شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۵

افتان

همیشه از زبان تو شنیدم اش؛ یک بار هم از زبان من اش بشنو:
الیس الله بکافٍ عبده؟ (39:36)
ء

1 comments:

ناشناس گفت...

این دو روز و دو سال و بیست و دوسه سال ، کم یا بیش، ازابهام به امروزشدی و از وضوح به غبار. رفت و برگشت راهی بی که دور زده باشی.
تار بود و پرده ای از پود مه پاییزی همه را پوشانده بود. هوا بوی سدر و خاک و خنکا می داد. ابهام اساطیری آن روزها سرشاراست از شرشره آب و شاتوتهایی که رنگشان نمی رفت. بالا رفتن از تنه چسبناک درختی کج و طعم گس زردآلوی نارس. عمق افسانه ای احساسات صمیمی و بی دغدغه می کشاندت. همه چیز با هم و درهم بود و تو در قاب مدادرنگی های نو و متر خیاطی مادر وتصورت از لحظه سر بریدن سیاوش معنا می شدی. محو انگارهمیشه محو. همان مه که گفتم.
امروز، بعد از ظهری دائمی است. دلمردگی هندسه قناس چیزهای منفرد و غبارآلود. کنج زیرزمین زانو زده ای ، قورباغه کاغذی می سازی. پوستری با تایپوگرافی رضا عابدینی به دیوار است که نوشته " اندوهگینم پس هستم. "