پنجشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۵


و ما تدری نفس ما ذا تکسب غدا؛
و ما تدری نفس بایّ ارض تموت...
و نمی داند آدمی که یک روز می آید می ایستد این جایی که سبزه ای نریخته ای امسال و نریخته ایم، در میان همسایه هایی که تهیئ نویی و سبزی و بهار کرده اند؛
و نمی داند که فاصله ی میان گلدان های لاله ی این بهار تا آن بهار چه قدر خواهد بود...


نمی داند آدمی روزی می رسد که چشمان اش می افتد به نامی که تازه نوشته شده است، و در گُنگیِ خواندن اش، دنیا می رود پشت لایه ی تاری ها، و دیگر چشمان اش چیزی نمی تواند بخواند؛ و سینه ای که می فشرد و نفسی که می گیرد همه می آیند به کمک چشمان...

و نمی داند که روزی می رسد که روی این زمین می نشیند و کتاب را می گشاید و انبیاء می آید و می رسد به انبیای 35ای که تسلی می دهد؛ و می رود تا انبیای 83 ای که حکایت احوال می کند و 84ای که امید می آورد؛ تا همه ی این آیه های پراکنده یک جا جمع شده باشند، و لکه های خیسی که بر صفحات شان خشک می شوند نشان دارشان کنند...

و هیچ نمی داند که راه می افتد به رفتن، در حالی که سبک شده است به اندازه ی تمام دلی که جا گذاشته است؛
نمی داند که روزی
می رسد که دیگر گذاشتن و گذشتنی که می پنداشت چه سخت خواهد بود، سختی ای ندارد وقتی چیزی از آدمی در خودش باقی نمانده است که بیم ناک جا ماندن اش باشد یا نبودن اش...

***
پ.ن.:
می دانم،
گاه به سخن گفتن از رنج ها نیازی نیست...

2 comments:

ناشناس گفت...

سال هاست كه من مصرف كننده ي اين اينترنت كوفتي هستم اما هنوز در حسرت يك سمبل اشك ريختن كه خوب اشك بريزد نه خنده دار مانده ام.الان بيشتر از هميشه

sdrsd گفت...

اگر خنده دار است این تصویر، متاسف ام.
نه تنها واژه ها که من هم در تصویرگری ناتوان ام.
ء