زبان 1
داریم حرف می زنیم که ناگاه دل ام می لرزد، تردید می افتد به جان ام:
از کجا معلوم که داریم در باره ی یک چیز صحبت می کنیم؟
از کجا معلوم که می فهمیم هر کدام داریم چه می گوییم؟ و اگر هم می فهمیم از کجا معلوم که آن چه من می فهمم همان است که تو می خواسته ای بگویی؟ اصلا تو خودت، من خودم می دانسته ایم چه می خواسته ایم بگوییم که حالا نگران بد فهمیده شدن اش، نفهیده شدن اش از جانب دیگران باشیم؟
چه وقت یک چیز را می فهمیم؟ وقتی احساس کنيم که آن را فهمیده ایم؟ وقتی به شهود دریابیم که در شبکه مفاهیم و تجارب و احساس های مان جا افتاده است و به باقی ربطی پیدا کند؟ و اگر چنین است وقتی در احوال مختلف احساس های متفاوتی از فهم یک چیز داریم، یا گاه می فهمیم اش و گاه نمی فهمیم کدام فهم و نافهمی درست تر است؟
تازه گیرم که فهم برای من ثابت باشد چه طور مطمئن شوم که این فهمِ مرتبط با تجارب و احوال و مفاهبم و احساساتِ من همان منظور تو است؟ از کجا معلوم که بخشی از واژه های مبهم و معنای گنگ مرا نگرفته باشی و برای خودت در نظام مبدا خود مفهوم و منظوری مطابق درک و منظر خود نساخته باشی؟ آیا ممکن است کل این گفت و شنودها مبتنی بر بد فهمی باشد؟: تو کار خودت را می کنی من هم کار خودم را.
یا باید فهم را کاربردی دید: تا وقتی گیری پیش نیامده، تا وقتی آدم ها به بازی هاشان ادامه می دهند و کسی نمی گوید فلان مهره را اشتباه تکان دادی یا فلان حرکت ات خطا بود می توان ادامه داد. یعنی باید به خودِ بازی اعتماد کرد؟ یعنی اشتراک ما در الفاظ و معانی را تداوم بازی تضمین می کند_ اگر اصلا همان نباشد.
اگر من بازی گر خوبی باشم چه؟ آن بخشی از معنا، از فهم که مال من است، مال تجربه های من، مال اندیشه های من، مال خاطرات من کجاست در این بازی اجتماعی؟
نکند باید اعتماد کنیم به خدایی که ضامنِ ارتباط و گفت-و-گو است. نکند هر بار که با هم حرف می زنیم معجزه ای می شود، نشانه ای رخ می نماید. یا نکند خدایی همواره دست در کار ایجاد تطابق میان من وتو است در گفت و شنود؟ _خدای زبان! یا شاید از پیش هماهنگی ای وجود دارد تا این تطابق همیشه جور بیاید...
مثل همیشه سکوت ام طولانی شده است_ مثل خوابی که برای تو سفری دور و دراز است و برای دیگران، برای ساعت دمی.
تردید های ام را پاک می کنم؛ و حرف ام را ادامه می دهم.
0 comments:
ارسال یک نظر