کوچ
کوچک(تر) که بودم، در درسها که از ییلاق و قشلاق میخواندیم، همیشه گنگ و متعجب بودم و درست متوجه نمیشدم. میگفتند عشایر در فصلهای گرم به مناطق سرد میروند و سرد که میشود، باز کوچ میکنند و منزل عوض میکنند و به جاهای گرم میروند.
همیشه –حتی اگر نمیتوانستم عمومی اش کنم و سئوال ام را بلند بپرسم- (مثل باقی بدفهمیهایی که دیگران بدیهی و ساده شان مییافتند، و من از فرط پیچیدگی نمیفهمیدشان و ترجیح میدادم خنگی ام را برای خودم و ذهن ام نگه دارم)، در دل ام و ذهن ام از خودم میپرسیدم: خب، چرا یک جا نمیمانند و مدام جا عوض میکنند؟ اگر قرار است در فصل سرما بروند جایی که گرم است و در روزگار گرما سردی بگزینند، چرا رنج جابجایی و بی منزلی میکشند و همان جای سرد یا گرم خودشان نمیمانند؟
*
این روزها ماجرای کوچ مشابهی باز ذهن ساده ام را میآزارد.
با این که میفهمم اش، بل زندگی اش میکنم، باز آن پیچیدگی -یا سادگی- کودکانه در ذهن ام حل نشده است: آدمها از جایی که ناامن اند و آزاد نیستند و رفاه ندارند، به جایی میکوچند که امنتر و آزادتر و مرفهتر است؛ و درمنزل جدید، که غریب است و دور است و ریشه ندارند و بیگانه اند، حسرت بازگشت به جایی را میخورند که غربتی و آواره و بی ربط و بی ریشه و ویلان و پادرهوا نیستند.
خب چرا همان جایی که هستند نمیمانند؟
4 comments:
آدم تخم حسده...هر جا بکاریش دوست داره جای دیگه سبز بشه
شما فک کن مثلا کیلیر شدی رفتی درس بخونی
وگرنه اینجا هزاران ماشاءلله بلدالامینه
یه وقت هست قراره برنگردیم...اما میریم که برگردیم...شاید میریم که با سرما که در انتظارمان است بهتر بجنگیم...بریم یاد بگیریم چطور دیگه نریم...نمیدونم...شاید شاید شاید
برای این که زندگی و شرایط زور می گه!
روزگار زور می گه!
برای این که روزگار به عشایر زور می گه. شیوه ی زندگی عشایر، تاریخچه ی بسیار طولانی تری داره تا وقتی که انسان شروع به خانه سازی کرده. درسته. آدم این سوال در ذهنش پیش میاد که آخه چرا این بندگان خدا- ایلات و عشایر- مث شهرنشنیان و روستایی ها در منطقه ای ساکن نمی شند؟ شیوه ی زندگیشون برای نسل ها این طوربوده. درآمدی ندارند، سرمایه ای، حرفه ای بد نیستند تا به شهر و یا روستا بیان و تشکیل زندگی بدند. مهمتر از اون، حمایتی در کار نیست. دولت از این ها حمایت نمی کنه... هیچ کس ککش نمی گزه اگه کوچ نشینان از گرسنگی و سو تغذیه و هزار و یک بیماری دیگر بمیرند، تا مثلن بعدش هم بیان و دستشون رو بگیرند تا در شهری یا روستایی ساکن بشند. برای همین نوعی زوره، یه جوری انگار زورگویی شرایط زندگیشونه.
اون وقت ما همه اش در کتاب های فارسی دبستان و راهنمایی مون می خوندیم که این ها ییلاق و قشلاق دارند و دام دارند و لباس های گل گلی رنگارنگ قشقایی و بختیاری... هیچ وقت طرف دیگر قضیه، وجوه ناخوشایندش برای ما شاگرد مدرسه ای ها ترسیم نمی شد.
همین وضعیت درباره ی دانشجوهای مهاجر هم صدق می کنه. مگه کوچ نشینان بدشون میاد یه کلبه ی کوچیک با هیزم گرم برای زمستون داشته باشند؟ زمین کشاورزی داشته باشند؟ خب، برای اون دسته هم همین طور...
اون کسی که مهاجرت می کنه مگه بدش میاد تو خونه ی خودش، میون هم زبون های خودش بره سر دو تا کلاس درست و حسابی بشینه ؟ اگر استعدادش، انگیزه هاش و آرزوهاش هرز نمی رفت، توی شهر و دیار خودش می موند. غریبی و تنهایی و بی ریشگی و روابط اجتماعی محدود همه ی این مشکلات هم بیچاره اش می کنه اما باز لام تا کام هیچ چی نمی گه.... و هیچ کس نمی دونه آسیب های این دوره ی مهاجرت بیشتره، یا فایده هاش...
منم به این فکر می کنم. منم هنوز نمی دونم.... گاهی باخودم فکر می کنم که ضرر کردم که چند ساله ایران رو ترک کردم، که اصلا این تصمیم و این نوع نگاه راه به جایی نمی بره.... خلاصه سوال شما احمقانه نیست. سوال منم هست. منی که حتا خودم برای مدت موقفی مهاجرم و مسافر. فقط یه کم مصاله رو بازش کردم، ولی انگار سوالیه که تا دست کم تا نسل ما قراره بی جواب مونه
ارسال یک نظر