زبان 3
در خواب زندگی از زبان جلوتر است؛
در یک ساعت اتفاقات روزی و سالی رخ می دهد و وقتی تصمیم می گیری تا حس و حال خوابی را، سیر و شرح وقایع رویایی را بنویسی، برای هر دقیقه اش باید مدت ها بگویی و بنویسی.
گاهی زبان از اندیشه، از احساس، از احوال عقب می ماند. تند تند می گویی، تند تند می نویسی. تا کلیت افکار و احساس ات از دست نرود؛ گیرم به قیمت از دست رفتن دقت و فدا شدن جزئیات و بروز سهو و خطا.
گاهی زبان را کد می کنی تا همه ی رنج و سختی بیان تداعی و معانی را مجبور نباشند واژه ها به تنهایی به دوش کشند، سعی می کنی واحد های انتقال معنا را بزرگ تر کنی: مثل جوکی که قسمتی اش کد می شود تا همه اش را نگویی، مثل تلمیح و ارجاع.
گاهی مثلی، تشبیهی، اشاره ای جان ات را راحت می کند در بیان منظور.
گستره ی واژگان زبان ات به مدد اندیشه می آید. واژه هایی که راه های رَفته و رُفته ی معنا و منظور است، و تو مجبور نیستی برای هر گام پیش رفتن در اندیشه های ات خروار خروار برف راه های نرفته و زمین های نپیموده را بروبی.
_رویا می بافی: چرا نمی شود حس خواب ها و احوال، و معنا و مفهوم منظور را یک جا گفت؟ چرا چنین در چنبر زبان اسیری، و راهی اصیل تر، سر راست تر، راه تر نمی یابی؟ چرا نمی شود خواب گون ها را با زبان خواب گفت؟
_سوال می پرسی: در چنان زبانی می شود استدلال کرد، می شود گفت-و-گو کرد؟
ترجیح می دهی هیچ نگویی، وقتی تا عزم بیان کنی احساس و معنا فرسنگ ها جلوتر است.
0 comments:
ارسال یک نظر