پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷

از کنار عکسهای بزرگ میگذریم.

.

میپرسم، آن زمان که بیشتر کتاب میخواندند، 1984 را نخوانده اند؟

.

از فردای خودمان میترسم.

.

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

تهمت

وسط راه یادمان می افتد کارت سوخت را بر نداشته ایم. بر می گردیم. کنار صف ماشین ها نگه می دارم. می رود و بر می گردد. می پرسم چه شد؟ می گوید همه شون دزد اند. می گویم تهمت بی دلیل نزن.

می نشیند و این بار من می روم. مشخصات کارت سوخت و ماشین را به مامور تحویل می گویم، و جایی را نشان اش می دهم که جا مانده بوده. بی تفاوت می گوید کسی چیزی به او نداده. قدری پرسه می زنم و با تلفن ام مشغول شماره گرفتن و صحبت کردن می شوم. چندی بعد، باز می پرسم باقی مأمورها چی؟ دفتر جایگاه را نشان می دهد و می گوید از آن جا بپرسم.

وارد دفتر می شوم و مشخصات کارت را می گویم. می گوید کِی؟ می گویم همین یک ربع پیش. می گوید کسی چیزی تحویل نداده. به صفحه ی مونیتور کامپیوترش اشاره می کنم، که در هر ربع اش یکی از چهار تا دوربین را نشان می دهد. می گوید نه، به کار نمی آید، صورت شخص را نشان نمی دهد. بیرون می آیم و باز چرخی می زنم. دو باره تو می روم و می گویم صورت شخص را نمی خواهم. ماشین پشتی را دیده ام و یادم است، می خواهم ببینم او برداشته یا نه. مِن و مِن می کند و بعد، استدلال صورت که کار نمی کند، می گوید نمی شود، برای این کار نیست. اصرار که می کنم می گوید حق ندارم، برو با حکم قانونی بیا.

بیرون می آیم و به حکم قانونی فکر می کنم، یا شماره ای که باید گرفت و شکایت کرد. نزدیک ماشین می شوم و با تلفن این ور و آن ور را می گیرم. شماره ها را بی خیال می شوم و ناامید، مشغول مشورت می شویم که برویم و کارت را بسوزانیم، که می بینم کارگر پمپ دست تکان می دهد. اطراف ام را نگاه می کنم. مردّد به سمت اش می روم. می گویم با من بودی؟ می گوید گفتی اسم اش چی بود؟ اسم صاحب و مشخصات ماشین را می گویم. مدارک می خواهد. همراه ام نیست، اما نیازی هم نیست. رندانه تشکر می کنم. بر می گردم بروم که می گوید همین؟ پاک یادم رفته است. اسکناس را کف دست اش می گذارم. با اکراه و حسرتی که لابد از حساب کردنِ ضرر این عمل شرافت مندانه بر می آید پول را می گیرد.

بر می گردیم. به تهمت زدن ادامه می دهد.

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

.

روز جهانی فلسفه، اتفاقی گذرم به آن جا افتاده بود. سالن شلوغ بود و باید ایستاده دمِ در سر می کشیدی برای تماشا. بی انتظار شنیدن چیزِ جدیدی، محض تفنن و تغییر ذائقه، ایستادم.

اعوانی تقریباً چیزی نگفت. حرف های اعتماد بیشتر به دفاع از غربی های جمع در برابر سنتی های جمع گذشت، که سنت را می شناسند؛ غرب و سنت اما، هر دو بی ربط بود. رشیدیان سخنرانی را با کلاس درس اشتباه گرفته بود؛ درس اش هم چندان جالب نبود. اباذری مثل همیشه پرشور و جذاب بود، به عادت مألوف از عرفان زدگی می گفت و در پرده به سروش می تاخت؛ سنت حقوقی رومی مهم بود، اما همه اش نبود.

به دینانی که رسید انتظارِ تفاوتی نداشتم. میان حرف های قدیمی و تکراری، یک جمله اش لرزاند. گفت خب رفتیم روی ماه، بعد چه کار کنیم؟

.

***

کم می شود که مقالاتِ شمس بد باشد؛ برای من جزء آن گروهِ معدود از کتابها و آدمها است که انرژیِ خواندن یا هم صحبتی شان از چاه بیرون می کِشدم:

«سبحان الله، همه فدای آدمی اند و آدمی فدای خویش.

هیچ فرمود: و لقد کرّمنا السماوات؟ و لقد کرّمنا العرش؟ اگر به عرش روی، هیچ سود نباشد، و اگر بالای عرش روی، و اگر زیر هفت طبقه زمین، هیچ سود نباشد. درِ دل می باید که باز شود. جان کندن همه انبیا و اولیا و اصفیا برای این بود، این می جُستند. همه عالم در یک کس است. چون خود را دانست همه را دانست...»

.

مقالات شمس تبریزی، تصحیح محمدعلی موحد، خوارزمی، ص. 203

.

چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۷

دنیامون شده آخرتِ یزید

.
.
كُلَّما أَرادوا أَن یَخرُجوا مِنها مِن غَمٍّ أُعیدوا فیها و ذوقوا عذابَ الحریق (22:22) ء
.
.
.

سه‌شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۷

سیاسی، نه فلسفی

عملی (practical)، یا حتا عملگرایانه (pragmatist)، دانستن نظریه ی عدالت جان رالز، به جای معرفتی یا متافیزیکی، یا در یک کلام فلسفی، بودن اش (به این معنا، سیاسی در برابر فلسفی) عجیب نیست.
یعنی بی این که اشاره ی صریح به آن بشود هم خواننده ممکن است چنین حس یا حدس یا قضاوتی داشته باشد. هم از عزیمت گاه و سوال اصلی رالز، که اختلاف و تکثر واقعا موجود در حوزه ی سیاسی است؛ و هم از روش اش برای حل این مسئله، که حجاب تجاهل است.
.
با این حال، زمانی به توجیه معرفتیِ مبانی اخلاقی نظریه اش فکر می کردم (در واقع به این سوال فکر می کردم که رالز، هم چون کانت، مبنای اخلاقی اش را بر چه اصلِ پایه ای ترِ عقلانی می تواند استوار کند: در مورد کانت چون صراحتاً ادعا این است که اخلاق اش صرفاً عقلانی است این قضیه جدی تر می شود).
به همین خاطر، امروز که مقاله ی "عدالت به مثابه ی انصاف: سیاسی نه متافیزیکی"(1) اش را نگاه می کردم این قسمت اش _که البته از عنوان خود مقاله هم بر می آید_ برای ام جالب (و اصلاح کننده) بود؛ گویی، به این شکل، رالز صراحتاً از ادعاهای کانتیِ عقلانی/فلسفی بودن اخلاق اش فاصله می گیرد:
.
«...بنابراین، هدفِ عدالت به مثابه ی انصاف به عنوان رأیی سیاسی [هدفی] عملی است، و نه متافیزیکی یا معرفت شناختی. یعنی، خود را به شکل تلقی ای از عدالت که صادق است ارائه نمی کند، بل که به عنوان رأیی [عرضه می شود] که می تواند مبنایی برای وفاق آگاهانه و رضامندانه میان شهروندانی باشد که به شکل افرادی آزاد و برابر دیده می شوند... برای تأمین این وفاق ما می کوشیم، تا آن جا که می توانیم، از سوال های جدلیِ فلسفی، نیز سوالهای محل نزاع اخلاقی و دینی، بپرهیزیم. ما چنین نمی کنیم چون این سوالها بی اهمیت اند یا علاقه ای به آنها نداریم، بل که به این خاطر [آن ها را کنار می گذاریم] که آنها را بس مهم می دانیم و تصدیق می کنیم که راهی برای آن که آنها را به شکل سیاسی رفع کنیم نیست. تنها بدیل برای اصل مدارا استفاده ی استبدادی از قدرت دولت است. از این رو، عدالت به مثابه ی انصاف، از منظر فلسفی، عامدانه در سطح می ماند... به زعم من، فلسفه به عنوان جستجوی صدق در باره ی نظم مستقل متافیزیکی و اخلاقی نمی تواند مبنایی عملی و مشترک برای تلقیِ سیاسی از عدالت در جامعه ی دموکراتیک فراهم کند.» (2)
.
در ضمن، یاد سوال کسی افتادم که از "نظریه ی صدق رالز" در جلسه ای پرسید؛ سوالی که با این نقل قول به نظر می رسد چندان مربوط نباشد.
.
.
.

1. Justice as Fairness: Political not Metaphysical, John Rawls, Philosophy and Public Affairs, Vol. 14, No. 3 (Summer, 1985), pp. 223-251
.
2. "…Thus, the aim of justice as fairness as a political conception is practical, and not metaphysical or epistemological. That is, it presents itself not as a conception of justice that is true, but one that can serve as a basis of informed and willing political agreement between citizens viewed as free and equal persons…To secure this agreement we try, so far as we can, to avoid disputed philosophical, as well as disputed moral and religious, questions. We do this not because these questions are unimportant or regarded with indifference, but because we think them too important and recognize that there is no way to resolve them politically. The only alternative to a principle of toleration is the autocratic use of state power. Thus, justice as fairness deliberately stays on the surface, philosophically speaking… Philosophy as the search for truth about an independent metaphysical and moral order cannot, I believe, provide a workable and shared basis for a political conception of justice in a democratic society."

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۷

دوغ دوغ

در میان عشایر و روستاییان کرمان، فروش دوغ، به اندازه آب کردن در شیر، زشت قلمداد می شده است. کوهی کرمانی در معنی ترانه زیر و "مرغ دوغ" می نویسد:

.

«بچر گله که چوپون در عذابه

ببار بارون که باریدن ثوابه

الا ای مرغ دوغ، دوغ دوغ کن امشو

که حال دلبرم امشب خرابه»

.

«"مرغ دوغ" مراد جغد است و روستاییان کرمان را اعتقاد آن است که این مرغ در نشأه پیش گله داری بوده است و آب در شیر می کرده و دوغ خود را به عابران نمی داده و از آنها بهاء می خواسته و به علاوه "چهلم" را نمی داده است. یعنی باید هر چهل روز شیر گله را تماماً انفاق کند، این عمل را مجری نمی کرده است. بنابراین خدا او را مسخ کرده و به شکل جغد درآورده است و او هر شب دوغ دوغ گوید و دائم تشنه است.»

.

از: مرتضی فرهادی، واره: درآمدی به مردم شناسی و جامعه شناسی تعاون، ص 215؛

به نقل از: حسین کوهی کرمانی، هفتصد ترانه از ترانه های روستایی، تهران 1347، ابن سینا، ص 119

.

در ستایشِ امساک

مدام از تناسب اندام می گویید. بهتر نیست قدری هم به هرمِ مراتب نیازهای ابراهیم خانِ مازلو فکر کنید؟ :

.

این که چه طور گرسنگی و تشنگی تنهایی و فَراق را از یاد می بَرَد.

که چه طور چاهِ بی حسی رنج های بیداری را در زندگی نباتی فرو می کِشَد.

که چه طور در فقدان خوراک و نوشاک حالِ تفکر و حوصله ی الم از سر و دل می رود.

که چه طور نوشتن، این آخرین بازمانده ی بیهوده ی درد و امید، سر گرمیِ بی دلیل ساعات دل سیری می شود.

.

می بینید، قدری بیشتر فکر کنید ممکن است راه های هوشمندانه تری هم، از تلفظ ته حلقی صلوات و قرائت طولانی تر ادعیه در آغاز اخبار، برای ارتقای دنیوی و اخروی در مسابقه ی سالوس بیابید.

...
. شما فلاسفه خدای پیچیده کردن چیزای ساده این.
: اجمالاً می پذیرم ها... ولی خب این حرف نیازمند تأمل و تدقیق بیشتر اه: "شما فلاسفه" یعنی کیا؟ کدوما؟ زیادی کلی و مبهم اه. ضمن این که "سادگی و پیچیدگی" هم به این سادگی ها نیست. ممکن اه پیچیدگی بیشتر در صورت بندی و بیان به ساده تر شدن راه حل و تبیین مسئله کمک کنه. یعنی باید در کل در نظر اش گرفت، نه موضعی و جزئی. راستی "ساده" هم فکر کنم نمی تونه وصف "چیز" باشه، باید وصف "ویژگی شیء" باشه. "خدا" هم که می دونی بستگی داره...
. ممنون، بسه.

گوشها و آدمها

.
وقتی همه میگویند بی آن که بشنوند، برای آن که شنیده شوی باید بشنوی.
. .
قیدهای محذوف: وقتی همه (تنها) میگویند بی آن که بشنوند، (حتا) برای آن که شنیده شوی باید (بیشتر) بشنوی.
. .
برچسب(ها): گفتگو آئین درویشی نبود (یا بود؟)، قاعده ی طلایی، اخلاق گفتگو، Game Theory، برجِ بابل، ...
. .

جمعه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۷

عدالت و زمان

مسئله ی عدالت وقتی حاد (تر) میشود که از اختلاف میان آدمها یا نظریات مختلف فراتر رود و به زمانهای متفاوت برسد: از میان احوال مختلف (و متغیر)، حق را به کدام بدهم؟

.

صورتبندی مسئله با عبارتی مثل چندشخصیتی بودن راه حل ساده کننده (و هوشمندانه) ای است که مسئله ی دوم را به مسئله ی (بیشتر) شناخته شده ی اول تبدیل (و تحویل) میکند.

.

(افزوده: از سوی دیگر، آخرین "حال" را اصیلترین دانستن به نگاههای خطی و پیشرفت-باور به تاریخ نزدیک میشود.)

.