سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۷

دل درد

شبیه طرحی از یک نوزاد گنجشک است که روی زمین افتاده باشد. اگر این همه مورچه دور اش نبودند به حساب خطای دید اش می گذاشتی و می گذشتی. خم می شوی و نگاه می کنی به آمد و رفت وظیفه شناسانه ی مورچه های مکانیکی، که از مرگ جز عمل به وظیفه و تغذیه نمی فهمند. (یا _خوش بین باش_ به تقلای بی خستگی ماموران وظیفه شناس و منظم طبیعت برای بازیافت عناصر محیط و پاکی زمین)

می روی و بر می گردی. دو باره چشم می اندازی به جای اجتماع مورچه ها. چیزی دیگر نمانده که باب طبع مورچه ها بوده باشد و ازدحام شان تمام شده. حالا، یکی از این زنبورهای درشت و قهوه ای، پاهای عقب اش را به زمین فشار می دهد و با دو دست جلویی، باقی مانده ی فسیل وار گنجشکک را، که در همین زمان کم به بازمانده ای از یکی از ادوار زمین شناسی شبیه شده، گرفته، و می کوشد با بال زدن های محکم اش با تمام قوا از زمین بلندش کند.


فکر می کنی چرا میان چهچهه ی مستانه ی مادران و جیک جیک نورسیِ نوزادان شان، با آن چه مورچه ها می کردند و این زنبور می کند تفاوتی می گذاری به اندازه ی فاصله ی زندگی و مرگ، و سرزندگی و افسردگی، و بسط و قبض، اگر هر دو پیروی کورِ سوائق طبیعی فیزیولوژیک شان است.

بعد فکر می کنی همه ی این ها را ذهن تو می نویسد یا دل دردِ جسم ات*، که، مثل ذهن ات، مدتی است در نوسان مدام درد و آرام است، و فقط لحظه ای، هنگام مشایعت ابراهیمی، و شیونِ آرامِ همسرش، آرام شد؛ و حالا که نشسته ای این جا، می خواهد به او که آن طرف میز نشسته و می خواهد غذا سفارش دهد بگویی نمی خورم چون، متاسفانه، این درد خدانشناس چیزی از قطعی اینترنت و ددلاین نمی فهمد، و با اجازه تان من بلند بشوم بروم خانه بخوابم تا راحت به شخم زدن اش برسد.
ء
ء
ء
أ
* سنجیدن اش البته آسان نیست: باید بنشینی به مراقبت توأمان ذهن و جسم ات، و آغاز تغییرها، و تقدّم و تأخرشان را تیزبینانه رصد کنی: اول، اولین نشانه های دردِ جسم می آید و بعد محتوای ذهن تعیین می شود؛ یا، افکار و آلام می آیند و بعد، آرام آرام، تغییرها در جسم و علائم درد آشکار می شوند.