سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

مورچه ها و آدم ها

بیش از یک و کم از دو هفته بود گمان ام که افتاده بود آن جا. جلوی در سرد بود؛ و همان جا یخ زده بود. من هم دست نزدم به اش. اکوسیستم این جا زیادی طبیعی است، خودش باید فکری به حال خودش بکند. یعنی راست اش تعجب کرده بودم که این مورچه هایی که زحمت سوسک ها را این قدر به سرعت می کشند، چرا سراغ این نمی آیند. چشمان اش خالی شده بود، ولی تن اش هنوز تکان نخورده بود. و دم زیبای اش.
امروز آمدند. بیست سی تایی بودند. و مارمولک خشکیده را بردند.
اعتراضی نکردم. گه گاه می نشستم به تماشای شان. سرعت انتقال شان ستودنی است، و تلاش شان. کوچک تر ها خودشان را از بار آویزان می کنند و توی هوا در جهت حرکت دست و پا می زنند. بزرگترها کارشان راحت تر است، و آرواره های شان کمک بیش تری به شان می کند.

***
سر مشقی هستند این مورچه ها. از خودم و تنبلی ام و بی انگیزگی ام خجالت کشیدم.

***
تمام روز فکر می کردم یک مریخی ما مردم این شهر را شبیه این مورچه ها می بیند.
و،
شبیه مورچه ها می دیدم شان.
و،
یاد این می افتادم:

وما من دآبة فی الارض ولا طائر یطیر بجناحیه الا امم امثالکم...
ثم الی ربهم یحشرون.

: هیچ وقت نتوانسته ام درباره وجود تفاوت نوعی میان انسان و باقی جانداران، دکارتی فکر کنم.

***
می خواستم قدری بیش تر بماند. بعد از این همه روز هنوز جسم اش این قدر سالم بود؛ و این، قدری آرام ام می کرد. نتوانسته بودم وقتی در سرما جان می داد نجات اش دهم.
ولی خوب وقتی باید رفت، باید رفت. فکر کنم این چند روز بیش تر را هم مورچه های منظم و ساعی، به من وقت داده بودند.

1 comments:

زیبا گفت...

مریخی ما را شبیه مورچه ها نمی داند شاید،
مورچه ها دانه ی برنج را چند تایی می برند و گروهی می خورند
ما اماهزار دانه ی برنج کاشت گروهی را تکی می بریم و تکی می خوریم و حتی دانه هایی را که خودمان جای خوردنشان را نداریم به یکی دیگرمان نمی دهیم