سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷

چینی

[زیر زمین علاء الدین، عصر، داخلی (یا خارجی؟)]

. چی می­خوای؟
: باتریِ اینو دارید؟
. آره، بیا.
[براندازش می­کنم، بالا و پایین اش می­کنم که مثلا کلاه سرم نرود]
: کجایی ه؟

. چینی. [ مکث؛ با صدایی که آرام آرام بلندتر می­شود:] گوشی ات چینی ه، این کفشی که پات ه چینی ه، کاپشنی که تن ات ه چینیه، این عینکی که چشم ات ه، چینی ه...
[رحم می­کند و به "خودت..." نمی­رسد. با عصبانیتی که انگار تا حالا فروخورده بود و حالا فقط آشکار شده، رو می­کند به صاحبِ بحثِ اصلی، حاجی:]
. حاجی گفتم که لامصب جنسا رو نیاورده، یه کامیون جنس ه، چک ام دست اش ه، حالا نمی­شه شما...