سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۵

راه

مسافت همان مسافت است، فقط شیب ها فرق کرده.
بالاخره باید سربالایی ها را هم رفت، همان طور که قبلا سر پایینی ها را رفتیم:
شاد و سرخوش و رها خودمان را می دادیم دست جاذبه و باد. و پرواز می کردیم.
گاهی آن قدر تند می شد رفتن که سُر می خوردیم و کله پا می شدیم و دنگ:
خانم دکتر می گفت من خوب بخیه می زنم اما تو هم این قدر نگران نباش. دختر نیستی که نگران خط و خال ات باشی.

و حالا باید متر متر به پرواز و دو رفته را سلانه سلانه و پای کشان بپیمایی.
مثل آن وقت ها که پای ات می شکست و می نشستی به نگاه کردن دویدن و بازی های دیگران؛
و همه ی زندگی ات مثل راه رفتن ات کش می آمد و کند می شد.

روزگار است دیگر. تازه از کجا معلوم نشیب به تر از فراز باشد.
از کجا معلوم حسرت دویدن و رفتن دردناک تر باشد از به سنگ خوردن سر و خانه نشینی.


دست بالا باید جوری صدای این رفیق مان را ساکت کنی که مدام طعنه می زند و آزار می دهد.
می گوید: این ها که می گویی تئوریزه کردن ضعف و تنبلی است؛
دفاع طبیعی سازو کار روانی ات است برای زیستنی کردن جهنمی که در آن هستی.

پیش تر دهان به دهان اش می گذاشتم. دقیقه ها و ساعت ها می گذشت و مدام با هم یکی به دو می کردیم. من می گفتم و او به فکر می رفت. جوابی می داد و اگربرای جواب اش جوابی نداشتم می رفتم توی فکر. در سکوتی به چشم دیگران، هر دومان خسته می شدیم از این همه تقلا و گفت و گو و به جان هم افتادن.

مدتی است که می گوید بی این که چون پیش ترها جوابی بشنود. دست بالا باید جواب او را بدهی دیگر. بگذار بگوید. او هم یاد می گیرد مثل تو که دیگر جواب نمی دهی دیگر نپرسد، دیگر گیر ندهد.
خستگی بر هر درد بی درمان دواست، خاصه که سربالایی های این جا طاقت فکر کردن را هم از آدم بگیرد.