جمعه، تیر ۰۸، ۱۳۸۶

چو بید

چیزی فرو ریخته است
ء
صدای اش
- هنوز -
در سرم می پیچد
ء
و واژه ها را
- هم چون دل ام -
می لرزاند

پنجشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۶

رفتارگرایی

این داستان مشهور درباره رفتارگرایی را شاید شنیده باشید که رفتارگرا پس از معاشقه، از حریف اش درباره ی لذت بردن خود می پرسد.ءء(نسخه ی وطنی اش این است که گویا برخی از معتزله وقتی به هم می رسیدند از دیگری حال خود را می پرسیدند؛ با عباراتی نظیر این که «تو که خوبی، من امروز چه طورم؟»)ءء



احساس می کنم در تحلیل و مواجهه با خودم، رفتارگراتر شده ام؛ و هر روز سخت تر می توانم به خودم حالت ذهنی غیر قابل مشاهده در رفتار نسبت دهم، یا حالات ذهنی ام را چیزی جز خروجی های رفتاری ببینم.ء
ء
گویا همانند وقتی که ماتریالیسم را در تحلیل پدیده ها تا انتها پیش ببری همه چیز دود می شود و به هوا می رود، هنگامی که پراگماتیسم و تحقیق پذیری را هم در تحلیل و تعلیل به تمامی پیشه کنی _این که هر باور یا میل یا گرایش ذهنی چه تبعات محصّل، عینی و رفتاری ای دارد_ از خود و پندار و گفتارت جز کرداری زومبی وار چیزی باقی نمی ماند.ء
ء
و البته هنوز این سوال پا بر جاست که آن موجود هوشمندتری که می رود بالا می نشیند و پدیدارشناسانه حتی خودش را تحلیل می کند، کیست و جای اش در این نظام مکانیستی و عینی کجاست.ء
***

پ.ن.ء
من با بسیاری از تحلیل های تخیلی و زیادی ساده انگارِ تفکرهای انتقادی مشکل دارم._دست کم نمی فهمم شان.ء
اما روز به روز، هر چه در باتلاق رفتارگرایی فروتر می روم، به نقد اجتماعی-سیاسی چامسکی بر رفتارگرایی ء(که آن را محصول سرمایه داری و تمنای آن برای پیش بینی پذیر، قابل کنترل و سلطه پذیر شدن عامل انسانی در مناسبات اقتصادی و اجتماعی می داند)ء بیش تر مایل می شوم. ء
ء_البته به جای سیستم های اجتماعی، آن نقد دامن شیوه نگاه و تحلیل ام را می گیرد؛ و این انگاره را تقویت می کند که شیوه ی تفکری که برای تبیین مادی ذهن می کوشد آن را به رفتار تقلیل دهد یا با واژگان گرایش های گزاره ای درباره اش صحبت کند، بیش از این که حقیقتی عینی داشته باشد محصول نوعی نگاه دارای خصلت بورژوایی است که می کوشد پیش بینی کند، تسلط پیدا کند و از هر چیز عجیب و فراچنگ نیامدنی بگریزد.ءء
ء
البته متوجه این نقد هم هستم که وقتی تبیین و پیش بینی مد نظر باشد بدیل ایجابی دیگری برای این امکان _علی رغم ساده انگاری و در برخی موارد غیر شهودی بودن اش_ وجود ندارد، و راه مدل کردن چنان سیستمی همین است؛ و از چنین نقدهایی فقط در موضع سلبی می توان دم زد.گ

چهارشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۶

قدری از دوازده شب گذشته بود که کامپیوتر را خاموش کردم و به سمت خانه راه افتادم. از نیاوران به سمت نوبنیاد که می آمدم طوری شلوغ بود که تنها حدس ام تصادف بود. تصادفی این قدر شدید که آین همه ماشین را در این صف طولانی گذاشته، و این همه آدم را واداشته پیاده شوند ببینندش. برخی ماشین ها هم دور می زدند در خیابان یک طرفه.

یادم نبود امشب شروع سهمیه بندی است. مقابل پمپ بنزین که رسیدم دیدم برق پمپ بنزین قطع شده و تعداد زیادی پلیس به همراه مردم ایستاده اند دم ورودی اش. گمان کردم برق رفته. کسی گفت نوبنیاد و جواب نشنیده پرید بالا. در اثنای پر حرفی ها گفت که پمپ بنزین را بسته اند چون هزار لیتر بنزین بیش تر ندارد و اگر خالی تر از این شود مخازن خراب می شوند. گفت شنیده در حکیمیه پمپ بنزینی را آتش زده اند. گفتم چه جوری؟ با ماشین؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت داداش، مایه اش یه کبریتِ که بندازی تو مخزن اش. قدری جلوتر، ترافیک دو باره زیاد شد و پرید پایین تا سریع تر برسد.
از مسیر عادی نمی شد به شرق رفت. پیچیدم در اولین مسیر خلوت. به سمت غرب. بعد از یک تهران گردی مفصل به اتوبان رسالت رسیدم. نزدیک میدان می شدم که باز صف ماشین ها پیدا شد و پدیده ی دور زدن شان در اتوبان. این بار مردم و موتورها در خلاف جهت حرکت ماشین ها می دویدند و می تاختند. هر از گاهی یکی فریاد می زد که دور بزنید، می گیرندتان.
ظاهرا این یکی جایگاه را هم آتش زده بودند. در حال دور زدن بودم که مردی از کنارم دوید و فریاد زد شیشه را بکش بالا. اشک آور زده اند. دست کم یک کیلومتری فاصله داشتم با پمپ بنزین. با این که می جنبم اما از این فاصله ی دور هم اشک آورها سریع می رسند. دماغ ام از گاز پر می شود و سوزش اشک پی اش می آید.



باز تهران گردی و کوچه پس کوچه یابی شروع می شود. باید کوتاه ترین مسیر را در نقشه پیدا کنی با حفظ حد اقل فاصله از پمپ بنزین های موجود! به هر زحمتی هست راهی می یابم و خودم را می رسانم خانه، تا تمام شدن شارژ موبایل ام بیش از این خانواده را در این شب دل ربای تابستانی نگران نکند.



واقعا فکر می کنید این طور که پیش می رویم ایالات متحد این قدر احمق باشد که پول خرج حمله ی به ما کند؟
یا شاید هم تمام این ها برنامه هایی است که بودجه های تصویب شده برای براندازی پیش می بردشان؟

***
خبر و عکس های ایسنا از آتش بازی ها

سه‌شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶

در رثای شوق

وقتی خوابی
آن قدر انگیزه نداری که بر خیزی؛ء
و وقتی بیداری
آن قدر کار داری که نخوابی.ء
ء
ء
و چه چیز دردناک تر است از تناوب مدام میان خواب و بیداری، سردی و گرمی، غم و شادی، امید و نومیدی؟
ء_نام اش زندگی نبود؟
ء
و چه چیز خوش تر از سکون و ثبات و آرامش. از رسیدن. از نترسیدن.ءء
ء_نام اش ...ء

تهوع

کاش می شد
انگشت بیاندازی در حلق ات
و خودت را
تا انتها
بالا بیاوری


دردش که تمام شد
بیرون ریختن ات ،ء
یک نفس راحت بکشی
و مدتی ،ء
رها،ء
بی خود،ء
فقط هوا بخوری


تا برسد دفعه ی بعد
که تهوع بپیچد سر دل ات
و

پنجشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۶

آدم ها پیر می شوند.

آدم ها بر می گردند و به گذشته شان نگاه می کنند و از این که چه بی باک زندگی می کرده اند، از این که چه بی حساب تهور می کرده اند در شگفت می شوند؛
و با حساب منطق امروزشان کردار دی روز شان را نمی فهمند.
آدم ها می پندارند علم شان زیاد شده و فهم و تجارب شان بیش تر، و بی پروایی گذشته ها را حماقت جَهالتِ روزگار خامی و کم دانی می انگارند، نه شجاعت انقلابی منشی و تحول خواهی.

آدم ها محافظه کار می شوند.

***
پ.ن.
گر تو نگیریم دست؛
کار من از دست شد...
ء

بودن یا نبودن

راحت ترین کار
رفتن است از این جا.

این جای اش هم گویا
این کشور یا این دنیا ندارد.
ء

یکشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۶

"... و از هر گونه روايت ها بکردند مرگِ او را و مرا با آن کار نيست. ايزد توانست دانست_ که همه رفته اند. پيشِ من، باري، آن است که مُلکِ روي زمين نخواهم، با تَبِعَتِ آزاري بزرگ، تا به خون چه رسد_ که پيداست که چون مرد بمُرد و اگر چه بسيار مال و جاه دارد، با وي چه خواهد بود و همراه چه خواهد بُرد. و چه بود که اين مِهتر نيافت از دولت و نعمت و جاه و منزلت و خِرَد و روشن رايي و علم؟ و سي سالِ تمام محنت بکشيد که يک روز دلِ خوش نديد. و چون مرا عزيز داشت و نوزده سال در پيشِ او بودم، عزيزتر از فرزندانِ وي، و نواخت ها ديدم و نام و مال و جاه و عِز يافتم، واجب داشتم بعضي را از مَحاسن و معالي وي که مرا مقرّر گشت بازنمودن و آن را تقرير کردن و از ده يکي نتوانستم نمود، تا يک حَق را از حقها که در گردن من است بگزارم. و روزگارِ اين مِهتر به پايان آمد. و باقيِ تاريخ چون خواهد گذشت که نيز نام بونصر نبشته نيايد در اين تأليف؟ قلم را لختي بر وي بگريانم، تا تشفّي اي باشد مرا و خوانندگان را، پس به سرِ تاريخ بازشوم.

و رودکي گفته است:

اي آن که غمگني و سزاواري
وندر نهان سرشک همي باري

رفت آن که رفت و آمد آن که آمد
بود آن چه بود، خيره چه غم داري؟

هموار کرد خواهي گيتي را؟
گيتي­ ست، کي پذيرد همواري؟

مُستي مکن- که نشنود او مُستی
زاري مکن- که نشنود او زاري

شو، تا قيامت آيد، زاري کن
کي رفته را به زاري بازآري؟

آزار بيش بيني زين گردون
گر تو به هر بهانه بيازاري

گويي گُماشته است بلايي بر او
بر هر که تو بر او دل بگُماري

ابري پديد ني و کسوفي ني
بگرفت ماه و گشت جهان تاري

فرمان کني و يا نکني، ترسم
بر خويشتن ظفر ندهي باري

تا بشکني سپاهِ غَمان بر دل
آن بِه که مي بياري و بگُساري

اندر بلايِ سخت پديد آيد
فضل و بزرگواري و سالاري..."

تاريخ بيهقی

پنجشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۶

بناها و آدم ها


راست اش، احساس فاجعه و اعلام عزا و اعتراض کردن از تخریب ساختمان و گل دسته را در جایی که جان باختن روزانه ی مردم چیزی عادی است نمی فهمم_ راست ترش این است که حال ام را بد می کند.

همان قدر که در زمان آن فاجعه، وقتی کسی حرفی از تخریب ارگ بم می زد و برای آن دل می سوزاند نمی فهمیدم؛ و حال ام بد می شد.


***
یعنی راستی برای "ميليون‌ها انسان آزاده و مسلمان جهان" تخریب بنای مزار بزرگی که سال ها پیش به رحمت حق رفته است، چون این داغی بزرگ و هتک حرمتی عظیم است؛ و جان دادن روزانه ی آدم ها _چیزی که دیگر فقط به آمار تبدیل شده است_ چیزی نیست مگر نشانه ی خوش حال کننده ای از فرو رفتن بیش تر "شرارت جهاني و استكبار خون‌آشام ددمنش به سركردگي ام‌الفساد هزاره" در باتلاق عراق؟

یعنی واقعا آقای خاتمی فکر می کند "
قلب مبارك حضرت صديقه طاهره عليها السلام" را ویرانی گل دسته ای داغ دار می کند؟؛ و جان دادن آدم ها و مسکنت شان آزارش نمی دهد.

یعنی واقعا آقای صانعی چنین می پندارد که
"فاجعه تخريب مجدد حرم عسكريين سلام‌الله عليهما تخريب خانه آنها محسوب مي‌شود"؟؛ و "جنايتي بزرگ و هولناك و برخلاف همه اصول اسلامي و انساني و حقوق بشر" است، در جایی که جان و مال و ناموس و خانه ی آدم های زنده، دیری است که تخریب شده است.

باز خوب است یکی این میان این قدر بصیرت دارد که اهم و مهم را تشخیص دهد.
ء

مقام فقر


بزن بارون!



... لما انزلت الی من خیر فقیر (28:24)ء

سه‌شنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۶

آن سوی اشک و حرف

واژه ها
از دل تنگی و درد پر شدند؛
و من
از واژه و اشک تهی.ء
ء
پ.ن.ء
4:114
لا خیر فی کثیر من نجواهم
الا من امر بصدقة، او معروف، او اصلاح بین الناس؛
. ومن یفعل ذلک ابتغاء مرضات الله فسوف نوتیه اجرا عظیما

جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶

ما، محکومین

نقش و نگار ذهن و روان آدم ها -و خودم- را که می بینم؛
ء
وقتی می بینم این قالب و شکل ظاهرا نادیدنی، با آن که می پنداریم ارادی است و قابل تغییر، این همه صلب و تغییرش این همه سخت است و از هر دیدنی، واقعی تر و عینی تر؛ و آدم ها محکوم اند که با آن ببینند و بیندیشند و رفتار کنند و بزیند؛
ء
وقتی می بینم که جای جای گِل شخصیت آدم ها را که خوب بنگری، جا به جا اثر انگشتان خانواده و معلم ها پیداست، و در هر پندار و کلام و کردارشان می توان نشانی از گذشته ها _از کودکی و والدین و مدرسه و داشته ها و نداشته ها_ یافت؛
ء
دلیلی دیگری افزوده می شود بر تردیدها و هراس های ام از آوردن کسی به جهان و تربیت اش؛
کسی که تا عمر دارد باید بارِ بودنی که انتخاب نکرده است را بر دوش بکشد با شخصیت و ذهن و روانی که خود بر نگزیده است، و بی اراده بوده است آن روز که بزرگ تر های اش -آگاهانه یا ناآگاهانه- به هیئتی آن چنان که خود می خواستند در می آوردندش.ء

ء