پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۵

به سطح سفیدی خیره شده بودم _سقف بود گمان ام.
ناگاه لکه های سیاهی روی آن دیدم. چند دایره ی کوچک مشکی سمت چپ، و نواری از سیاهی های به هم پیوسته ی غبار مانند سمت راست. بیش تر دقت کردم. وضوح شان با تطبیق دید تغییر می کرد.
چشم گردانم به نقطه ای دیگر از سطح. باز هم بودند. لک سفیدی دیوار نبودند.
_ شاید توهم و خطا است. شاید انعکاس نور روی پلک هاست، شاید از مژه هاست: پیش تر در بستن چشم ها، سیاهی ها پشت پلک می رفتند و می آمدند؛ چیزهایی که با شدت نور آن سوی پلک ها، در آمیختگی نور قرمز و سیاه، پر رنگ تر می شدند. قانع شده بودم که از مژه ها و پلک اند. پنداشتم این نیز از جنس همان هاست.

هیچ کدام نبود اما. با مردمک گردانی هم جا به جا می شد. سریع که می چرخاندی چشم ات را، سریع تر این سو و آن سو می شد؛ با قدری لختی: تاری ها دیرتر از چشم از حرکت باز می ایستادند.
کمی دقت بیش تر لازم بود تا بفهمم چیزی است روی چشم ام، روی قرنیه ام. چیزی که شفافیِ آن را کدر کرده است.
قرنیه ای که سال ها پیش در بازی ضربه خورده بود. چندی بسته بودندش، و وقتی بازش کرده بودند نشان به جا مانده اش را تا به امروز پنهان کرده بود.

همیشه آن قدر چشمان ام پر از تماشا بود که وقت به تماشای دیده نمی رسید. در سفیدیِ بی نقشی اما تنها چیزی که پیدا می شد نقشِ خود دیدگان بود.
حالا در هر نگاه، با قدری درنگ و دقت، می شد آمیختگی تصویر بیرون را به شکل و نقش تاری چشمان دید. با تمرین، حضورِ لایه ی حائل میان من و جهان روز به روز بیش تر حس می شد.


***


طول کشید تا در سکوت تنهایی، بنشینم مقابل دیوار سفید بی یادی، و در غیبت اندیشه و احساس، لکه ها و نقش های ذهن و روان ام را ببینم. و دنبال ضربه های هر کدام بگردم.

طول کشید تا با تمرین دریابم هر جا دل ام رو می کند نگاه اش عجین با آن نقش هاست، هر سو که سر می گردانم فهم اش آغشته با آن شکل هاست.