شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۹

کوچ


کوچک(تر) که بودم، در درس‌ها که از ییلاق و قشلاق می‌خواندیم، همیشه گنگ و متعجب بودم و درست متوجه نمی‌شدم. می‌گفتند عشایر در فصل‌های گرم به مناطق سرد می‌روند و سرد که می‌شود، باز کوچ می‌کنند و منزل عوض می‌کنند و به جاهای گرم می‌روند.
همیشه حتی اگر نمی‌توانستم عمومی اش کنم و سئوال ام را بلند بپرسم- (مثل باقی بدفهمی‌هایی که دیگران بدیهی و ساده شان می‌یافتند، و من از فرط پیچیدگی نمی‌فهمیدشان و ترجیح می‌دادم خنگی ام را برای خودم و ذهن ام نگه دارم)، در دل ام و ذهن ام از خودم می‌پرسیدم: خب، چرا یک جا نمی‌مانند و مدام جا عوض می‌کنند؟ اگر قرار است در فصل سرما بروند جایی که گرم است و در روزگار گرما سردی بگزینند، چرا رنج جابجایی و بی منزلی می‌کشند و همان جای سرد یا گرم خودشان نمی‌مانند؟
*
این روزها ماجرای کوچ مشابهی باز ذهن ساده ام را می‌آزارد.
با این که می‌فهمم اش، بل زندگی اش می‌کنم، باز آن پیچیدگی -یا سادگی- کودکانه در ذهن ام حل نشده است: آدم‌ها از جایی که ناامن اند و آزاد نیستند و رفاه ندارند، به جایی می‌کوچند که امن‌تر و آزادتر و مرفه‌تر است؛ و درمنزل جدید، که غریب است و دور است و ریشه ندارند و بیگانه اند، حسرت بازگشت به جایی را می‌خورند که غربتی و آواره و بی ربط و بی ریشه و ویلان و پادرهوا نیستند.
خب چرا همان جایی که هستند نمی‌مانند؟

وسوسه روایت شخصی


در دنیای واقعی، نویسنده مواقع زیادی است که مغلوب میشود. گاهی فرودست است و مغلوب میشود، گاهی حاشیه ای است و از غلبه در متن محروم می ماند. گاهی مغلوب شدن فیزیکی تر است و مثلا کتک میخورد یا مطرود میشود، گاهی ذهنی تر است و مثلا در گفتگو کم می آورد و به خیال خود به اندازه کافی خوب ظاهر نمیشود.
ضعف و محرومیت از قدرت واقعی گاهی فرد را وا میدارد تا دنیای شخصی بی معارض خود را به عنوان عرصه خصوصی قدرت اش بیافریند. جایی که سخنگوی واحد است و در روایت شخصی دنیا، آن طور که خود می بیند، قادر مطلق است. جایی که می تواند هر چه بد شنیده و بد فهمیده شده است، یا اصلا فهمیده و شنیده نشده است، را با خیال راحت برای گوش های خیالی ای که خوب می شنوند و خوب می فهمند جبران کند. بسیار اند کسانی که بد میگویند و خوب مینویسند، چنان که گویا انرژی فشرده عقده های کلام شان نیروبخش جریان گرم قلم شان است.
از این نظر، روایت شخصی ظرفیت زیادی دارد برای آن که یک طرفه و لاجرم راضی- به قاضی روی. بدون تصویر کردن متوازن و منصفانه نیروها و وقایع حقیقی ای که در عالم واقعی وجود دارد، متن بازآفرینی ذهنی و تصنعی ای است از کشمکشی که پیشتر بیرونِ متن مغلوبه شده است. به علاوه مقادیری پیرایش و آرایش خیال ورزانه و کارتونی، که در تحلیل نهایی تنها سیمای غیربهداشتی و دوست نداشتنی، و پرتضاد و تناقض واقعیت بیرونی را به نفع یک تصویر ایدئال شخصی مصادره میکند. وسوسه و البته فریب- روایت شخصی گاهی از خواست همین تصویر کارتونیزه و ایدئالیزه و البته شخصی و خودمحور می آید، تصویری که عرصه توامان کمال خواهی و قدرت طلبی "من" باشد.
این بصیرت سقراطی درست است که نوشته جان ندارد، چون در برابر سئوالی که به آن جهت و جریان بدهد بی پاسخ و بی واکنش است، اما بخشی از بی جانی متن نیز محصول غیبت صداهای مختلفی است که در تکثر و تنازع واقعی شان به زندگی و گفتگوی واقعی جان می دهند. تلاش برای گفتگویی کردن متن، چه به شکل صوری و قالبی (گفتم، گفتا/ ان قلت، اقول/ ...) و چه به شکل معنایی و محتوایی (و با تلاش برای بازنمایی صداها و استدلالهای مختلف)، گر چه راهی است برای اصلاحِ مشکلِ غلبه خواهی و قدرت نمایی اول شخص، اما باز هم بسیار مستعد آن است که تنها ژستی دموکراتیک باشد برای تحمیل قابل قبول تر رایی که پیشتر نویسنده سلطان مجازی امپراتوری متن آن را انتخاب کرده است. به هر حال، گفتگوهای سقراطی نیز دست آخر به نتیجه مطلوب سقراط یا افلاطون- می رسند، بیش از آن که جستجویی باز و در لحظه برای یافتن مسیر واقعی سیر وقایع باشند.