یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۵

زبان 3

در خواب زندگی از زبان جلوتر است؛
در یک ساعت اتفاقات روزی و سالی رخ می دهد و وقتی تصمیم می گیری تا حس و حال خوابی را، سیر و شرح وقایع رویایی را بنویسی، برای هر دقیقه اش باید مدت ها بگویی و بنویسی.

گاهی زبان از اندیشه، از احساس، از احوال عقب می ماند. تند تند می گویی، تند تند می نویسی. تا کلیت افکار و احساس ات از دست نرود؛ گیرم به قیمت از دست رفتن دقت و فدا شدن جزئیات و بروز سهو و خطا.

گاهی زبان را کد می کنی تا همه ی رنج و سختی بیان تداعی و معانی را مجبور نباشند واژه ها به تنهایی به دوش کشند، سعی می کنی واحد های انتقال معنا را بزرگ تر کنی: مثل جوکی که قسمتی اش کد می شود تا همه اش را نگویی، مثل تلمیح و ارجاع.
گاهی مثلی، تشبیهی، اشاره ای جان ات را راحت می کند در بیان منظور.
گستره ی واژگان زبان ات به مدد اندیشه می آید. واژه هایی که راه های رَفته و رُفته ی معنا و منظور است، و تو مجبور نیستی برای هر گام پیش رفتن در اندیشه های ات خروار خروار برف راه های نرفته و زمین های نپیموده را بروبی.

گاهی زبان آن قدر عقب می ماند که از گفتن ناامید می شوی_ گاهی این عقب ماندن از کندی پای زبان ات است، گاهی از تندی قدم های اندیشه ات. به همه چیز چنگ می زنی: تمثیل، تصویر، دست های ات در سکوت بالا و پایین می رود در جست و جوی واژه ها، چشم ها را به یاری می گیری. گاهی خسته می شوی از زبان نافهمی دیگران، گاهی از لکنت و ناتوانی خودت. اما گاهی یک کلمه، یک نگاه، یک ارجاع دیوانه ات می کند از شادی فهمیده شدن، از سبکی بر زمین گذاشتن بار منظورت. مثل آن که توی خواب دیده ی گنگ کسی را یافته باشی که رویایی مشابه دیده است، و از رنج و درد یک عمر نگفتن خلاص شده باشی با این کشف.

_رویا می بافی: چرا نمی شود حس خواب ها و احوال، و معنا و مفهوم منظور را یک جا گفت؟ چرا چنین در چنبر زبان اسیری، و راهی اصیل تر، سر راست تر، راه تر نمی یابی؟ چرا نمی شود خواب گون ها را با زبان خواب گفت؟
_سوال می پرسی: در چنان زبانی می شود استدلال کرد، می شود گفت-و-گو کرد؟



گاهی آن قدر ذهن ات از زبان ات، اندیشه و احساس ات از کلام ات پیش می افتد که در بیداری های ات خوابی.
ترجیح می دهی هیچ نگویی، وقتی تا عزم بیان کنی احساس و معنا فرسنگ ها جلوتر است.