دل درد
شبیه طرحی از یک نوزاد گنجشک است که روی زمین افتاده باشد. اگر این همه مورچه دور اش نبودند به حساب خطای دید اش می گذاشتی و می گذشتی. خم می شوی و نگاه می کنی به آمد و رفت وظیفه شناسانه ی مورچه های مکانیکی، که از مرگ جز عمل به وظیفه و تغذیه نمی فهمند. (یا _خوش بین باش_ به تقلای بی خستگی ماموران وظیفه شناس و منظم طبیعت برای بازیافت عناصر محیط و پاکی زمین)
می روی و بر می گردی. دو باره چشم می اندازی به جای اجتماع مورچه ها. چیزی دیگر نمانده که باب طبع مورچه ها بوده باشد و ازدحام شان تمام شده. حالا، یکی از این زنبورهای درشت و قهوه ای، پاهای عقب اش را به زمین فشار می دهد و با دو دست جلویی، باقی مانده ی فسیل وار گنجشکک را، که در همین زمان کم به بازمانده ای از یکی از ادوار زمین شناسی شبیه شده، گرفته، و می کوشد با بال زدن های محکم اش با تمام قوا از زمین بلندش کند.
فکر می کنی چرا میان چهچهه ی مستانه ی مادران و جیک جیک نورسیِ نوزادان شان، با آن چه مورچه ها می کردند و این زنبور می کند تفاوتی می گذاری به اندازه ی فاصله ی زندگی و مرگ، و سرزندگی و افسردگی، و بسط و قبض، اگر هر دو پیروی کورِ سوائق طبیعی فیزیولوژیک شان است.
بعد فکر می کنی همه ی این ها را ذهن تو می نویسد یا دل دردِ جسم ات*، که، مثل ذهن ات، مدتی است در نوسان مدام درد و آرام است، و فقط لحظه ای، هنگام مشایعت ابراهیمی، و شیونِ آرامِ همسرش، آرام شد؛ و حالا که نشسته ای این جا، می خواهد به او که آن طرف میز نشسته و می خواهد غذا سفارش دهد بگویی نمی خورم چون، متاسفانه، این درد خدانشناس چیزی از قطعی اینترنت و ددلاین نمی فهمد، و با اجازه تان من بلند بشوم بروم خانه بخوابم تا راحت به شخم زدن اش برسد.
ء
ء
ء
أ
* سنجیدن اش البته آسان نیست: باید بنشینی به مراقبت توأمان ذهن و جسم ات، و آغاز تغییرها، و تقدّم و تأخرشان را تیزبینانه رصد کنی: اول، اولین نشانه های دردِ جسم می آید و بعد محتوای ذهن تعیین می شود؛ یا، افکار و آلام می آیند و بعد، آرام آرام، تغییرها در جسم و علائم درد آشکار می شوند.
0 comments:
ارسال یک نظر