قدری از دوازده شب گذشته بود که کامپیوتر را خاموش کردم و به سمت خانه راه افتادم. از نیاوران به سمت نوبنیاد که می آمدم طوری شلوغ بود که تنها حدس ام تصادف بود. تصادفی این قدر شدید که آین همه ماشین را در این صف طولانی گذاشته، و این همه آدم را واداشته پیاده شوند ببینندش. برخی ماشین ها هم دور می زدند در خیابان یک طرفه.
یادم نبود امشب شروع سهمیه بندی است. مقابل پمپ بنزین که رسیدم دیدم برق پمپ بنزین قطع شده و تعداد زیادی پلیس به همراه مردم ایستاده اند دم ورودی اش. گمان کردم برق رفته. کسی گفت نوبنیاد و جواب نشنیده پرید بالا. در اثنای پر حرفی ها گفت که پمپ بنزین را بسته اند چون هزار لیتر بنزین بیش تر ندارد و اگر خالی تر از این شود مخازن خراب می شوند. گفت شنیده در حکیمیه پمپ بنزینی را آتش زده اند. گفتم چه جوری؟ با ماشین؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت داداش، مایه اش یه کبریتِ که بندازی تو مخزن اش. قدری جلوتر، ترافیک دو باره زیاد شد و پرید پایین تا سریع تر برسد.
از مسیر عادی نمی شد به شرق رفت. پیچیدم در اولین مسیر خلوت. به سمت غرب. بعد از یک تهران گردی مفصل به اتوبان رسالت رسیدم. نزدیک میدان می شدم که باز صف ماشین ها پیدا شد و پدیده ی دور زدن شان در اتوبان. این بار مردم و موتورها در خلاف جهت حرکت ماشین ها می دویدند و می تاختند. هر از گاهی یکی فریاد می زد که دور بزنید، می گیرندتان.
ظاهرا این یکی جایگاه را هم آتش زده بودند. در حال دور زدن بودم که مردی از کنارم دوید و فریاد زد شیشه را بکش بالا. اشک آور زده اند. دست کم یک کیلومتری فاصله داشتم با پمپ بنزین. با این که می جنبم اما از این فاصله ی دور هم اشک آورها سریع می رسند. دماغ ام از گاز پر می شود و سوزش اشک پی اش می آید.

باز تهران گردی و کوچه پس کوچه یابی شروع می شود. باید کوتاه ترین مسیر را در نقشه پیدا کنی با حفظ حد اقل فاصله از پمپ بنزین های موجود! به هر زحمتی هست راهی می یابم و خودم را می رسانم خانه، تا تمام شدن شارژ موبایل ام بیش از این خانواده را در این شب دل ربای تابستانی نگران نکند.
واقعا فکر می کنید این طور که پیش می رویم ایالات متحد این قدر احمق باشد که پول خرج حمله ی به ما کند؟
یا شاید هم تمام این ها برنامه هایی است که بودجه های تصویب شده برای براندازی پیش می بردشان؟
***
خبر و عکس های ایسنا از آتش بازی ها
یادم نبود امشب شروع سهمیه بندی است. مقابل پمپ بنزین که رسیدم دیدم برق پمپ بنزین قطع شده و تعداد زیادی پلیس به همراه مردم ایستاده اند دم ورودی اش. گمان کردم برق رفته. کسی گفت نوبنیاد و جواب نشنیده پرید بالا. در اثنای پر حرفی ها گفت که پمپ بنزین را بسته اند چون هزار لیتر بنزین بیش تر ندارد و اگر خالی تر از این شود مخازن خراب می شوند. گفت شنیده در حکیمیه پمپ بنزینی را آتش زده اند. گفتم چه جوری؟ با ماشین؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت داداش، مایه اش یه کبریتِ که بندازی تو مخزن اش. قدری جلوتر، ترافیک دو باره زیاد شد و پرید پایین تا سریع تر برسد.
از مسیر عادی نمی شد به شرق رفت. پیچیدم در اولین مسیر خلوت. به سمت غرب. بعد از یک تهران گردی مفصل به اتوبان رسالت رسیدم. نزدیک میدان می شدم که باز صف ماشین ها پیدا شد و پدیده ی دور زدن شان در اتوبان. این بار مردم و موتورها در خلاف جهت حرکت ماشین ها می دویدند و می تاختند. هر از گاهی یکی فریاد می زد که دور بزنید، می گیرندتان.
ظاهرا این یکی جایگاه را هم آتش زده بودند. در حال دور زدن بودم که مردی از کنارم دوید و فریاد زد شیشه را بکش بالا. اشک آور زده اند. دست کم یک کیلومتری فاصله داشتم با پمپ بنزین. با این که می جنبم اما از این فاصله ی دور هم اشک آورها سریع می رسند. دماغ ام از گاز پر می شود و سوزش اشک پی اش می آید.

باز تهران گردی و کوچه پس کوچه یابی شروع می شود. باید کوتاه ترین مسیر را در نقشه پیدا کنی با حفظ حد اقل فاصله از پمپ بنزین های موجود! به هر زحمتی هست راهی می یابم و خودم را می رسانم خانه، تا تمام شدن شارژ موبایل ام بیش از این خانواده را در این شب دل ربای تابستانی نگران نکند.
واقعا فکر می کنید این طور که پیش می رویم ایالات متحد این قدر احمق باشد که پول خرج حمله ی به ما کند؟
یا شاید هم تمام این ها برنامه هایی است که بودجه های تصویب شده برای براندازی پیش می بردشان؟
***
خبر و عکس های ایسنا از آتش بازی ها

4 comments:
merc az gozareshe mabsut, va link ha.
این قدر خرده گرفتند به نثرم و ناروانی اش، که من هم تا فرصت پیش می آید تمرین گزارش نویسی و قصه گویی کنم!ء
ba mani?
کدوم اش رو، درای؟
ارسال یک نظر