.
روز جهانی فلسفه، اتفاقی گذرم به آن جا افتاده بود. سالن شلوغ بود و باید ایستاده دمِ در سر می کشیدی برای تماشا. بی انتظار شنیدن چیزِ جدیدی، محض تفنن و تغییر ذائقه، ایستادم.
اعوانی تقریباً چیزی نگفت. حرف های اعتماد بیشتر به دفاع از غربی های جمع در برابر سنتی های جمع گذشت، که سنت را می شناسند؛ غرب و سنت اما، هر دو بی ربط بود. رشیدیان سخنرانی را با کلاس درس اشتباه گرفته بود؛ درس اش هم چندان جالب نبود. اباذری مثل همیشه پرشور و جذاب بود، به عادت مألوف از عرفان زدگی می گفت و در پرده به سروش می تاخت؛ سنت حقوقی رومی مهم بود، اما همه اش نبود.
به دینانی که رسید انتظارِ تفاوتی نداشتم. میان حرف های قدیمی و تکراری، یک جمله اش لرزاند. گفت خب رفتیم روی ماه، بعد چه کار کنیم؟
.
***
کم می شود که مقالاتِ شمس بد باشد؛ برای من جزء آن گروهِ معدود از کتابها و آدمها است که انرژیِ خواندن یا هم صحبتی شان از چاه بیرون می کِشدم:
«سبحان الله، همه فدای آدمی اند و آدمی فدای خویش.
هیچ فرمود: و لقد کرّمنا السماوات؟ و لقد کرّمنا العرش؟ اگر به عرش روی، هیچ سود نباشد، و اگر بالای عرش روی، و اگر زیر هفت طبقه زمین، هیچ سود نباشد. درِ دل می باید که باز شود. جان کندن همه انبیا و اولیا و اصفیا برای این بود، این می جُستند. همه عالم در یک کس است. چون خود را دانست همه را دانست...»
.
مقالات شمس تبریزی، تصحیح محمدعلی موحد، خوارزمی، ص. 203
.
0 comments:
ارسال یک نظر