یکشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۶

"... و از هر گونه روايت ها بکردند مرگِ او را و مرا با آن کار نيست. ايزد توانست دانست_ که همه رفته اند. پيشِ من، باري، آن است که مُلکِ روي زمين نخواهم، با تَبِعَتِ آزاري بزرگ، تا به خون چه رسد_ که پيداست که چون مرد بمُرد و اگر چه بسيار مال و جاه دارد، با وي چه خواهد بود و همراه چه خواهد بُرد. و چه بود که اين مِهتر نيافت از دولت و نعمت و جاه و منزلت و خِرَد و روشن رايي و علم؟ و سي سالِ تمام محنت بکشيد که يک روز دلِ خوش نديد. و چون مرا عزيز داشت و نوزده سال در پيشِ او بودم، عزيزتر از فرزندانِ وي، و نواخت ها ديدم و نام و مال و جاه و عِز يافتم، واجب داشتم بعضي را از مَحاسن و معالي وي که مرا مقرّر گشت بازنمودن و آن را تقرير کردن و از ده يکي نتوانستم نمود، تا يک حَق را از حقها که در گردن من است بگزارم. و روزگارِ اين مِهتر به پايان آمد. و باقيِ تاريخ چون خواهد گذشت که نيز نام بونصر نبشته نيايد در اين تأليف؟ قلم را لختي بر وي بگريانم، تا تشفّي اي باشد مرا و خوانندگان را، پس به سرِ تاريخ بازشوم.

و رودکي گفته است:

اي آن که غمگني و سزاواري
وندر نهان سرشک همي باري

رفت آن که رفت و آمد آن که آمد
بود آن چه بود، خيره چه غم داري؟

هموار کرد خواهي گيتي را؟
گيتي­ ست، کي پذيرد همواري؟

مُستي مکن- که نشنود او مُستی
زاري مکن- که نشنود او زاري

شو، تا قيامت آيد، زاري کن
کي رفته را به زاري بازآري؟

آزار بيش بيني زين گردون
گر تو به هر بهانه بيازاري

گويي گُماشته است بلايي بر او
بر هر که تو بر او دل بگُماري

ابري پديد ني و کسوفي ني
بگرفت ماه و گشت جهان تاري

فرمان کني و يا نکني، ترسم
بر خويشتن ظفر ندهي باري

تا بشکني سپاهِ غَمان بر دل
آن بِه که مي بياري و بگُساري

اندر بلايِ سخت پديد آيد
فضل و بزرگواري و سالاري..."

تاريخ بيهقی

2 comments:

ناشناس گفت...

بارها و بارها ممنونم صدراي عزيز از يادآوري اين شعر
جوان‌تر كه بوديم حفظش بوديم
:)

sdrsd گفت...

شما که _حضرت داماد_ باید عجالتا تا مدتی هر چه از این دست اشعار از بر دارید از یاد ببرید!ء