شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶

عیش نوروزی 2


مجموعه ی نامرئی، ترجمه ی علی اصغر حداد (نشر ماهی، 6000 تومان): مجموعه ی 45 داستان کوتاه از 26 نویسنده ی آلمانی زبان (آلمان، اتریش و سوئیس) است.
دو سه روزی می شود با آن زندگی کرد.
نشر "ماهی" همین طور پیش برود تبدیل می شود به انتشاراتی ای که اسم اش روی هر کتابی باشد باید خواندش. مجموعه ی داستانِ کوتاهِ قبلیِ آمریکایی اش _"خوبی خدا"، ترجمه ی امیرمهدی حقیقت_ هم به همین خوبی بود.
انتخاب داستان خوبی دارد_مثل این می ماند که مجموعه داری مجموعه اش را که در طول سالیان جمع کرده به نمایش گذاشته باشد_ و ترجمه ی بسیار خوب. برخی داستان ها و ترجمه های اش به درد این می خورند که آدم را از داستان کوتاه نوشتن و ترجمه، هر دو، ناامید کنند.
مجموعه ی نسبتا قطوری است (496 صفحه)، اگر همه اش را نخواستید بخوانید این ها را حتما ببینید:

"مرده ها سکوت می کنند"، آرتور شنیتسلر؛
"داستانی برای تاریکی"، راینر ماریا ریلکه؛
"کاغد مگس کش"، روبرت موزیل؛
"مجموعه ی نامرئی"، اشتفان تسوایگ؛
"همه چیز"، اینگبورگ باخمن؛

"ساعات ناامیدی"، توماس مان؛
"سقراط مجروح"، برتولت برشت؛
"کاری صورت خواهد گرفت"، هاینریش بل؛
"جرم"، ولف دیتریش اشنوره؛
"لوکاس، رعیت نرمخو"، زیگفرید لنتس؛

"طرح"، ماکس فریش؛
"تصویر سیزیف"، فردریش دورنمات

واقعا به گزین شده اند.

پنجشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۶

فرمان یازدهم


"برو مرگ، و بمان زمان. معجزه را رها کن. گریه را. دست در دست حلقه مکن. نه سوگندی، نه تمنایی. این همه را رها کن. فرمان این است: یقین بدان که چشم چشم را بسنده است، که یک سبز بسنده است، که تنها یک نوازشِ دست بسنده است. و این چنین مطیعِ قانون باش و نه احساس. مطیع تنهایی. آن تنهایی که در راه آن کسی مرا همراهی نمی کند.


می فهمی؟ من هرگز شریک تنهایی تو نخواهم شد. چرا که تنهایی من قدیم تر است و دیرپاتر. من آفریده نشده ام که شریک دلمشغولی های شما باشم، شریک این دست دلمشغولی ها!... "

اوندینه می رود، اینگه بورگ باخمن، ترجمه ی علی اصغر حداد

سه‌شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۶

عیش نوروزی 1

1. «عمر خیام» طرح نو، علیرضا ذکاوتی قراگوزلو(2300 تومان): یکی از سنت های پسندیده این است که آدم کتابی را که می خواهد خودش بخواند برای دیگران هدیه بخرد. من این کتاب را به همین منظور برای برادرم خریدم، گر چه انتخاب مناسبی نبود گویا. به نظرم به اندازه ی باقی کتاب های این مجموعه خوب نیست. دست اول نیست و نظر اصیل و یکپارچه ای را دنبال نمی کند. ترانه های خیام هدایت با همه ی ضعف ها و جانب داری ها، از این جهت که یک نگاه کلی بر تحقیق اش غالب است، اثر تحقیقی ارزشمندتری است.
اطلاعات خوبی دارد اما حجم زیادی شان را در صفحات اندکی جا داده. یک فصل دارد به نام "با فیلسوفان و متکلمان اسلامی" که در آن نویسنده کوشیده تمام آرای تمام متکلمین و فلاسفه ی اسلامی را در باره ی تقریبا همه چیز در سی صفحه بیاورد! شیوه ی نگارش و تحقیقی که یا از محققان تازه کار بر می آید یا نویسندگان وسواسی.
خوبی اش این است که یک روش معین ارائه کرده و بر مبنای آن رباعیات جمع شده در تمام تصحیح های معتبر (مجموعه ی فروغی، مجموعه ی طربخانه ی همایی، مجموعه ی نادره ی ایام،...) را ارزیابی و گردآوری کرده است.
*
2. درآمدی بر فلسفه ی اخلاق، هری گنسلر، ترجمه ی حمیده بحرینی، ویراسته ی مصطفی ملکیان (قیمت نداره، فکر کنم حدود 5000 تومان): برای آشنایی ابتدایی با فلسفه ی اخلاق خوب است. این کتاب و باقی کتاب های این مجموعه که عمدتا از فلسفه های مضاف هستند، ترجمه ی "آشنایی با فلسفه های معاصر" راتلج اند و انتشارات آسمان خیال چاپ شان می کند. صفحه بندی، چاپ، ترجمه و ویراستاری خوبی هم دارند.
البته کتاب مقدماتی است. نویسنده گفته کتاب را برای دانشجویان کارشناسی که یکی دو درسی هم در فلسفه گذرانده اند نوشته، اما می شود به عنوان یک درس عمومی در سایر رشته ها ارائه شود. (به درد تدریس در دبیرستان هم شاید بخورد.)
اگر نمی خواهید همه اش را بخوانید نگاه کردن به فصول 10 و 11 برای به دست آوردن دید اجمالی، آشنایی با پیامدگرایی و ناپیامد گرایی، و دیدن شرح اجمالی دیدگاه های راس، رالز و نازیک بد نیست.
فصل آخر هم به کار بردن تمام بحث های نظری کتاب درباره ی یک موضوع عملی _سقط جنین_ است. نویسنده ی کتاب خودش جزء کانتی هایی است که مطابق قاعده طلایی مخالف سقط جنین است، حتی مخالف سقط جنین در موارد معلولیت نوزاد! (قابل توجه مرحوم ملاقلی پور) البته کانتی هایی هم هستند که با اصول مشابه، موافق سقط اند. (مشهورترین شان فیلسوف اخلاق معروف، هِر، است.)
یک نکته ی جالب هم توصیف ناشر از ویراستار کتاب در مقدمه ای است که بر آن نوشته: "نادره ی تاریخ فرهنگ مان..."! نمی دانم نظر خود آقای ملکیان در این باره چیست. ء
*
3. آموزه های صوفیان، سید حسین نصر (قصیده سرا، 1950 تومان): برای دیدن یک روایت تئوریک و فلسفی از تصوف کتاب خوبی است. نیز برای آشنایی با جهان بینی و انسان شناسی اجمالی تصوف، طبیعتا از نگاه یک تئوریسین سنت گرایی (حکمت جاودان). برای دیدن شرحی مختصر درباره ی نسبت تصوف و تشیع هم فصل هشتم آن مناسب است.
کتاب، ترجمه ی خوبی هم دارد.
*
4. حباب شیشه، سیلویا پلات (نشر باغ نو، 3000 تومان): نثر خوبی دارد، ترجمه ی خوبی هم (گلی امامی). شیوه توصیف و روایت جذاب و موجزی دارد.
به داستایوفسکی نمی رسد حتما، اما توصیفات روان شناسانه ی خوبی دارد در باره ی تردیدها و تعارض های یک زن میان نقش اجتماعی و شخصیت مستقل و زندگی آزادش با همسر بودن و مادر شدن و عشق و دمدمی مزاجی و ...
برخی جملات اش ارزش مثل شدن دارد.
توصیفات خوبی هم در باره ی اندیشیدن به شیوه های خودکشی و احوالات به هم ریخته دارد؛ مخصوصا توصیفات اش در مطب و بیمارستان روان پزشکی. بعضی نویسندگان وطنی این جور آغاز و پایان در تیمارستان را در نوشته های شان تجربه کرده اند (دو دنیای گلی ترقی: اتفاقا انجام هر دو رمان تقریبا به هم شبیه اند، گر چه سرنوشت نویسنده ها چندان به هم شبیه نبوده)، هر چند برخی از دوستان شاید بتوانند چیزهای بهتری بنویسند! (در راستای تبلیغ برای تولید کالای ایرانی)
بدی رمان های این شکلی این است که آدم را تحریک می کند بنشیند رمان بنویسد.
*
پ.ن.
از نامجوهایی که _من_ جدیدا شنیده ام این سه تا خیلی خوب اند: بگو بگو، نوبهاری، گذر گذر.


سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵

این قافله ی عمر

گذر عمر را با گذران بهار می سنجند؛
یا فاصله ی میان بهارها را با عمری که بر ما می گذرد؟
:

از بهاران پیش
_بهاری آن قدر دور که گویی در نشئه ی پیشین_
تا این بهار
چند عمر گذشته است؟...

***

چرا هیچ کس از طبیعت، از بهارهای طبیعت، نمی پرسد
چند عمرِ رنجِ آدمی، چند سالِ شادیِ انسانی، سن دارد؟

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

توجه به علوم انسانی

ظاهرا آن قدرها هم که فکر می کردیم توجه دولت محترم فقط به آبادانی و عمران و علوم فنی ومهندسی نیست، چون ظاهرا برنامه های وزارت علوم در ارتقای جایگاه علوم انسانی اعلام شده که عبارت است از برگزاری جشنواره ی بین المللی فارابی _جشنواره ای خاص علوم انسانی، معادل جشنواره ی خوارزمی_، تدوین 120 رشته ی میان رشته ای در حوزه ی علوم انسانی، و بازنگری و تجدیدنظر در عناوین سرفصل های دروس علوم انسانی. ظاهرا "بر اساس تحلیل های متفاوت" به این نتیجه رسیده اند که "فصل، فصل پرداختن به علوم انسانی است" و "رشد آن از حالت مستحب خارج شده و جزو واجبات و ضروریات" است. در همین راستا دارند "آیین نامه ی دانشگاه های تمدن ساز" را هم تدوین می کنند چون "ایران در شرایطی است که برای ادامه ی حیات نیازمند تولید فضای جدید تمدنی است و در غیر این صورت با چالش های شدیدی روبرو خواهد شد."

اول این که به نظر می رسد باز هم در این توجه به علوم انسانی، نگاه عمل گرایانه و مهندسی (مهندسی فرهنگی؟!) غالب است. معاون وزیر، راه اندازی رشته های بین رشته ای در حوزه ی علوم انسانی را برای کاربردی کردن علوم انسانی دانسته (نگاهی به عناوین این رشته ها هم نشان می دهد که بیش تر رشته های حقوق و مدیریت کاربردی در آن میان موجود است که می شود به نوعی رشته های مهندسیِ علوم انسانی به حساب شان آورد) و خود وزیر محترم هم راه افتادن جشنواره ی فارابی را برای آن دانسته اند که تحقیقات علوم انسانی به ویژه در زمینه های کاربردی وارد مرحله ی جدیدی شود.

پیداست که من با کاربردی شدن علوم انسانی _که همه جای دنیا در آن می کوشند_ مشکلی ندارم. فقط می ترسم این تلقی ساده انگارانه و تکنوکرات که می شود دانش انسانی را نیز مثل تکنولوژی وارد کرد و در مسائل بومی به کار برد، و حوزه ی فرهنگ و زمینه های انسانی را مهندسی کرد و آبادگری، غالب شود و مبنای سیاست گذاری و اجرا. (ظاهرا که در این زمینه فعلا دولت محترم با مقام های بالاتر اجرایی و راه بری هم رای و نظرند.) اما این نقد بر تلقی ساده انگارانه از بومی شدن، به معنای صحه گذاشتن بر نگاهی که از شعار بومی سازی برای پوشش مقاصد ایدئولوژیک یا سیاسی خود استفاده می کند نیست. از این جا می رسیم به حدس دومی که درباره ی این اقدامات "توجه به علوم انسانی" می توان زد اگر مسئله از سطح دغدغه ی عملی شدن علوم انسانی فراتر باشد:

اگر سطح هوشمندی این اقدامات از صِرفِ موارد کاربردی و مهندسی بالاتر باشد، که به نظر می رسد برنامه هایی نظیر "بازنگری و تجدیدنظر در عناوین و سرفصل های دروس علوم انسانی" یا "راه اندازی کرسی های نظریه پردازی، نقد و مناظره" (*) به آن راجع باشد، آن وقت این سوال پیش می آید که کدام رای بنیادین در باب علوم انسانی و فرهنگ و تمدن پشت این برنامه است؟ (حدس زدن این یکی کار سختی نیست!) و آیا این اقدامات شروع عملیاتی کردن یک سری برنامه های حساب شده و منسجم و مدون است؟ آیا باید منتظر یک موج اسلامی شدن و انقلاب فرهنگی مجدد (طبیعتا با تکیه بیش تر بر علوم انسانی) باشیم، از جانب کسانی که هواداران اسلامی شدن علوم انسانی (و گاه علوم تجربی**) هستند؟ یا نه، باید امیدوار باشیم که به مجموعه ی قوای سیاست گذاری و اجرایی کشور به این بلوغ رسیده که درک کند علوم انسانی به همان اندازه که علوم پایه برای علوم مهندسی و تکنولوژی ضروری اند برای بهبود و پیشرفت وضع کشور ضروری است؟

* یاد سخنان وزیر درباره ی ایجاد کرسی های آزاداندیشی در دانشگاه ها می افتم آن زمان که داشتند تمام تشکل های دانشجویی را قلع و قمع می کردند و فقط بسیج دانشجویی را باقی می گذاشتند.

** برای دیدن یک نمونه ی جذاب در این باب، نگاهی به این کرسی نظریه پردازی "علم (تجربی) دینی" ، که امتیاز هم گرفته، بیندازید.

*****

درهمین رابطه:
+: آغاز به کارنخستين كنگره ملي علوم انساني با پیام احمدی نژاد و سخنرانی وزیر علوم
+: تولید علم
و نظریه پردازی در زمینه ی علوم انسانی: نامه هیات حمایت از کرسی های نظریه پردازی به شورای عالی علوم ، تحقیقات و فناوری درباره لزوم رسیدگی به وضعیت علوم انسانی
+: بالاترین سطح آزاد اندیشی و نقد پذیری برای محققان کشور در کرسی های نظریه پردازی: مصاحبه فارس با دبیر هیات حمایت از کرسی های نظریه پردازی، نقد و مناظره

این رو هم ببینید.

***

پ.ن.
1. من اطلاعات دست اولی از منابع دولتی در این باره ندارم، و لذا هر تحلیل و حدسی ام بر اساس تصویری است که از اخبار و سایت های مختلف به دست می آورم، به اضافه ی تصوری که دارم از استراتژی های کلان حکومتی، جنبش نرم افزاری(!) و تولید علم (!!)، طرز تفکر دولت، و نهادهای علوم انسانی ای که می شناسم. پیداست که اگر در این مورد خاص اطلاعاتی به دست ام برسد که به کلیت این تصویر خدشه وارد کند، حرف های ام را پس می گیرم؛
هم چنین نمی گویم آدم یا کار حسابی در این میانه اصلا وجود ندارد، بل که غرض نقد ایده ی اصلی و کلی است.

2. برای مملکت آب نداره، برای علوم انسانی کارها که نون داره. طرح بدید، خالی ببندید، پول بگیرید. کی به کیه؟ تازه از سند چشم انداز که بدتر نیست. دست کم بعدا به کار استناد و توجیه هر جور طرحی میاد.




پنجشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۵


و ما تدری نفس ما ذا تکسب غدا؛
و ما تدری نفس بایّ ارض تموت...
و نمی داند آدمی که یک روز می آید می ایستد این جایی که سبزه ای نریخته ای امسال و نریخته ایم، در میان همسایه هایی که تهیئ نویی و سبزی و بهار کرده اند؛
و نمی داند که فاصله ی میان گلدان های لاله ی این بهار تا آن بهار چه قدر خواهد بود...


نمی داند آدمی روزی می رسد که چشمان اش می افتد به نامی که تازه نوشته شده است، و در گُنگیِ خواندن اش، دنیا می رود پشت لایه ی تاری ها، و دیگر چشمان اش چیزی نمی تواند بخواند؛ و سینه ای که می فشرد و نفسی که می گیرد همه می آیند به کمک چشمان...

و نمی داند که روزی می رسد که روی این زمین می نشیند و کتاب را می گشاید و انبیاء می آید و می رسد به انبیای 35ای که تسلی می دهد؛ و می رود تا انبیای 83 ای که حکایت احوال می کند و 84ای که امید می آورد؛ تا همه ی این آیه های پراکنده یک جا جمع شده باشند، و لکه های خیسی که بر صفحات شان خشک می شوند نشان دارشان کنند...

و هیچ نمی داند که راه می افتد به رفتن، در حالی که سبک شده است به اندازه ی تمام دلی که جا گذاشته است؛
نمی داند که روزی
می رسد که دیگر گذاشتن و گذشتنی که می پنداشت چه سخت خواهد بود، سختی ای ندارد وقتی چیزی از آدمی در خودش باقی نمانده است که بیم ناک جا ماندن اش باشد یا نبودن اش...

***
پ.ن.:
می دانم،
گاه به سخن گفتن از رنج ها نیازی نیست...

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۵

Ikiru

فقط سکسکه می کرده دو سه روز. فقط غذا گیر می کرده سر دل اش چند روز. فقط، فقط...

...و تازه تبریکِ جشنِ فرزندش را گفته بودیم؛
_عمر شادی ها چه کوتاه است، و طول آرزوها.

و چه قدر از همین دور هم دل ام می لرزد، هول می افتد به جان ام، وقتی یاد آدم هایی می افتم که باید مدت ها بدانند چیزی را، که نمی داند آن که خود باید بداند.
چه قدر هم حس ام با کسانی که هزار بار مضطر می شوند؛ و هزار بار فکرشان _که چه قدر این وقت ها تند می شود_ می رود به این که چه طور ممکن است به کسی گفت که...
...و حال ام بد می شود از این که می دانم چه طور شروع می کنند به امید بستن، به جُستنِ کورسویِ شایدها در شبِ تاریکِ خدانکندها.
و حال ام بد می شود از سکوتی که فقط صبر می طلبد؛ از لحظه هایی که سنگینی اش پلک می پراند...
و رنجور می شوم از این که از تو فقط دعایی بر می آید که به کاری نمی آید...

حال ام بد است؛
و دلی که مدت هاست بی دلیل شور می زند، بیش تر به خود می پیچد...

***

چرا نوار زندگی ها این قدر تند شده؟ و نوار مرگ ها.
و احمق هایی مثل من _که فقط می نویسند_ این قدر زیاد.

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۵

انتقام

تمام من هایِ من
_که هر بار چون از آن ها می گذشتم تحقیرشان می کردم_
جمع شده اند،
و در روزگار زجر و ضعف،
انتقام خوار داشتن هایِ پیشین را از من می گیرند.


دل ام می لرزد از یاد و رنگِ هر کدام شان؛
چشمان ام می ترسند از چشم در چشمی شان.

***
پ.ن.:
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم؛
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ...
ء

یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵

زبان 4

زمانی زبان جهان مان بود، همه ی جهان مان.
حرف که می زدی فکر می کردی دنیا تکان می خورَد با واژه واژه اش.
تناقض پیدا می کردی اگر در حرف ها، جهان به هم می ریخت؛ ربطی اگر پیدا می شد، جهان روشن می شد.

بعدتر انتظارمان کم تر شد. حرف باد هوا شد، و رونما. آدم ها کارهای شان را مطابق قوانین روانی و فیزیولوژیک شان می کنند و در سطح توجیه حرف می زنند. دنیا، سیاست و اقتصاد، کارش را می کند با قوانین اش در زیربنا، و در روبنا آدم ها فقط درباره ی آن چه شده حرف می زنند، یا جوری حرف می زنند که انگار این حرف های شان آن کارها را کرده.

دست کم اما آن زمان حرف ها، نشانِ چیزی بودند. دست کم می توانستی از روی این حرف های بدون ربطِ علّی به جهان، حدس بزنی که آن پایین ها چه خبر است. اگر توجیهات آدم ها از کارهای شان و احوال شان تاثیری در آن چه می گفتند و می کردند و حس می کردند، نداشت؛ اگر آن چه جهان می نمود ربطی به آن چه پیش اش می برد نداشت؛ دست کم رنگ رخسارشان خبری از سرّ حقیقی درون شان می داد.

اینک اما این زبان، این واژه ها و اصوات، از داشتن همین ربط و بازنمایی اقلی هم بازمانده اند.
آن چه می گذرد و می رود به آن چه می نماید یک سر بی ربط است.
واژه ها به کار تصویر کردن نمای ساختمان هم نمی آیند حتی.

واژه های حقیر، خدای تان بیامرزاد.

***
پ.ن.:
ظاهرا باور به زبان چیزی است از جنس ایمان؛ باید باورش داشت تا کار بکند.
این دعا را گویا باید برای ایمان و زبان، هم زمان خواند:
"ایمان می آورم ای خداوند، بی ایمانی مرا امداد فرما!" (مرقس، 24)
ء

جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵

قصابی

بجنب
سرش را نبری
جسم اش هم
_هم چون جان اش_
حرام شده

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

تا تو شاد باشی

ء
" ز غم تو زار زارم، هله تا تو شاد باشی؛
صنما در انتظارم، هله تا تو شاد باشی.

تو مرا چو خسته بینی، نظر خجسته بینی؛
دل و جان به غم سپارم، هله تا تو شاد باشی.

ز غم دل ام چه شادی، به جفا چه اوستادی؛
دم شاد برنیارم، هله تا تو شاد باشی.

صنما چو تیغ دشنه، تو به خون بنده تشنه؛
ز دو دیده خون ببارم، هله تا تو شاد باشی...

ز تو بخت و جاه دارم، دل تو نگاه دارم؛
صنما بر این قرارم، هله تا تو شاد باشی.

تویی جان این زمانه، تو نشسته پر بهانه؛
ز زمانه بر کنارم، هله تا تو شاد باشی.

تن و نفس تا نمیرد، دل و جان صفا نگیرد؛
همه این شده است کارم، هله تا تو شاد باشی..."
ء

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

مورچه ها و آدم ها

بیش از یک و کم از دو هفته بود گمان ام که افتاده بود آن جا. جلوی در سرد بود؛ و همان جا یخ زده بود. من هم دست نزدم به اش. اکوسیستم این جا زیادی طبیعی است، خودش باید فکری به حال خودش بکند. یعنی راست اش تعجب کرده بودم که این مورچه هایی که زحمت سوسک ها را این قدر به سرعت می کشند، چرا سراغ این نمی آیند. چشمان اش خالی شده بود، ولی تن اش هنوز تکان نخورده بود. و دم زیبای اش.
امروز آمدند. بیست سی تایی بودند. و مارمولک خشکیده را بردند.
اعتراضی نکردم. گه گاه می نشستم به تماشای شان. سرعت انتقال شان ستودنی است، و تلاش شان. کوچک تر ها خودشان را از بار آویزان می کنند و توی هوا در جهت حرکت دست و پا می زنند. بزرگترها کارشان راحت تر است، و آرواره های شان کمک بیش تری به شان می کند.

***
سر مشقی هستند این مورچه ها. از خودم و تنبلی ام و بی انگیزگی ام خجالت کشیدم.

***
تمام روز فکر می کردم یک مریخی ما مردم این شهر را شبیه این مورچه ها می بیند.
و،
شبیه مورچه ها می دیدم شان.
و،
یاد این می افتادم:

وما من دآبة فی الارض ولا طائر یطیر بجناحیه الا امم امثالکم...
ثم الی ربهم یحشرون.

: هیچ وقت نتوانسته ام درباره وجود تفاوت نوعی میان انسان و باقی جانداران، دکارتی فکر کنم.

***
می خواستم قدری بیش تر بماند. بعد از این همه روز هنوز جسم اش این قدر سالم بود؛ و این، قدری آرام ام می کرد. نتوانسته بودم وقتی در سرما جان می داد نجات اش دهم.
ولی خوب وقتی باید رفت، باید رفت. فکر کنم این چند روز بیش تر را هم مورچه های منظم و ساعی، به من وقت داده بودند.