حقیقت و مرارت
گفتن یا اندیشیدن به یک حقیقت، اگر گمان ببریم که اندیشیدن به آن یا بازگفتن اش تاثیری در زندگی و بهبود آن ندارد، لازم است یا اصلا باید از آن اجتناب کرد؟ (صورتی دیگر از مسئله ی قدیمی نسبت حقیقت و رنج/خوشی و وظیفه ی ما در آن باره)
یک مورد خاص از این مسئله ی عام اندیشیدن به مرگ است. فرض کنیم جامعه ای که بتواند خود را از دست مرگ اندیشی برهاند به لحاظ معیارهای رفاه مادیِ عمومی وضع بهتری از جامعه ی مرگ اندیش داشته باشد (به فرض که بتوان باقی عوامل را به نحوی کنترل کرد) آیا با این فرض می توان نتیجه گرفت که
(1) نباید به مرگ اندیشید و باید کوشید حتی المقدور از تفکر آن به اجتناب کرد و اصلا برویم دنبال مکانیزم ها و راه هایی که حواس را از این موضوع پرت کند (شیوه های روان شناسانه، تفریحات سرگرم کننده مثل تلویزیون و بازی ها، غرقه شدن در کار و پول و غیره) یا این که
(2) چنین باید اندیشید که انکار حقیقت بالاخره زمانی خودش را نشان خواهد داد و تاثیر خودش را خواهد گذاشت حتی اگر ما فعلا نتوانیم بفهمیم یا نتوانیم تاثیرش را نشان دهیم (یعنی با همان ملاک پراگماتیک هم قائل به نوعی توان بالقوه ی پراگماتیک برای حقیقت شویم. یعنی تبعات و اثرات عینی گریزناپذیری که دیر یا زود خود را در سامان جامعه یا احوال روانی افراد نشان می دهد.) یا این که
(3) موضعی حقیقت گرایانه اتخاذ کنیم و بگوییم حتی اگر وضع ما در دوری از حقیقت _این جا مرگ_ بهتر شود (منظور از وضع هم وضع مادی مثل پیشرفت جامعه و رفاه اقتصادی فرد و هم وضع غیرمادی مثل احوال روانی فرد و میزان غم وشادی عمومی جامعه است) باز هم ما فقط موظف به پی جویی حقیقت (همان دویدن پی آواز حقیقت) هستیم (وظیفه گرایی) و نه ملزم به سوداندیشی و فایده باوری.
پیداست که برای این رای آخر صورت های مختلف متصور است:
می توانید مبنای متافیزیکی محکمی داشته باشید مثل سرای بازپسین، که در آن از حقیقت جویی و حقیقت پویی تان خواهند پرسید و این هیچ ربطی به خوشی فارغ از حقیقت این جهانی تان ندارد.
می توانید به عالم غیبی در همین سرا معتقد باشید که در صورت صداقت و جدیت در طلب حقیقت پاسخی مناسب از سوی آن دریافت می کنید و در صورت بی اعتنایی به حال خود رها می شوید.
می توانید بدون چنین مبانی متافیزیکی معتقد باشید که اقتضای عقلانیت این است که تا حد وسع تان به تحقیق حقیقت بپردازید_البته توجیهات این حالت اخیر هم می تواند توجیهات متفاوتی باشد و از اصول پایه ی مختلف نتیجه شود. مثلا ممکن است به این جا برسید که وقتی من هستم مرگ نیست و وقتی مرگ هست من نیستم، پس چنین اندیشیدنی بی فایده است. (صورت قدیمی این رای را به سقراط نسبت می دهند اما بازگویی های جدیدتر هم دارد.) یا این که به این نتیجه برسید که اساسا قوای شناختی من برای درک و تحلیل این موضوع کافی نیست، لذا حتی اگر حقیقتی در پس آن باشد مرا به آن راهی نیست، و غیره.
پ.ن.: واقعا از این شروع ناامید کننده و شبیه پایان متاسف ام.
0 comments:
ارسال یک نظر