از کنار عکسهای بزرگ میگذریم.
.
میپرسم، آن زمان که بیشتر کتاب میخواندند، 1984 را نخوانده اند؟
.
از فردای خودمان میترسم.
.
از کنار عکسهای بزرگ میگذریم.
.
میپرسم، آن زمان که بیشتر کتاب میخواندند، 1984 را نخوانده اند؟
.
از فردای خودمان میترسم.
.
sdrsd@ ۰۲:۲۳ 4 comments
وسط راه یادمان می افتد کارت سوخت را بر نداشته ایم. بر می گردیم. کنار صف ماشین ها نگه می دارم. می رود و بر می گردد. می پرسم چه شد؟ می گوید همه شون دزد اند. می گویم تهمت بی دلیل نزن.
می نشیند و این بار من می روم. مشخصات کارت سوخت و ماشین را به مامور تحویل می گویم، و جایی را نشان اش می دهم که جا مانده بوده. بی تفاوت می گوید کسی چیزی به او نداده. قدری پرسه می زنم و با تلفن ام مشغول شماره گرفتن و صحبت کردن می شوم. چندی بعد، باز می پرسم باقی مأمورها چی؟ دفتر جایگاه را نشان می دهد و می گوید از آن جا بپرسم.
وارد دفتر می شوم و مشخصات کارت را می گویم. می گوید کِی؟ می گویم همین یک ربع پیش. می گوید کسی چیزی تحویل نداده. به صفحه ی مونیتور کامپیوترش اشاره می کنم، که در هر ربع اش یکی از چهار تا دوربین را نشان می دهد. می گوید نه، به کار نمی آید، صورت شخص را نشان نمی دهد. بیرون می آیم و باز چرخی می زنم. دو باره تو می روم و می گویم صورت شخص را نمی خواهم. ماشین پشتی را دیده ام و یادم است، می خواهم ببینم او برداشته یا نه. مِن و مِن می کند و بعد، استدلال صورت که کار نمی کند، می گوید نمی شود، برای این کار نیست. اصرار که می کنم می گوید حق ندارم، برو با حکم قانونی بیا.
بیرون می آیم و به حکم قانونی فکر می کنم، یا شماره ای که باید گرفت و شکایت کرد. نزدیک ماشین می شوم و با تلفن این ور و آن ور را می گیرم. شماره ها را بی خیال می شوم و ناامید، مشغول مشورت می شویم که برویم و کارت را بسوزانیم، که می بینم کارگر پمپ دست تکان می دهد. اطراف ام را نگاه می کنم. مردّد به سمت اش می روم. می گویم با من بودی؟ می گوید گفتی اسم اش چی بود؟ اسم صاحب و مشخصات ماشین را می گویم. مدارک می خواهد. همراه ام نیست، اما نیازی هم نیست. رندانه تشکر می کنم. بر می گردم بروم که می گوید همین؟ پاک یادم رفته است. اسکناس را کف دست اش می گذارم. با اکراه و حسرتی که لابد از حساب کردنِ ضرر این عمل شرافت مندانه بر می آید پول را می گیرد.
بر می گردیم. به تهمت زدن ادامه می دهد.
sdrsd@ ۰۲:۱۰ 2 comments
.
روز جهانی فلسفه، اتفاقی گذرم به آن جا افتاده بود. سالن شلوغ بود و باید ایستاده دمِ در سر می کشیدی برای تماشا. بی انتظار شنیدن چیزِ جدیدی، محض تفنن و تغییر ذائقه، ایستادم.
اعوانی تقریباً چیزی نگفت. حرف های اعتماد بیشتر به دفاع از غربی های جمع در برابر سنتی های جمع گذشت، که سنت را می شناسند؛ غرب و سنت اما، هر دو بی ربط بود. رشیدیان سخنرانی را با کلاس درس اشتباه گرفته بود؛ درس اش هم چندان جالب نبود. اباذری مثل همیشه پرشور و جذاب بود، به عادت مألوف از عرفان زدگی می گفت و در پرده به سروش می تاخت؛ سنت حقوقی رومی مهم بود، اما همه اش نبود.
به دینانی که رسید انتظارِ تفاوتی نداشتم. میان حرف های قدیمی و تکراری، یک جمله اش لرزاند. گفت خب رفتیم روی ماه، بعد چه کار کنیم؟
.
***
کم می شود که مقالاتِ شمس بد باشد؛ برای من جزء آن گروهِ معدود از کتابها و آدمها است که انرژیِ خواندن یا هم صحبتی شان از چاه بیرون می کِشدم:
«سبحان الله، همه فدای آدمی اند و آدمی فدای خویش.
هیچ فرمود: و لقد کرّمنا السماوات؟ و لقد کرّمنا العرش؟ اگر به عرش روی، هیچ سود نباشد، و اگر بالای عرش روی، و اگر زیر هفت طبقه زمین، هیچ سود نباشد. درِ دل می باید که باز شود. جان کندن همه انبیا و اولیا و اصفیا برای این بود، این می جُستند. همه عالم در یک کس است. چون خود را دانست همه را دانست...»
.
مقالات شمس تبریزی، تصحیح محمدعلی موحد، خوارزمی، ص. 203
.
sdrsd@ ۰۱:۴۹ 0 comments
.
.
كُلَّما أَرادوا أَن یَخرُجوا مِنها مِن غَمٍّ أُعیدوا فیها و ذوقوا عذابَ الحریق (22:22) ء
.
.
.
sdrsd@ ۰۶:۵۷ 1 comments
sdrsd@ ۰۱:۵۴ 0 comments
در میان عشایر و روستاییان کرمان، فروش دوغ، به اندازه آب کردن در شیر، زشت قلمداد می شده است. کوهی کرمانی در معنی ترانه زیر و "مرغ دوغ" می نویسد:
.
«بچر گله که چوپون در عذابه
ببار بارون که باریدن ثوابه
الا ای مرغ دوغ، دوغ دوغ کن امشو
که حال دلبرم امشب خرابه»
.
«"مرغ دوغ" مراد جغد است و روستاییان کرمان را اعتقاد آن است که این مرغ در نشأه پیش گله داری بوده است و آب در شیر می کرده و دوغ خود را به عابران نمی داده و از آنها بهاء می خواسته و به علاوه "چهلم" را نمی داده است. یعنی باید هر چهل روز شیر گله را تماماً انفاق کند، این عمل را مجری نمی کرده است. بنابراین خدا او را مسخ کرده و به شکل جغد درآورده است و او هر شب دوغ دوغ گوید و دائم تشنه است.»
.
از: مرتضی فرهادی، واره: درآمدی به مردم شناسی و جامعه شناسی تعاون، ص 215؛
به نقل از: حسین کوهی کرمانی، هفتصد ترانه از ترانه های روستایی، تهران 1347، ابن سینا، ص 119
.
sdrsd@ ۱۹:۱۲ 1 comments
مدام از تناسب اندام می گویید. بهتر نیست قدری هم به هرمِ مراتب نیازهای ابراهیم خانِ مازلو فکر کنید؟ :
.
این که چه طور گرسنگی و تشنگی تنهایی و فَراق را از یاد می بَرَد.
که چه طور چاهِ بی حسی رنج های بیداری را در زندگی نباتی فرو می کِشَد.
که چه طور در فقدان خوراک و نوشاک حالِ تفکر و حوصله ی الم از سر و دل می رود.
که چه طور نوشتن، این آخرین بازمانده ی بیهوده ی درد و امید، سر گرمیِ بی دلیل ساعات دل سیری می شود.
.
می بینید، قدری بیشتر فکر کنید ممکن است راه های هوشمندانه تری هم، از تلفظ ته حلقی صلوات و قرائت طولانی تر ادعیه در آغاز اخبار، برای ارتقای دنیوی و اخروی در مسابقه ی سالوس بیابید.
sdrsd@ ۰۲:۳۶ 1 comments
sdrsd@ ۰۱:۰۸ 2 comments
sdrsd@ ۰۰:۴۶ 6 comments
مسئله ی عدالت وقتی حاد (تر) میشود که از اختلاف میان آدمها یا نظریات مختلف فراتر رود و به زمانهای متفاوت برسد: از میان احوال مختلف (و متغیر)، حق را به کدام بدهم؟
.
(افزوده: از سوی دیگر، آخرین "حال" را اصیلترین دانستن به نگاههای خطی و پیشرفت-باور به تاریخ نزدیک میشود.)
.
sdrsd@ ۱۵:۵۴ 0 comments