Ikiru
فقط سکسکه می کرده دو سه روز. فقط غذا گیر می کرده سر دل اش چند روز. فقط، فقط...
...و تازه تبریکِ جشنِ فرزندش را گفته بودیم؛
_عمر شادی ها چه کوتاه است، و طول آرزوها.
و چه قدر از همین دور هم دل ام می لرزد، هول می افتد به جان ام، وقتی یاد آدم هایی می افتم که باید مدت ها بدانند چیزی را، که نمی داند آن که خود باید بداند.
چه قدر هم حس ام با کسانی که هزار بار مضطر می شوند؛ و هزار بار فکرشان _که چه قدر این وقت ها تند می شود_ می رود به این که چه طور ممکن است به کسی گفت که...
...و حال ام بد می شود از این که می دانم چه طور شروع می کنند به امید بستن، به جُستنِ کورسویِ شایدها در شبِ تاریکِ خدانکندها.
و حال ام بد می شود از سکوتی که فقط صبر می طلبد؛ از لحظه هایی که سنگینی اش پلک می پراند...
و رنجور می شوم از این که از تو فقط دعایی بر می آید که به کاری نمی آید...
و دلی که مدت هاست بی دلیل شور می زند، بیش تر به خود می پیچد...
چرا نوار زندگی ها این قدر تند شده؟ و نوار مرگ ها.
و احمق هایی مثل من _که فقط می نویسند_ این قدر زیاد.
2 comments:
از اینجا خوشم میاد چون آدمایی که اینجا رو می خونن همه زبان به کام می گیرن
Nice post, its a really cool blog that you have here, i like the way you present things, keep up the good work, will be back.
Expect more from you...
Warm Regards
Biby Cletus :-
You might enjoy reading this blog :- Ikiru Movie Review
ارسال يک نظر