چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵

عادت می کنیم

این که انسان AC detector است، چه در سطوح پایینی شناخت و ادراک اش (تغییر نور محیط چشم را اذیت می کند نه مطلق نور، انتظار ضربه درد آن را کم تر می کند، ...)، چه در سطوح بالاتر ادراک و فهم (پول دارتر شدن آدم ها را خوش حال می کند نه مطلق پول، آدم ها از افزایش آزادی شان لذت می برند نه از آزادی مطلق، ... ) اذیت ام می کند.
(نمی دانم این
AC detection در سطوح کلان رفتاری مثل جنبه های اجتماعی، عاطفی، ... ریشه ای در آن AC detection های سطوح پایین تر دارد یا نه. )

این که احساس (sensation)، ادراک (perception)، شناخت (cognition)، انتظارات (anticipation)، لذت ها و آلام آدم ها متناسب است با سیگنال error و نه سیگنال reference آزارم می دهد.

_ نمی دانم چرا: شاید چون از نسبیت می ترسم، شاید چون از اعتماد آور نبودن حواس و ادراک می هراسم؛ شاید چون یقین می طلبم، شاید چون قرار می جویم. نمی دانم.

این که به همه چیز عادت می کنیم، این که همه چیز را تحمل می کنیم بی تاب و تحمل ام می کند.


گمان ام اگر قرار باشد خلودی در بهشت و جهنم باشد باید تداومِ تغییر و همیشه گیِ نوسان باشد: نو شدنِ مدامِ لذت و آرامش، تازه شدنِ همواره یِ زخم و درد.

(البته اگر نسبت به فرکانس هم آدم ها آداپته شوند آن وقت باید مدام یک تغییر رندوم فرکانس هم برای عادی نشدن وارد کرد.)