره بگیرند؟
خدا عاقبت ما را به خیر ختم کند.

چهارشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۵

نهیلیسم 1

پراگماتیسم تام و تمام به نهیلیسم می انجامد؛
یا این نهیلیست های حقیقی هستند که پراگماتیست های خوبی می شوند؟

بدون باقی گذاشتن وجهی از وجوه حیات که در آن نپرسی و سکوت کنی، که در آن تسلیم شوی، که در آن حساب و کتاب و بالا و پایین نکنی _برای یکی دین، برای دیگری معنویت، یکی تامل و مراقبه، دیگری سلوک، یکی موسیقی و دیگری عشق _ می توان از دام نهیلیسم رست؟

امر معنوی رازآمیز است یا برای آن که امری معنوی داشت باید رازی آفرید؟
و اگر چنین است آیا نهیلیسم خصلت نوعی نگاه، نوعی تفکر، نوعی مواجهه با جهان، هستی و آدمیان نیست؟
آیا نوع خاصی از تفکر که در اساس بر پایه راززدایی استوار است حتی اگر رازی وجود داشته باشد غبار غیرعقلانی ابهام و راز را از سیمای آن نخواهد زدود؟

و در برابر، ذهن رازجو و معنااندیش، در ساده ترین نمودهای طبیعی(؟) و روزمره(؟) جلوه ای از جمال و معنا نخواهد دید؟ در برابر راززدایی ذهن معقول، او از همه چیز آشنازدایی نخواهد کرد؟...

*****

....ماهِ هر روز، قرصِ روشنِ شب های همیشه، زیادی پایین است _می ترسی بخورد به ساختمان ها، بیفتد روی سر مردم_ و زیادی روشن.

از این که ماهی آن قدر دور، به این شهرِ غریب این چنین نزدیک است به وجد می آیم؛ مثل یافتن آشنایی دور در شهرِ تبعید.
نم اشکی هم شاید...

سه‌شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۵

اجعل ذکرنا له غبّا

واعظ از مرگ می گوید و نصیحت به یاد مرگ می کند:

فلان عارف هر روز ساعتی در قبرستان قدم می زده است.


رند درون ام آتش واعظ ستیزی اش گل می کند و بر می آشوبد:

به قبرستان بگو ساعتی در من قدم نزند.

دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵

نعل وارونه

سر کلاس فلسفه هگل، جواد طباطبایی داشت می گفت چه طور هگل که گفته اند اولین فیلسوف مدرن است ادامه سنت فکری اروپایی است و چه طور اندیشه سیاسی ارسطو را بازخوانی می کند و چه طور در برابر نظریه صدوری که قائل به خلق از عدم است هگل حلولی مذهب است و نگاه تاریخی دارد و چه طور حتی در مدرن ترین دولت ها قوانین از هیچ ایجاد نمی شوند و در این حین گریزی زد به مشروطه ی ایرانی آجودانی که درباره ی ممتنع بودن جمع مشروطه و ایرانی چرت گفته است و اتفاقا مشروطه باید ایرانی باشد و مشروطه ی ایرانی به این معنا که مشروطه ی هر جایی باید مبتنی بر قوانین آن جا باشد همان ایده ی هگلی است و ما در حوزه هایی مدرن شده ایم که سنت قوی ای داشته ایم مثل حقوق) فقه) و شعر و ... و از این حرف ها، که ناگاه لب خندی زد و ایستاد.

گفت یک بار رفته بودم حوزه علمیه قم برای صحبت و سخن رانی که بردند مرا در یک اتاق و همه متفق (تاکید می کرد که این حرف ها را فقط شاگردان نمی زدند که اساتید و اعاظم هم می گفتند) در آمدند که ای بابا، این چه وضعی است شما همه اش دم از سنت می زنی؛ از مدرنیسم بگو! می گفت آهی کشیدم و به خودم گفتم از همه جای عالم انتظار داشتم چنین بگویند الا از این جا و از شما. می گفت بعد هم چنان هوش از سرم پریده بود که نفهمیدم چه طور یک جوابی دادم و خود را از مخمصه رهاندم.



می گویند زندگی نیندیشیده ارزش زیستن را ندارد،

و یادشان می رود بگویند اندیشه نزیسته نیز. ئ

یکشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۵

حقیقت و مرارت

گفتن یا اندیشیدن به یک حقیقت، اگر گمان ببریم که اندیشیدن به آن یا بازگفتن اش تاثیری در زندگی و بهبود آن ندارد، لازم است یا اصلا باید از آن اجتناب کرد؟ (صورتی دیگر از مسئله ی قدیمی نسبت حقیقت و رنج/خوشی و وظیفه ی ما در آن باره)

یک مورد خاص از این مسئله ی عام اندیشیدن به مرگ است. فرض کنیم جامعه ای که بتواند خود را از دست مرگ اندیشی برهاند به لحاظ معیارهای رفاه مادیِ عمومی وضع بهتری از جامعه ی مرگ اندیش داشته باشد (به فرض که بتوان باقی عوامل را به نحوی کنترل کرد) آیا با این فرض می توان نتیجه گرفت که

(1) نباید به مرگ اندیشید و باید کوشید حتی المقدور از تفکر آن به اجتناب کرد و اصلا برویم دنبال مکانیزم ها و راه هایی که حواس را از این موضوع پرت کند (شیوه های روان شناسانه، تفریحات سرگرم کننده مثل تلویزیون و بازی ها، غرقه شدن در کار و پول و غیره) یا این که

(2) چنین باید اندیشید که انکار حقیقت بالاخره زمانی خودش را نشان خواهد داد و تاثیر خودش را خواهد گذاشت حتی اگر ما فعلا نتوانیم بفهمیم یا نتوانیم تاثیرش را نشان دهیم (یعنی با همان ملاک پراگماتیک هم قائل به نوعی توان بالقوه ی پراگماتیک برای حقیقت شویم. یعنی تبعات و اثرات عینی گریزناپذیری که دیر یا زود خود را در سامان جامعه یا احوال روانی افراد نشان می دهد.) یا این که

(3) موضعی حقیقت گرایانه اتخاذ کنیم و بگوییم حتی اگر وضع ما در دوری از حقیقت _این جا مرگ_ بهتر شود (منظور از وضع هم وضع مادی مثل پیشرفت جامعه و رفاه اقتصادی فرد و هم وضع غیرمادی مثل احوال روانی فرد و میزان غم وشادی عمومی جامعه است) باز هم ما فقط موظف به پی جویی حقیقت (همان دویدن پی آواز حقیقت) هستیم (وظیفه گرایی) و نه ملزم به سوداندیشی و فایده باوری.

پیداست که برای این رای آخر صورت های مختلف متصور است:
می توانید مبنای متافیزیکی محکمی داشته باشید مثل سرای بازپسین، که در آن از حقیقت جویی و حقیقت پویی تان خواهند پرسید و این هیچ ربطی به خوشی فارغ از حقیقت این جهانی تان ندارد.
می توانید به عالم غیبی در همین سرا معتقد باشید که در صورت صداقت و جدیت در طلب حقیقت پاسخی مناسب از سوی آن دریافت می کنید و در صورت بی اعتنایی به حال خود رها می شوید.
می توانید بدون چنین مبانی متافیزیکی معتقد باشید که اقتضای عقلانیت این است که تا حد وسع تان به تحقیق حقیقت بپردازید_البته توجیهات این حالت اخیر هم می تواند توجیهات متفاوتی باشد و از اصول پایه ی مختلف نتیجه شود. مثلا ممکن است به این جا برسید که وقتی من هستم مرگ نیست و وقتی مرگ هست من نیستم، پس چنین اندیشیدنی بی فایده است. (صورت قدیمی این رای را به سقراط نسبت می دهند اما بازگویی های جدیدتر هم دارد.) یا این که به این نتیجه برسید که اساسا قوای شناختی من برای درک و تحلیل این موضوع کافی نیست، لذا حتی اگر حقیقتی در پس آن باشد مرا به آن راهی نیست، و غیره.

پ.ن.: واقعا از این شروع ناامید کننده و شبیه پایان متاسف ام.