کوچ
کوچک(تر) که بودم، در درسها که از ییلاق و قشلاق میخواندیم، همیشه گنگ و متعجب بودم و درست متوجه نمیشدم. میگفتند عشایر در فصلهای گرم به مناطق سرد میروند و سرد که میشود، باز کوچ میکنند و منزل عوض میکنند و به جاهای گرم میروند.
همیشه –حتی اگر نمیتوانستم عمومی اش کنم و سئوال ام را بلند بپرسم- (مثل باقی بدفهمیهایی که دیگران بدیهی و ساده شان مییافتند، و من از فرط پیچیدگی نمیفهمیدشان و ترجیح میدادم خنگی ام را برای خودم و ذهن ام نگه دارم)، در دل ام و ذهن ام از خودم میپرسیدم: خب، چرا یک جا نمیمانند و مدام جا عوض میکنند؟ اگر قرار است در فصل سرما بروند جایی که گرم است و در روزگار گرما سردی بگزینند، چرا رنج جابجایی و بی منزلی میکشند و همان جای سرد یا گرم خودشان نمیمانند؟
*
این روزها ماجرای کوچ مشابهی باز ذهن ساده ام را میآزارد.
با این که میفهمم اش، بل زندگی اش میکنم، باز آن پیچیدگی -یا سادگی- کودکانه در ذهن ام حل نشده است: آدمها از جایی که ناامن اند و آزاد نیستند و رفاه ندارند، به جایی میکوچند که امنتر و آزادتر و مرفهتر است؛ و درمنزل جدید، که غریب است و دور است و ریشه ندارند و بیگانه اند، حسرت بازگشت به جایی را میخورند که غربتی و آواره و بی ربط و بی ریشه و ویلان و پادرهوا نیستند.
خب چرا همان جایی که هستند نمیمانند؟