سه‌شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۷

سیاسی، نه فلسفی

عملی (practical)، یا حتا عملگرایانه (pragmatist)، دانستن نظریه ی عدالت جان رالز، به جای معرفتی یا متافیزیکی، یا در یک کلام فلسفی، بودن اش (به این معنا، سیاسی در برابر فلسفی) عجیب نیست.
یعنی بی این که اشاره ی صریح به آن بشود هم خواننده ممکن است چنین حس یا حدس یا قضاوتی داشته باشد. هم از عزیمت گاه و سوال اصلی رالز، که اختلاف و تکثر واقعا موجود در حوزه ی سیاسی است؛ و هم از روش اش برای حل این مسئله، که حجاب تجاهل است.
.
با این حال، زمانی به توجیه معرفتیِ مبانی اخلاقی نظریه اش فکر می کردم (در واقع به این سوال فکر می کردم که رالز، هم چون کانت، مبنای اخلاقی اش را بر چه اصلِ پایه ای ترِ عقلانی می تواند استوار کند: در مورد کانت چون صراحتاً ادعا این است که اخلاق اش صرفاً عقلانی است این قضیه جدی تر می شود).
به همین خاطر، امروز که مقاله ی "عدالت به مثابه ی انصاف: سیاسی نه متافیزیکی"(1) اش را نگاه می کردم این قسمت اش _که البته از عنوان خود مقاله هم بر می آید_ برای ام جالب (و اصلاح کننده) بود؛ گویی، به این شکل، رالز صراحتاً از ادعاهای کانتیِ عقلانی/فلسفی بودن اخلاق اش فاصله می گیرد:
.
«...بنابراین، هدفِ عدالت به مثابه ی انصاف به عنوان رأیی سیاسی [هدفی] عملی است، و نه متافیزیکی یا معرفت شناختی. یعنی، خود را به شکل تلقی ای از عدالت که صادق است ارائه نمی کند، بل که به عنوان رأیی [عرضه می شود] که می تواند مبنایی برای وفاق آگاهانه و رضامندانه میان شهروندانی باشد که به شکل افرادی آزاد و برابر دیده می شوند... برای تأمین این وفاق ما می کوشیم، تا آن جا که می توانیم، از سوال های جدلیِ فلسفی، نیز سوالهای محل نزاع اخلاقی و دینی، بپرهیزیم. ما چنین نمی کنیم چون این سوالها بی اهمیت اند یا علاقه ای به آنها نداریم، بل که به این خاطر [آن ها را کنار می گذاریم] که آنها را بس مهم می دانیم و تصدیق می کنیم که راهی برای آن که آنها را به شکل سیاسی رفع کنیم نیست. تنها بدیل برای اصل مدارا استفاده ی استبدادی از قدرت دولت است. از این رو، عدالت به مثابه ی انصاف، از منظر فلسفی، عامدانه در سطح می ماند... به زعم من، فلسفه به عنوان جستجوی صدق در باره ی نظم مستقل متافیزیکی و اخلاقی نمی تواند مبنایی عملی و مشترک برای تلقیِ سیاسی از عدالت در جامعه ی دموکراتیک فراهم کند.» (2)
.
در ضمن، یاد سوال کسی افتادم که از "نظریه ی صدق رالز" در جلسه ای پرسید؛ سوالی که با این نقل قول به نظر می رسد چندان مربوط نباشد.
.
.
.

1. Justice as Fairness: Political not Metaphysical, John Rawls, Philosophy and Public Affairs, Vol. 14, No. 3 (Summer, 1985), pp. 223-251
.
2. "…Thus, the aim of justice as fairness as a political conception is practical, and not metaphysical or epistemological. That is, it presents itself not as a conception of justice that is true, but one that can serve as a basis of informed and willing political agreement between citizens viewed as free and equal persons…To secure this agreement we try, so far as we can, to avoid disputed philosophical, as well as disputed moral and religious, questions. We do this not because these questions are unimportant or regarded with indifference, but because we think them too important and recognize that there is no way to resolve them politically. The only alternative to a principle of toleration is the autocratic use of state power. Thus, justice as fairness deliberately stays on the surface, philosophically speaking… Philosophy as the search for truth about an independent metaphysical and moral order cannot, I believe, provide a workable and shared basis for a political conception of justice in a democratic society."