یاد و باد نوبهاری
می گفت:
"...از این ها، از آن تصویر و صدای بی واسطه، از رنگ و بویی مستقیم، می گریزم.
و به تداعی های مبهم و دور پناه می برم.
موسیقی وسیله است. برای حضور با واسطه ی یادت:
بینگار، تاب نمی آورم روشنایی روی ات را، و در آب می نگرم.
یا بگو طاقت نمی آورم تاریکی چهره پوشی ات را، و در ظلمات شب می نگرم.
باید باشی. و نباشی: آن قدر مستقیم.
یا، نباشی. و باشی: چنین محو، با واسطه، با هزار انعکاس در هزار آینه.
آن سان حضور کامل ات، نیستی کامل من است: خوشا وصل.
*
«چون است حال بستان ای باد نوبهاری...»
صدا و موسیقی نامجو اوج می گیرد.
و ناخودآگاهِ من، در جذبه ی جان فرسای معانیِ محوی که، از پس صدا و کلام، تنها خود می فهمد، فرو تر می رود.
تحلیل و آگاهی را پس می زند، و از پس پوسته ی سفت و سختِ خرد، که تمام سال ظاهر بدان آراسته ام، به گوشت و خون و ریشه ی احساسِ فرو خورده می رسد.
و نقشِ زخمِ یادگاری هایِ نو نهالی، روی پوست اینک چون سنگ ام، واضح تر می شود:
باد نوبهاری، پناه پیرانه ی خاطرات را می شکند؛
و درخت وار، خاطره ی تمام زخم ها را می گریم.
اشک شاید دست گیرد.
ــ وقتی باد بهاری، به جای گره گشایی، تنها عقده و خاطره می گشاید... "
و به تداعی های مبهم و دور پناه می برم.
موسیقی وسیله است. برای حضور با واسطه ی یادت:
بینگار، تاب نمی آورم روشنایی روی ات را، و در آب می نگرم.
یا بگو طاقت نمی آورم تاریکی چهره پوشی ات را، و در ظلمات شب می نگرم.
باید باشی. و نباشی: آن قدر مستقیم.
یا، نباشی. و باشی: چنین محو، با واسطه، با هزار انعکاس در هزار آینه.
آن سان حضور کامل ات، نیستی کامل من است: خوشا وصل.
*
«چون است حال بستان ای باد نوبهاری...»
صدا و موسیقی نامجو اوج می گیرد.
و ناخودآگاهِ من، در جذبه ی جان فرسای معانیِ محوی که، از پس صدا و کلام، تنها خود می فهمد، فرو تر می رود.
تحلیل و آگاهی را پس می زند، و از پس پوسته ی سفت و سختِ خرد، که تمام سال ظاهر بدان آراسته ام، به گوشت و خون و ریشه ی احساسِ فرو خورده می رسد.
و نقشِ زخمِ یادگاری هایِ نو نهالی، روی پوست اینک چون سنگ ام، واضح تر می شود:
باد نوبهاری، پناه پیرانه ی خاطرات را می شکند؛
و درخت وار، خاطره ی تمام زخم ها را می گریم.
اشک شاید دست گیرد.
ــ وقتی باد بهاری، به جای گره گشایی، تنها عقده و خاطره می گشاید... "
0 comments:
ارسال یک نظر