زبان 4
زمانی زبان جهان مان بود، همه ی جهان مان.
حرف که می زدی فکر می کردی دنیا تکان می خورَد با واژه واژه اش.
تناقض پیدا می کردی اگر در حرف ها، جهان به هم می ریخت؛ ربطی اگر پیدا می شد، جهان روشن می شد.
بعدتر انتظارمان کم تر شد. حرف باد هوا شد، و رونما. آدم ها کارهای شان را مطابق قوانین روانی و فیزیولوژیک شان می کنند و در سطح توجیه حرف می زنند. دنیا، سیاست و اقتصاد، کارش را می کند با قوانین اش در زیربنا، و در روبنا آدم ها فقط درباره ی آن چه شده حرف می زنند، یا جوری حرف می زنند که انگار این حرف های شان آن کارها را کرده.
دست کم اما آن زمان حرف ها، نشانِ چیزی بودند. دست کم می توانستی از روی این حرف های بدون ربطِ علّی به جهان، حدس بزنی که آن پایین ها چه خبر است. اگر توجیهات آدم ها از کارهای شان و احوال شان تاثیری در آن چه می گفتند و می کردند و حس می کردند، نداشت؛ اگر آن چه جهان می نمود ربطی به آن چه پیش اش می برد نداشت؛ دست کم رنگ رخسارشان خبری از سرّ حقیقی درون شان می داد.
اینک اما این زبان، این واژه ها و اصوات، از داشتن همین ربط و بازنمایی اقلی هم بازمانده اند.
آن چه می گذرد و می رود به آن چه می نماید یک سر بی ربط است.
واژه ها به کار تصویر کردن نمای ساختمان هم نمی آیند حتی.
واژه های حقیر، خدای تان بیامرزاد.
***
پ.ن.:
ظاهرا باور به زبان چیزی است از جنس ایمان؛ باید باورش داشت تا کار بکند.
این دعا را گویا باید برای ایمان و زبان، هم زمان خواند:
"ایمان می آورم ای خداوند، بی ایمانی مرا امداد فرما!" (مرقس، 24)
ء
حرف که می زدی فکر می کردی دنیا تکان می خورَد با واژه واژه اش.
تناقض پیدا می کردی اگر در حرف ها، جهان به هم می ریخت؛ ربطی اگر پیدا می شد، جهان روشن می شد.
بعدتر انتظارمان کم تر شد. حرف باد هوا شد، و رونما. آدم ها کارهای شان را مطابق قوانین روانی و فیزیولوژیک شان می کنند و در سطح توجیه حرف می زنند. دنیا، سیاست و اقتصاد، کارش را می کند با قوانین اش در زیربنا، و در روبنا آدم ها فقط درباره ی آن چه شده حرف می زنند، یا جوری حرف می زنند که انگار این حرف های شان آن کارها را کرده.
دست کم اما آن زمان حرف ها، نشانِ چیزی بودند. دست کم می توانستی از روی این حرف های بدون ربطِ علّی به جهان، حدس بزنی که آن پایین ها چه خبر است. اگر توجیهات آدم ها از کارهای شان و احوال شان تاثیری در آن چه می گفتند و می کردند و حس می کردند، نداشت؛ اگر آن چه جهان می نمود ربطی به آن چه پیش اش می برد نداشت؛ دست کم رنگ رخسارشان خبری از سرّ حقیقی درون شان می داد.
اینک اما این زبان، این واژه ها و اصوات، از داشتن همین ربط و بازنمایی اقلی هم بازمانده اند.
آن چه می گذرد و می رود به آن چه می نماید یک سر بی ربط است.
واژه ها به کار تصویر کردن نمای ساختمان هم نمی آیند حتی.
واژه های حقیر، خدای تان بیامرزاد.
***
پ.ن.:
ظاهرا باور به زبان چیزی است از جنس ایمان؛ باید باورش داشت تا کار بکند.
این دعا را گویا باید برای ایمان و زبان، هم زمان خواند:
"ایمان می آورم ای خداوند، بی ایمانی مرا امداد فرما!" (مرقس، 24)
ء
0 comments:
ارسال یک نظر