وسوسه روایت شخصی
در دنیای واقعی، نویسنده مواقع زیادی است که مغلوب میشود. گاهی فرودست است و مغلوب میشود، گاهی حاشیه ای است و از غلبه در متن محروم می ماند. گاهی مغلوب شدن فیزیکی تر است و مثلا کتک میخورد یا مطرود میشود، گاهی ذهنی تر است و مثلا در گفتگو کم می آورد و به خیال خود به اندازه کافی خوب ظاهر نمیشود.
ضعف و محرومیت از قدرت واقعی گاهی فرد را وا میدارد تا دنیای شخصی بی معارض خود را به عنوان عرصه خصوصی قدرت اش بیافریند. جایی که سخنگوی واحد است و در روایت شخصی دنیا، آن طور که خود می بیند، قادر مطلق است. جایی که می تواند هر چه بد شنیده و بد فهمیده شده است، یا اصلا فهمیده و شنیده نشده است، را با خیال راحت برای گوش های خیالی ای که خوب می شنوند و خوب می فهمند جبران کند. بسیار اند کسانی که بد میگویند و خوب مینویسند، چنان که گویا انرژی فشرده عقده های کلام شان نیروبخش جریان گرم قلم شان است.
از این نظر، روایت شخصی ظرفیت زیادی دارد برای آن که یک طرفه –و لاجرم راضی- به قاضی روی. بدون تصویر کردن متوازن و منصفانه نیروها و وقایع حقیقی ای که در عالم واقعی وجود دارد، متن بازآفرینی ذهنی و تصنعی ای است از کشمکشی که پیشتر بیرونِ متن مغلوبه شده است. به علاوه مقادیری پیرایش و آرایش خیال ورزانه و کارتونی، که در تحلیل نهایی تنها سیمای غیربهداشتی و دوست نداشتنی، و پرتضاد و تناقض واقعیت بیرونی را به نفع یک تصویر ایدئال شخصی مصادره میکند. وسوسه –و البته فریب- روایت شخصی گاهی از خواست همین تصویر کارتونیزه و ایدئالیزه و البته شخصی و خودمحور می آید، تصویری که عرصه توامان کمال خواهی و قدرت طلبی "من" باشد.
این بصیرت سقراطی درست است که نوشته جان ندارد، چون در برابر سئوالی که به آن جهت و جریان بدهد بی پاسخ و بی واکنش است، اما بخشی از بی جانی متن نیز محصول غیبت صداهای مختلفی است که در تکثر و تنازع واقعی شان به زندگی و گفتگوی واقعی جان می دهند. تلاش برای گفتگویی کردن متن، چه به شکل صوری و قالبی (گفتم، گفتا/ ان قلت، اقول/ ...) و چه به شکل معنایی و محتوایی (و با تلاش برای بازنمایی صداها و استدلالهای مختلف)، گر چه راهی است برای اصلاحِ مشکلِ غلبه خواهی و قدرت نمایی اول شخص، اما باز هم بسیار مستعد آن است که تنها ژستی دموکراتیک باشد برای تحمیل قابل قبول تر رایی که پیشتر نویسنده –سلطان مجازی امپراتوری متن– آن را انتخاب کرده است. به هر حال، گفتگوهای سقراطی نیز دست آخر به نتیجه مطلوب سقراط –یا افلاطون- می رسند، بیش از آن که جستجویی باز و در لحظه برای یافتن مسیر واقعی سیر وقایع باشند.
1 comments:
من فکر می کنم در مورد دیکتاتوری درونی همه همینطورند. مثلا افرادی هم هستند که در مواجهه با صدا های گوناگونی که در بیرون میشنوند دچار سر درگمی میشوند و گناه شنیده نشدن صدای نا مطمین خود را به گردن صداهای پرطنین و مطمین دیگران می اندازند. بعد در امپراطوری دنیای درونی خود افکار دیگران را متهم به یک طرفه بودن و از پیش تایین شده بودن میکنند. چون اثری از سردرگمی من در صدای آنها نیست پس آنها کمتر از من تامل کرده اند و از دنیای حقیقی که من میشناسم فاصله گرفته اند.
ارسال یک نظر