پنجشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۶

آدم ها پیر می شوند.

آدم ها بر می گردند و به گذشته شان نگاه می کنند و از این که چه بی باک زندگی می کرده اند، از این که چه بی حساب تهور می کرده اند در شگفت می شوند؛
و با حساب منطق امروزشان کردار دی روز شان را نمی فهمند.
آدم ها می پندارند علم شان زیاد شده و فهم و تجارب شان بیش تر، و بی پروایی گذشته ها را حماقت جَهالتِ روزگار خامی و کم دانی می انگارند، نه شجاعت انقلابی منشی و تحول خواهی.

آدم ها محافظه کار می شوند.

***
پ.ن.
گر تو نگیریم دست؛
کار من از دست شد...
ء

6 comments:

ناشناس گفت...

راست می گویی آدمها محافظه کار می شوند و نسبت به گذشته شان نقاد، اما گمان نکنم همه آنها اقدامات متهورانه و انقلابی گریهایشان را در راستای حماقت و جهالت ناپختگی بگنجانند. ممکن است همانها به تندرویها یا تا حدودی غلبه شور بر شعور در آن روزگار، اعتراف کنند اما سراسر تمام آنها را با چوب جهالت راندن و در جهت تحول خواهی ندانستن فکر نکنم! و دیگر اینکه واقعا یک سری رویدادها اگر با محافظه کاری همراه شوند اصلا اتفاق نمی افتند، یعنی شکل گیریشان به نوعی تابع همین شورهای آنچنانی است . می شود گفت یک سری ازهمین اختلافات همیشگی میان نسلها هم، یک جورهایی از همین متفاوت بودن طرز نگاه وام می گیرد، نگاه محافظه کارانه، نگاه متهورانه ....اگرچه یک جورهایی همه محافظه کار می شوند در طول زندگیشان، دوره گذارش اما باید طی شود!
در رابطه با پ.ن هم نمی دانم چرا اما ناخودآگاه با همان لحن استاد در شب سکوت کویر خواندمش....زان که ندارد کران وادی هجران من....چه خاطره ها دارم....

sdrsd گفت...

من کوشیده ام یک حس را توصیف کنم؛ و در عین حال بگویم که از وادادن به آن _علی رغم تمام واقعیت هاش_ می ترسم.

اما آن چه که از آن می ترسم و ناقدش هستم محافظه کاری در "آرمان" است نه "روش".
گذشت زمان، بیش تر دانستن و کسب تجربه آدم ها را در روش محافظه کار و بطئی اندیش می کند و می فهماندشان که تغییرهای بزرگ یک شبه انجام نمی شود و صبر می طلبد؛ اما مشکل آن جاست که ضرورت این صبوری و پی گیری آرمان ها، آدم ها را خسته و بی حوصله کند؛ و مصائب راه و دور نمودن اهداف و پیچیدگی های مسائل، رسیدن را ناممکن و کوشیدن را مهمل بنماید.

آن چه من از آن می هراسم فراموشی آرمان تحول است در مواجهه ی با واقعیت های زمان و زندگی؛
اما به همان میزان هم از خامی انقلابی اندیشان سطحی نگری که هنوز پروسه ی تدریجی اصلاح را یک شبه و انقلابی می دانند و می خواهند، پروا دارم_ که البته این به معنای نفی شور نیست.

در باره ی پ.ن. هم: شاید چون با همان لحن نوشته بودم اش.
ء

ناشناس گفت...

صدرا جان آدرست را نداشتم از حمیدرضا گرفتم. همه گزاره های منطقی ما بستگی به موقعیت های وجودی ما دارد. برخی اوقات لازم است که آدمی دیگر تردید را به درونش راه ندهد. این را درک می کنم.گاهی برای آن که بتوانیم فراتر رویم از خویش حتی لازم است که محافظه کار شویم. زنده باشی دوست من.

sdrsd گفت...

از منطق، موقعیت وجودی یا لحن این پست تجویز محافظه کاری بر نمی آید- شاید حتی مخالف اش درست تر باشد.
دست بالا توصیف است.

لطف کردید

ناشناس گفت...

محافظه کاری خیلی هم بد نیست.باید تعادل برقرار بشه.

sdrsd گفت...

همین طور ه

کسی گفت مطلقا بد ه؟