تهمت
وسط راه یادمان می افتد کارت سوخت را بر نداشته ایم. بر می گردیم. کنار صف ماشین ها نگه می دارم. می رود و بر می گردد. می پرسم چه شد؟ می گوید همه شون دزد اند. می گویم تهمت بی دلیل نزن.
می نشیند و این بار من می روم. مشخصات کارت سوخت و ماشین را به مامور تحویل می گویم، و جایی را نشان اش می دهم که جا مانده بوده. بی تفاوت می گوید کسی چیزی به او نداده. قدری پرسه می زنم و با تلفن ام مشغول شماره گرفتن و صحبت کردن می شوم. چندی بعد، باز می پرسم باقی مأمورها چی؟ دفتر جایگاه را نشان می دهد و می گوید از آن جا بپرسم.
وارد دفتر می شوم و مشخصات کارت را می گویم. می گوید کِی؟ می گویم همین یک ربع پیش. می گوید کسی چیزی تحویل نداده. به صفحه ی مونیتور کامپیوترش اشاره می کنم، که در هر ربع اش یکی از چهار تا دوربین را نشان می دهد. می گوید نه، به کار نمی آید، صورت شخص را نشان نمی دهد. بیرون می آیم و باز چرخی می زنم. دو باره تو می روم و می گویم صورت شخص را نمی خواهم. ماشین پشتی را دیده ام و یادم است، می خواهم ببینم او برداشته یا نه. مِن و مِن می کند و بعد، استدلال صورت که کار نمی کند، می گوید نمی شود، برای این کار نیست. اصرار که می کنم می گوید حق ندارم، برو با حکم قانونی بیا.
بیرون می آیم و به حکم قانونی فکر می کنم، یا شماره ای که باید گرفت و شکایت کرد. نزدیک ماشین می شوم و با تلفن این ور و آن ور را می گیرم. شماره ها را بی خیال می شوم و ناامید، مشغول مشورت می شویم که برویم و کارت را بسوزانیم، که می بینم کارگر پمپ دست تکان می دهد. اطراف ام را نگاه می کنم. مردّد به سمت اش می روم. می گویم با من بودی؟ می گوید گفتی اسم اش چی بود؟ اسم صاحب و مشخصات ماشین را می گویم. مدارک می خواهد. همراه ام نیست، اما نیازی هم نیست. رندانه تشکر می کنم. بر می گردم بروم که می گوید همین؟ پاک یادم رفته است. اسکناس را کف دست اش می گذارم. با اکراه و حسرتی که لابد از حساب کردنِ ضرر این عمل شرافت مندانه بر می آید پول را می گیرد.
بر می گردیم. به تهمت زدن ادامه می دهد.
2 comments:
نمی ذارن به حساب دزدی می ذارن به حساب زرنگی ! هر کسی تو حرفه ی خودش زرنگی می کنه چرا این یکی نکنه ؟!
راستی:
گویا ته دلت بدت نمی آید سانسورت کنند..راستشو بگو؟
نه، بعید میدانم. دقیقترش: از این که حتا فکر کنند سانسورشان اهمیت دارد گریزان ام.
ارسال یک نظر