جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۵

زبان 2

می دانی؛

طول می کشد آدم ها کنار بیایند با زبان شان_ آن جور که کنار می آیند با خودشان، با بودن شان، با جسم شان. آن طور که باید کنار بیایند ذهن و بدن شان.

طول می کشد انتظارات آدم ها معقول شود از زبان شان، از سکوت شان_ آن طور که معقول می شود خواسته های شان از مبارزات شان، از توانِ کم توان شان.

طول می کشد آدم ها رهایی را حتی در واژه های شان هم نبینند، در زبان شان هم حتی نجویند_ آن قدر که طول می کشد آدمی از فرزندش هم دل ببرد، امید بکند.

طول می کشد تا بفهمد آسمانِ سرزمینِ خیالی و رهایِ بی واژه نیز به رنگِ دودآلودِ آسمانِ همین بیغوله ی پر صداست.
و بیش تر طول می کشد تا این هم نیازاردش حتی.

طول می کشد تا لذت و دردِ درهمِ گفتن و زیستن تمام شود_ حتی اگر با زجرِ رنج روزها و ساعات ات را بلند تر کنی؛ حتی اگر با بی خویشی و بی قراری فاصله ها را نزدیک تر کنی.

خیلی راه است تا توازنِ جُستنِ هم زمانِ واژه و سکوت، (همان قدر که) تا یافتن توامانِ آسمان و زمین.
طولِ یک عمر کم است برای مشقِ رفتن این راه، تمریِن جُستنِ این تعادل. بیم ناک عرض اش باید بود.
ءو