پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۵

تهران

به بهانه ی این دیالوگ در تاکسی:

" راننده: تیمارستان خوب می شناسی؟
آدم بعد از یه مدت رانندگی تو این شهر باید بره تیمارستان.
من: تیمارستان به این بزرگی؛ کجا دیگه می خوای بری؟"،

بی مزگی ام گل کرد و شروع کردم به بازی با حروف تهران:

تیمارستان همیشه روزهای ­اش آفتابی نیست (1)

تیمارستان هرگز روزهایی این­چنین –به خود- ندیده (2)

و در ادامه:

تو هرگز روز –را- آبی نبینی (3)

« ترا هرگز رهایی ارزو نیست؟
این جا:
تا هست رذالت است و نکبت» (4)

و در آخر به شیوه ی تبلیغات لوس بانک ها و بر وزن "تهران، شهر اخلاق":
تهران، شهر:
تنبلی، هیزی، ریا، آز، نامردی.
یا از منظری دیگر شهر:
تصادف، همهمه، راه بندان، آلودگی، نا به سامانی. (5)

بقیه از این ها هم حتی بی مزه تر بود.
اما فایده اش این بود که فهمیدم چه احساسات پاک و لطیفی نسبت به این شهر دارم.
ء

***
(1) مثلی سائر در فرهنگ تیمارستانی به مضمون "گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر".
(2)
اضافه ی "به خود" جهت تسهیل فهم است و غیرضرور.
(3)
ایضا "را" محض سهولت خواندن و موزون شدن است، نه کم آوردن.
در صورت تمابل می توان حذف اش کرد و جای اش کسره گذاشت.
(4)
شرمنده از بی ربطی وزن ها.
(5) قبول دارم این آخری جوان مردانه نیست، چون با پیش وند "نا" می شود کلی چیز ساخت.

1 comments:

ناشناس گفت...

یک چند مدتی کمتر سوار تاکسی شو!