پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۷

عواملِ عدو و اسباب سازیِ خیر

ء
بی اینترنتی اجباری (گاهی) حتا از بی سیگاری اجباری هم بهتر است.
ء
ء

چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۷

ء
نکن عزیزم
کم زمین و زمان ات به هم ریخته، و سیرِ آسمان می کنی؟
یا از دست چشمهات سیر شدی که ایمیل ات را تمیز می کنی؟
ء
اشک نمی مانَد که. دل کو؟
ء
ء
ء

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۷

به قول حافظ

.
.
.
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر،
کنایتی است که از روزگار هجران گفت.
.
.
.
.
.

شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۷

نکته های ویرایش

یک. «نکته های ویرایش» (علی صلح­جو، نشر مرکز) مجموعه ای از یادداشت هایی است که نویسنده در "چند دهه کار ویرایش" یادداشت و بعد پرداخت کرده. اگر وبلاگی بود با اسم، مثلاً، «یادداشت های یک ویراستار»، که نکته های ویرایشی ای که به نظرش می رسید را می نوشت، و نویسنده اش پس از چند سال نوشته های وبلاگ را مرتب می کرد و عناوین لیبل های اش را عنوان فصل ها می گذاشت، چیزی شبیه این کتاب می شد. به هر حال لذت و فایده ی خواندن آرشیو یک وبلاگ مفید و کاربردی را دارد. ضمن این که این طور نوشتنِ یادداشت وار و نکته ایْ مقدمات و مؤخرات و حاشیه هایی که حوصله سر می برند را حذف می کند و به چیزی شبیه کتاب های نکته های کنکوری شبیه اش می کند_ که البته ضمن مفید بودن کمبودهایی هم دارند.
ء
دو. خود نویسنده گمان می کرده که "خواندن یادداشت ها برای حرفه ای ها جالب و در برخی موارد آموزنده، و برای غیر حرفه ای ها مفید باشد". اما یادداشت ها، طبعاً، در یک سطح نیستند. برای من، که احتمالاً جزء دسته ی آماتورهای علاقه مند قرار می گیرم، بعضی نکته ها زیادی بدیهی بود و نوشتن نداشت؛ بعضی اما و اگر داشت و نمی توانستم، دست کم با آن تاکیدی که نویسنده گفته بود، بپذیرم؛ بعضی یادداشت ها آموزنده بود؛ و بعضی جالب بود (نکته هایی بود که می خواستم بنویسم و نویسنده به خوبی نوشته بود).
یکی دو نمونه از این آخری ها:
ء
نام کامل
هیچ توصیفی کامل نیست. هر توصیفی فقط بخشی از واقعیت را نشان می­دهد. همۀ توصیفها در همۀ جمله ­ها قرار دارند و هیچ کس نمی­تواند همۀ جمله ها را بنویسد. آنهایی که می­خواهند همۀ واقعیت را بگویند، آن هم زمانی که فقط یک عبارت در اختیار دارند، به چاله­ ای می­افتند که این روزها نمونه ­هایش را در برخی از تابلوها در کوچه و خیابان می­توان دید. نمونه: «مدرسۀ راهنمایی نمونه مردمی ممتاز غیرانتفاعی شهید محمد حسین کلانتری (سقاباشی)». نام این مدرسه هرگز به یاد نخواهد ماند، زیرا اصولاً هویت نامی (واژگانی) ندارد. ظاهراً، باید در این ضرب المثل که می­گوید «کار از محکم کاری عیب نمی­کند» تجدید نظر کرد.
(ص 193)
ء
من در نوشتن به این مرض مبتلا ام و همیشه از کامل نبودن توصیف­ها رنج می­برم و مشتاق افزودن ام. از آن جا که یک بیماری دیگر هم دارم، و آن این است که به جای درمانِ درد و مرضْ تحلیل اش کنم، می­خواستم یک بار تئوریزه شده ­ی این که چرا باید از افزودن صفت­ها گذشت را بنویسم. خلاصه اش این بود که می­توان توصیفْ را بده-بستانی (trade-off) میان دقت و کامل بودن وصفِ نوشته، از یک سو، و سادگیِ فهم و درک خواننده، از سوی دیگر، دانست. و گاهی باید برای دومی از اولی گذشت. طبعاً اگر می­نوشتم به همان آفت نوشتن دچار می­شد و به سادگی و رسایی این نوشته ­ی خوب صلح­جو از آب در نمی آمد. بالاخره باید فرقی باشد میان، به قول نویسنده، "نوقلمان" و کهنه کارها.
و این یکی که، باز، از آن چاله هایی است که زیاد در آن می­افتم:

نقش «چیز»
(در جملۀ) «مراد از تحصیل چیز دیگری است.» اگر با نگاه غیر ملانقطی به این «چیز» نگاه کنیم، هیچ اشکالی در آن نیست. مسئله از آن جا آغاز می­شود که با نگاهی به اصطلاح «دقیق» به آن خیره شویم. در این صورت، متوجه می­شویم که مراد از تحصیل، هر چه باشد، چیز نیست زیرا نه فقط شهرت، مقام و حیثیت، و هر معنویت دیگری که از علم بر آید، چیز نیست، بلکه ثروت را نیز نمی­توان چیز نامید. در اینجاست که ویراستار به فکر تغییر چیز می ­افتد تا مشکل را حل کند. ابتدا آن را به «مسئله» تبدیل می­کند. بعداً، به این فکر می­افتد که آیا موارد مذکور را می­توان مسئله دانست؛ متوجه می­شود که آنها مسئله نیستند. سپس، «موضوع» را بر می­گزیند. بررسی دقیق او را به این نتیجه می­رساند که این موضوع موضوعیت ندارد. آنگاه واژۀ «امر» را به جای آنها می­نشاند. اما به او گفته اند که این امر «چیز» زائدی است. خلاصه، همچنان خودش را در حال کشتی گرفتن با این کلمه نگه می­دارد و چون نیتش در این کار پیرایش زبان فارسی است، هرگز از این کار خسته نمی­شود. چنین است که واژه ای سرراست و نقش­دار به عنصری مبهم و مشکل­زا بدل می­شود که هر وقت بخواهیم آن را به کار ببریم، دستمان بلرزد و از آن پرهیز کنیم و، در نتیجه، به دام کلماتی بیفتیم که نه فقط نوشته را دقیقتر نمی­کنند، بلکه از فهم طبیعی آن در حالت معمولی نیز جلوگیری می­کنند. متأسفانه، کار ویرایش در کشور ما، گاه، به این نوع موارد محدود می شود.
(ص 195)
ء
و این یکی، که مرا یاد این نوشته انداخت. هر چند طبعاً بهتر از من نوشته، حتا اگر با "جایز نبودن شتاب" اش موافق نباشم:

ء
سیاق نامه های اداری

نامه های اداری و رسمی، در همه جای دنیا، سیاق نوشتاری خاصی دارند. در دهه های اخیر، این سیاق دچار بحران شده است. ارباب رفته و رعیت به شهروند تبدیل شده است. به سخن دیگر، مناسبات اجتماعی تغییر کرده و این مناسبات جدید نیاز به واژگان متناسب با خود دارد. دیگر کسی نمی خواهد خود را "بنده"، "حقیر"، "بندۀ کمترین" یا "الاحقر" و دیگران را "حضرت اجل" خطاب کند. به این ترتیب، بین "الاحقر" و "حضرت اجل" تنشی در گرفته که ظاهراً نتیجۀ محتوم آن برآمدن زبانی است متعلق به فردیت و جامعۀ زبانی امروز. چیزی که هست، در این راه شتاب جایز نیست، هر چند که باز شدن هر راه جدیدی نیاز به شهید دارد. شاید روزی برسد که فقط "من" بماند و "تو". (ص 53)

ء

نوشته ­های دیگری از این دست باز هم دارد.
ء
سه. اما از آن دسته­ ی دومی­ها، که پذیرش شان چند و چون دارد، مهم ترین اش برای من، اصرار نویسنده بر منع استفاده از ویرگول برای جدا کردن نهاد از گزاره و ایجاد مکث بود. تکراری ترین نکته­ ی این کتاب، تا جایی که من یادم مانده، همین است. (شاید طرح جلد کتاب هم _یک ویرگول سرخ که خودکار قرمزی از آن گذر کرده_ عامدانه یا ناخودآگاه به این اهمیت "کلیدی" ویرگول در ویراستاری اشاره دارد!)
از نظر نویسنده، که ظاهراً الگوی کامل علائم سجاوندی را در "زبان­های اروپایی" می جوید (و این، به نظرم، بی ربط با مترجم بودن نویسنده نیست)، غیر از موردِ تکرار نهاد یا وجود بند توضیحی (معترضه) ویرگول در سه موضع دیگر (بعد از منادا، در جمله های شرطی و قیدهایی که سر جمله می آیند) به کار می­رود (ص 150). و لذا آوردن ویرگول بعد از نهادهای بلند "از فراوان ترین و مهمترین اشکال­های نویسندگان ایرانی است که نوشته ­هایشان از لحاظ سجاوندی پر اشکال است". البته تنها توضیحی که نویسنده برای این منع استفاده می­دهد این است که خواننده ­ی آشنا با علائم سجاوندی از ویرگول انتظار خاصی دارد، که وقتی برای تفکیک نهاد از گزاره از ویرگول استفاده می­کنیم این انتظار به هم می­ریزد و خواندن سخت می­شود. (که پیدا است استدلالی است که عادت کردن به آن نوع خاص استفاده از علائم سجاوندی، مثل ویرگول، را پیش فرض گرفته، و به همین خاطر دوری است) من، به شخصه، هنوز نمی­دانم می­شود از ویرگول برای ایجاد مکث در خواندن یا تفکیک نهادهای بلند از گزاره استفاده کرد یا نه.
ء
چهار. زیادی بدیهی بودن بعضی نکته ها یا توضیحات اضافی بعضی یادداشت ها شاید بی ربط با ذهن و قلم تحلیلی نویسنده نباشد. (مثلاً همان طور که فیلسوفان تحلیلی هم، در مقایسه با همتایان قاره ای شان، ساده نویس تر اند.) می ماند یک مسئله ی دیگر: این که آدم هایی که ذهن تحلیلی دارند ویراستارهای خوبی می شوند یا برای آن که ویراستار خوبی شوند، یا در خلال کارِ ویراستاری، لاجرم ذهن تحلیلی پیدا می کنند. به هر حال این نزدیکی و پیوند با فلسفه ی (زبانِ) تحلیلی را، نویسنده، در یکی از یادداشت ها، صریح تر نشان می دهد. انگیزه ی اصلی و اولی نوشتن این پست هم، که قرار نبود این قدر طولانی یا شبیه معرفی کتاب شود، همین بخش از کتاب، با عنوان "متن" (ص 80)، بود.

در این بخش نویسنده اصل همکاری پل گرایس و چهار شرط آن (اصل کمیت: به اندازه بنویسیم، نه کمتر نه زیادتر؛ کیفیت: صادقانه صادقانه و راست بنویسیم؛ اصل ربط: نامربوط ننویسیم، هر چند درست و حقیقت باشد؛ و اصل شیوه: توالی و نظم سخن را رعایت کنیم) را گفته. بعد، از «ویرایش ساختاری» حرف زده، که به جای توجه صِرف به درستی و دستوری بودن جمله ها به این چهار مولفه می پردازد. و بعد:

«ویراستار ساختاری باید متن شناس باشد. باید بداند چه چیزهایی تشکیل متن می­دهند و چه چیزهایی متن را از متنیت می اندازند... بخش بزرگی از آنچه امروز در ایران منتشر می­شود، اعم از نوشته­های خلاق و غیرخلاق، از نظر ساختاری معیوب است. به سخن روشنتر متن نیست. متاسفانه، مسیر ویرایش در ایران به سمت ویرایش زبانی بوده است و به ساختار متن کمتر توجه شده است.» (ص 83)
ء
این اشاره به آرای یک فیلسوف زبان تحلیلی، و استفاده از اصول اش در ویراستاری، برای ام جالب بود. مخصوصاً در این فضای فرهنگی که سخن گفتن از متن و متنیت بلافاصله هرمنوتیک و فلسفه­ی قاره ای، و نویسندگی و تفلسف"خلاق"، را به یاد می آورد.
ء
پنج. کتاب را این رفیقِ رند معرفی کرد. این آخری، به بهانه ی این کتاب، یادی هم از او بکنم که عازمِ آموزش رزم است، زیر پرچم مقدس، با یک مشت نخبه.
ء

پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۷

عقل، عشق، ته تغاری، زورچپون، چی؟

دندان عقل کشیده، تأمل کنان در این که چرا این دندانِ بیهوده ی رنج را دندان عقل و خِرَد نامیده اند، نشسته ام به تورّق اینترنت، که در مدخل مربوطه ی ویکیپدیا می بینم:

اول. در اتیمولوژی اش نوشته که ملّت های دوست و برادر/خواهر به نام های نامیِ دیگری هم می نامندش:

تُرک ها، به جای این که ادا و اطوار در بیاورند و فکر کنند حتمن آدم باید حکیم و خردمند شده باشد تا این آخرین دندان های میراث اجدادش در آید، مستقیم به سن در آمدن اش اشاره می کنند: می گویند "دندان بیست سالگی." (هر چند من نمی توانم این عزیزی که به دیار باقی شتافت را با این نام بنامم)

عرب ها امّا، مثل ما (و غربی ها)، گویا به عقل و سنّ عقل رسی علاقه ی وافری دارند و همان "دندان عقل" اش می نامند.

کُره ای ها، این جا هم، طبع لطیف شان را بارِ دیگر به منصه ی ظهور می رسانند و "دندان عشق" اش می خوانند؛ که به قول ویکی، به عهد جوانی و رنجِ عشق اول راجع است. (باز هم به کارِ مرحومِ مغفورِ جنّت مکان و خلد آشیانِ ما نمی آید)

ژاپنی ها، مثل همیشه، یک چیز عجیب و غریبی به اش می گویند، در این مایه ها که "از والدین مخفی" (بی استعدادی ذاتی ام را در دیلماجی ببخشایید؛ برابرِ بهتری دارید پیش نهید!): چون وقتی در می آیند که فرزند بارِ سفر بسته است.

اندونزی ها جاندار انگاری را به اعلا درجه رسانده اند؛ دندان های عزیزشان را با فرزندان جگرگوشه مقایسه می کنند و از همان اسمِ کوچکترین بچه شان استفاده می کنند: بومی شده اش می شود، مثلن، "دندان ته تغاری."

تایلندی ها هم گویا فک شان از باقی نژادها کوچکتر است و این قدر اذیت شده اند که به کمبود جای این چهار دندان برای نامیدن شان اشاره می کنند: چیزی می گویند در مایه های "دندون زورچپون." (باز عذر تقصیرِ ترجمه)

(یک چیزهای دیگری هم گفته. که اصلن از اول به خاطر بد ترجمه شدن لغت اش از هلندی بوده که در کل زبان های غربی به این روز افتاده و "دندان عقل" شده. به همراه باقی حرف های اش، با یک العهدة علی الراوی گفتن، به خودش حواله می دهم.)

***
دوم. خُب، این کوچک شدن فک، و جا نشدن این دندان آخر از دندان های آسیای بزرگ، را بعضی ها تبیین تکاملی می کنند (دیگه هم آشپزی یاد گرفتیم و هم دندون پزشکی ساختیم؛ به جای این که همه اش برای تأمین انرژی عمر شریف رو بر لب جو به جَویدن هدر کنیم، با اینترنت کردن و تلویزیون دیدن هدر می دیم). بعضی هم نقش رژیم های غذایی فرهنگ های مختلف را مهمتر از عوامل ژنتیکی در تعیین اندازه ی فک می دانند.
اما چیزی که ویکی به اش ارجاع داده بود و جالب بود، تفاوت جوامع انسانی مختلف از نظر درصد جمعیت دارای این دندان ها بود. از صفر (بومی های مکزیک: هیچ کدام شان ندارند) تا صد درصد (جماعتی از آنگولایی ها: فقط 0.2 درصد جمعیت شان ندارند) متغیّر بود.
***
پی نوشت بی ربط:
می خواستم این توضیح واضحات را پایین پست قبلی بدهم، ماند این جا. این که چه طور سرداری که، حتمن بهتر از امثال من، این دردهای باقی مانده ی جنگ را (رفته ها و گذشته های اش به کنار) می بیند و می شناسد، دل اش از امکان درگرفتن جنگی دیگر نمی لرزد و این طور بی محابا و تحریک کننده از کندن گور می گوید. چیزی که احتمالن تنها فایده اش اقناعِ باقی مانده ی افکار عمومی برای حمله ای است که ژنرال های آن وری هر شب خواب اش را می بینند.

سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۷

سردشت

«ضیافت شوکران»، که از شبکه ی یک پخش شد، مستندی بود درباره ی فاجعه ی انسانی بمباران شیمیایی سردشت در 1366.
تمِ داستانی اش تلاش برای اعاده ی حقوق چند نفر از مجروحان شیمیاییِ سردشت بود، و با سیرِ ماجرای اقامه ی دعوا علیه یک شرکت آلمانی در هلند پیش می رفت و در خلال این داستان در باره ی فاجعه حرف می زد. به نظرم محمل خوبی برای ساختن مستند در این موضوع انتخاب کرده بود تا، هم دردناکی ماجرا را نشان دهد و هم، از سفارشی یا شعاری بودن برنامه هایی از این دست بپرهیزد و مخاطب را با خود همراه کند.
این جا می توان دیدش: +

مرتبط: عکس هایی از نمایشگاه عکس قادر عاقلی از سردشت (و گزارشی درباره اش: +)